خلاصه ی این روزها

کنار آسانسور میبینم آقایی ایستاده.... منم می ایستم کنارش.... بعد از چند دقیقه میبینم رفت!.... میگه داشتم دیوارو میخوندم... میگم فکر کردم دکمه رو زده بودی! خب اینو یه ربع پیش میگفتی من اینجا معطل نمیشدم نیم ساعت!!!!

صبح داشتم میومدم بعد دیدم یه آقایی داره با جاروبرقی خیابون تمیز میکنه!!!!!.... یعنی جلوی مغازه اشو داشت جارو برقی میزد/میکشید!!!... جاروش هم معمولی بود!

و یک مکالمه:

- این کفشارو میخوای؟

+ نه

- خب چرا زودتر نگفتی؟

+ میخوامشون

- پس میدیشون؟

+ آره

- مگه نمیگی میخوایشون؟

+ آره

-!!!!

(این مکالمه در حالت بیداری کامل رخ داد! و دیگه تقریبا مشخصه که کدومشون من بودم دیگه!)

/ 54 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی مجنون

سلام خوب مینویسین سبک خاصیه انگاری که فیلم نامه است. [گل]

نگار

خوشحالم که برگشتی [ماچ][چشمک] درسته وقتی هندی آدمو اذیت میکنه آدم میگه کشورشونه و من بیگانه ام و از ایرانی توقع اذیت کردن نداره. ولی بازم هندی اونقدددددددددددر اذیت میکنه که در مقابلش مشکلات ایران ریزززززز و کوچولو اند. نمیدونم تا کسی هند زندگی نکنه نمیتونه کورکورانه عاشق تمام شرایط ایران باشه! [چشمک]

باران پاییزی

چقدر جالب آدمای متفاوت و جالب در نوع خود بی نظیرن و یه جورایی آدم رو از دنیای تکرار و آدمایی با کردارهای تکراری دور می کنن این خداییش آدم رو یه نموره با اکسیژنتر می کنه[لبخند]

basi khosh khoshaneman shod az khandane motoone shoma zin pas khanandeye paro pa ghorsetan mishavim[گل]

باز دید کننده

سلام قشنگ بود یعنی با مزه بود [نیشخند] موفق باشید[گل] خوشحال میشم به منم یه سر بزنید [لبخند]

عمو هومن

آپ کنید لطفا!‌ به روز و بهروز باشید ارادتمند عمو

پت

سلامممممممممم خوفی الهیییییییییییییییییییییی اره کاملا واضحه کدوم تو بودی[نیشخند]

و ی د ا

[خنده]

محمد!

حاظرم تمام محتوای جیبم رو خالی کنم یه لحظه صورت مت رو ببینم تو اون لحظه. [نیشخند]