پت و وروجک به فرنگ میروند!

روزی از روزگاری پت و وروجک از فرط بیکاری* و خالی بودن برنامه هاشون گفتن چی کار کنیم،‌ چی کار نکنیم، که یهو به یکیشون وحی شد که پاشو بریم فرنگ! گفتیم بریم فرنگ ببینیم انقدر میگن فرنگستان و اینا چه جور جاییه!

این بود که یه چمدون ١٠ کیلویی و دو تا کولی برداشتیم و راهی شدیم! چمدونشون سبک بود، چون میخواستن برای عم غزی سوغاتی بخرن!

خووولاصه راه افتادن، رفتن و رفتن تا رسیدن به فرودگاه! بعد کلی صبر کردن تا طیاره شون تشریف بیاره.. در این حین وروجک آمار تمام لباسهای دخترها و چهره ی پسرهارو گرفت! گویی که میخواد در آینده شناساییشون کنه!

سوار طیاره شدن و همانند موجوداتی مدام از خودشون و در و دیوار و پنجره عکس میگرفتن! تا رسیدن به یه فرودگاه دیگه! البته تو راه هم چند تا دست انداز رد کردن که بعد از احتساب پولی که از بیمه میتونستند در صورت مرگ ابتیاع کنن، دیدن میارزه این دست اندازها تبدیل به چاه بشن!!!! اما چه سود! بعد از مرگ پول میخوام چه کنم!؟ تازه بال طیاره هم داشت کنده میشد! خیلی بامزه بود! اما خب طیاره اش محکم بود نمردن!

از طیاره که پیاده شدن، با خودشون گفتن خب اینجا دیگه کجاست!؟ میدونین چرا؟! چون نمیدونستن کجای این کره ی خاکی قرار دارن! ناگزیر جی پی اس شون در آوردن و سعی کردن خودشون رو رو نقشه پیدا کنن که نکردن! بله دوستان! آنها وارد مکانی شده بودن که حتی نمیتونستن اسمشو تلفظ کنن!!!! این بود که تصمیم گرفتن برن اینفورمیشن دسک**. رفتن اونجا و تلاش کردن با توسل به هر زبونی که بلدن به این اجنبیهای نژاد پرست بفهمونن که نمیدونن که کجان! و البته موفق شدن! چون هر دو در حرکات موزون زبانزد خاص و عام هستند! یکیشون بین المللی یکیشونم فری استایل!!!!! خلاصه خانمه بهشون گفت که خب شما که به قطار بعدی نمیرسین، باید الان تاکسی بگیرین برین ایستگاه قطار بعد اونجا فلان و بهمان و این صوبتا! حالا میگم فلان و بهمان و این صوبتا یعنی چند ساعت سوار و پیاده شدن!

مام رفتیم تاکسی گرفتیم و به آقای راننده گفتیم میشه بریم یه دور بزنیم بعد بریم ایستگاه یا بریم یه جایی نزدیک ایستگاه؟ که وقتی دم ایستگاه پیاده امون کردن فرمودن پنج دقیقه از این ور که پیاده برین میشه دور زدن!!!! هوا هم ابری و بارونی بود. این بود که گفتیم فعلا بریم بلیط ماشین دودی بخریم که ببینیم کی باید راه بیوفتیم، شاید که درست به خانمه حرکات موزون نکرده باشیم! کار از محکمکاری که عیب نمیکنه!؟ وروجک راه افتاد جلو و رفت تو این در گرد ها که میچرخن! و تا تونست با شدت هل داد که من هم بهش برسم! یکی نیست بگه نابغه! من با این چمدون ١٠ کیلویی چطوری به تو و اون فرفره برسم؟! این بود که پت رفت تو، اما دسته ی چمدون موند بین در و بعد از صدای مهیبی که اومد، صدای قاه قاه خنده ی وروجک بود که سکوت کل سالن رو کنفیکون کرد!!!! ( تازه بهش میگی وروجک پای عمه امو هم وسط میکشه!)

اونجا کمتر حرکات موزون اومدیم چون بلیط فروش کمی تا قسمتی به یکی از زبان های زنده ی دنیا که ما زنده به گورش کردیم، بلد بون تکلم کنه! بلیطی ابتیاع کردیم و فرمودیم که حالا میشه بریم پیاده دور بزنیم!؟ که فرمودن یک ربع دیگه قطارتونه! چطوری میخواین دور بزنین؟! که تااااااااازه اونجا دیدیم او! بله! اینا یه ساعت از ما جلوترن! تو فرودگاه وروجک هی گفت بذار بپرسیم ساعت چنده، اما من با اتکا به نفسم میگفتم نه بابا ساعتشون با ما یکیه! خب سخت بود بخوای با حرکات موزون ساعت بپرسی!

خلاصه اش کنم! قطار اول سوار شدیم، پیاده شدیم! قطار دوم سوار شدیم دیدیم اوه! چه برفی نشسته رو زمین! از قطار دوم پیاده شدیم، یخ زدیم! سوار قطار سوم شدیم دیدیم داره برف میاد! رو کوه ها برف نشسته بود! من جای یه گوزن رو خالی کردم! و وروجک تا دلت بخواد عکس گرفت که احتمالا به زودی به همه تون ایمیل میشه و پخش میشه! شایدم مثلا بلوتوث شد! ( من در این زمینه دخالتی ندارم!)

از قطار سوم که پیاده شدیم، احساس کردیم وسط بیابونیم! یه آهنگ وسترن کم داشته که البته به محیط برفی هم خیلی نمیخورد! از یه دختره تو زیر گذر پرسیدیم ایستگاه اتوبوس کجاست؟ ( لابد فکر کردین با یه طیاره و یه تاکسی و سه تا قطار میتونین خودتونو گم و گور کنید؟!) که چون بلد نبود به زبانی که ما بلدیم صحبت کنه، شروع کرد به حرکات موزون اومدن! کلی خنده خرج شد تا به ما بفهمونه که چطوری سوار قطاری که ازش پیاده شدیم بشیم!!!!! که بعد ما دوباره حرکات موزون معکوس اومدیم و فهمید که ما از قطار پیاده شدیم! و دنبال اتوبوسیم! مثلا میخواست بگه صاف از این پله ها برید بالا اینطوری میکرد: ویژ! تپ! تپ! تپ!!!!! گفتم حالا خوبه پله هاش برقی نبود یا مثلا آسانسور نبود!!!! خلاصه رسیدیم به ایستگاه بعد دیدیم ا!‌ همون شماره اتوبوس مورد نظر از اون طرف خیابون رفت! اونم تو اون تاریکی که با دستهامون کف خیابون رو لمس باید میکردیم تا نیوفتیم تو دره!!!! خلاصه تحقیق کردیم دیدیم ما درست ایستادیم، اتوبوس اشتباه رفته بوده!

سوار اتوبوس شدیم و با حرکات موزون به صورت فشرده ( جا نبود زیاد بال و پر بدیم به حرکاتمون!) گفتیم که کدوم هتل میخوایم بریم. وسط راه هم دیدیم انگار داریم میریم که خدا بیامرز بشیم دوباره خاطر نشان کردیم به آقای راننده که مارو گم نکنی ها! ما غریبیم تو این ده! آخرش وقتی رسیدیم یه آقاهه برامون اون چمدون ١٠ کیلویی رو پیاده کرد و گفت این سر بالایی رو که برید هتلتونه! وروجک راه افتاد جلو و من و چمدون پشت سرش! بعدشم اینطوری میکنه! آخیش چقدر خوبه که سر بالایی آوردمون!!!!!‌ میگم بعله! خیلی خوب شد!!!!

بعدشم که رسیدیم هتل همانند جنگ زده ها! فکر کن وقتی راه افتادیم هوا تاریک بود، وقتیم رسیدیم هوا تاریک بود!

براتون بقیه ی سفر و خرد خرد بعدا تعریف میکنم! فعلا اینو داشته باشید!

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تپلی

کم پیدایی [متفکر] مشکوک میزنی هااا [گاوچران]

پایینی

منتظر بقیه ماجرا هستیماااااا[شوخی]

پایینی

[نیشخند] بفرما ناهار چی میخوری درست کنم برات؟

مائده محسنی

سلام به پت عزیز.. مثل همیشه بی بدیل و فوق العاده ای خود پت!!! راستی من آپانیده بودم!

شیطونک

سلام دوست عزیزم به من سر بزنین خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ قول می دم جبران کنم من یه کوچکولو هستم آاااااااااااااااااااااا کمکم کن [گل][بوسه][قلب]

تخته سياه

و اين بار دوست قديمي فراموش شده با تخته سياه مي آيد[نیشخند] موفق باشي دوست جون[گل]

نازیلا

میگماااااااا خییییلیییییییی بی مزه اییییییین.هههههههههههههه خیییییللیییی خندیییییییددددم .

رها

خیلی مزخرفیننننننننن