قدم زدن در حوض آشغال!

شما محیط رو تصور بفرما: روی زمین برف و یخ و گل و شل و بارون و تگرگ!

حالا منو تصور بفرما: چکمه و پالتو و شال و دستکش! در حالیکه دارم قل میخورم تو خیابون به این فکر میکنم که همین الانست که پروانه بشم! نه که پیله شده بودم، گفتم لابد میتونم پروانه هم بشم دیگه!

داشتیم میرفتیم که دیدیم یه جایی رو زمین هست که هر کسی که بهش میرسه ایست میکنه! مام گفتیم وا! چه لوس! لابد میترسن ماشین ها سر بخورن از روشون رد شن! این بود که با کمال شجاعت پامونو گذاشتیم در اون مکان و بعد دیدیم که گل و شل و آشغال و بیب پامونو پوشوند! بعله دوستان! مردم میدیدن اونجا یه حوض از چرت و پرته از مخیله اشون استفاده میکردن دور میزدن! اما اینجانب، پت، قدم زنون از توشششش رد شدم! حالا الان پاهام خیس هستند، پاچه های شلوارم هم خیسند، اما نمیدونم تو اون حوض خیس شدند یا جای دیگه، یخ هم زده ام و احساس میکنم الانست که بوی زباله ازم بلند شه! 

چیزی از آسمون نمیبارید، اما از این شیروونی های مغازه ها و اینا آب میریخت، بعد یه خانم خیلی نابغه چتر گرفته بود رو سرش از زیر اینا رد میشد! حالا اینکه چطوری به چنین عقلی رسیده برای من شخصا مهم نیست. اما اینکه چتر رو تا کمرش آورده بود پایین و نزدیک بود چشم و دماغم رو از جا بکنه مهمه! نمیدید داره کجا میره، میزد مردم سر راهشو قلع و قمع میکرد!    

در اون وضع سر به زیر هم شده بودم و تا دلتون بخواد کفش و چکمه رصد کردم! سرعتم هم از یک کیلومتر در شبانه روز بالاتر نرفت و قشنگ سر فرصت کفشها و دوامشون رو ارزیابی میکردم! از اون موقع تا حالا دارم فکر میکنم یعنی چه کسی میتونسته کفش رو باز گل منگولی پوشیده باشه!؟ چیزی که من تو تابستون هم یخ میزنم نگاهش کنم! 

این بود انشای من در یک روز سرد!

/ 29 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابابزرگ

یه بار با موتور هوندا 125 داشتم میرفتم این اتفاق برام افتاد و با چرخ جلو به صورت کامل و درسته وارد چاله ای شدم که اصلا مشخص نبود (البته برای من) و وقتی بیرون اومدم منو به جای موش های توی جوب (جوی) گرفتن بردن شهرداری تحویل دادن. چند ساعت طول کشید تا تونستم ثابت کنم من هم یه روزی آدم بودم.

بابابزرگ

تو خیابون اصلا فرق نمیکنه سربالا باشی یا سربزیر (مثل مجرد یا متاهل بودنه) هر کدوم باشی اون یکی بهتره . سایه عالی مستدام

پسر خوانده

سلام علیکم !! نه هنوز، ولی محتمله..الان منتظره جوابم از طرفه عباس آقا[منتظر]..ولی آخه اگه از ایده آلهات بگذیری همیشه این حسه حسرت دنبالت میکنه تا آخر عمرت...ولی همه ما همیشه به همه چی مجبوریم..

بهاره

بابا هنوز بارونم نمیاد چه برسه به برف و تگرگ!

بابابزرگ

سلام خانوم[گل] ""اگه"" کتاب چاپ بشه به خرج خودم میارم دو دستی تقدیم میکنم. فک کنم هر جلد کتاب با دلیوریش حدود دو سه میلیون آب بخوره[لبخند][لبخند] س. ع. م.

مهدیه

من راه راست نمیرم بگو خدا راه راستو سمت من هدایت کنه [مغرور][نیشخند]

پسر خوانده

[منتظر][منتظر][کلافه]....گفتم...نمیدونم چرا همچین که اسمه پت رو بردم با اردنگی انداختم بیرون..[منتظر][شوخی]فک کنم آخه اون مثله من آدمی نبوده که هی گذشته رو مرور کنه...

مت

سلامممممم!!! باز یاد کارات اون موقع ها افتادم ،یاد یه خاطره دیگه هم افتادم اون روزی که رفتیم یه پارک نزدیک خونتون باران سیل آسا میومد ....بعد هیچ کس به جز ما نبود حتی نگهبان پارک.کلی وقت ایستادیم تا ازمون یکی عکس بگیره!!!!!یادته آقاهه 2 ساعت دوربین دستش بود و ژست عکاسی گرفته بود؟؟؟؟؟.....

مت

اااااااا! راست میگی تو خواب بودی

ارش پیرزاده

[لبخند]