شبها که شما میخوابید، آقا پلیسه داره به پت اینا کمک میکنه!

من و مت و مادرم داشتیم میرفتیم فرودگاه امام. ساعت از پنج صبح گذشته و ما دیرمون شده بود. چرا دیرمون شده؟ چون که صبح خواب موندیم و من هم حتما باید دوش میگرفتم! 

خانم والده مشغول امر خطیر رانندگی بودند که ما دیدیم یه چیزی وسط اتوبونه! در ابتدای امر گفتیم لابد کاغذی چیزیه دیگه. اما وقتی از روش رد شدیم دیدیم در واقع سپر ماشین سفید رنگی بیش نبود! 

گفتیم خب ردش کردیم دیگه. رفتیم و رفتیم تا بعد از عوارضی دیدیم که یکی از تایرها صداهایی میده. خانم والده گفت احتمالا یه تیکه از سپر به ما چسبیده. در همین حین دیدیم کنار خیابون یه ماشینه چراغونی کرده ایستاده. کمی جلوتر از اون ماشینه نگه داشتیم که اگه لازم بود همون ماشین چراغونی که به نظرمون اومد امدادخودرو هست رو بگیریم. ما پیاده شدیم و دیدیم که تایرمون پهن شده. گفتیم ای بابا! این که نشد. ما از پروازمون جا میمونیم که! از بس ملت گفتند که نرو!‌ نرو! نمیریم حالا! 

در همین وانفسا ماشین چراغونی راه افتاد. مت اومد پایین که بذار جلوی این رو بگیریم. اگه اینم بره اینجا هیچ کسی نگه نمیداره که کمکمون کنه. این بود که جلوی ماشینه رو گرفتیم. دیدیم به! پلیسه! کمی جلوتر نگه داشت. مت رفت خودش رو بهش رسوند و گفت اگه میشه بیا کمک کن یه ماشین رو نگه داریم پت رو برسونه فرودگاه، تا ما پنچری ماشینمون رو میگیرم. آقای پلیس هم یک نفر و تنها بود. میشه گفت حتی از ما ترسیده بود هم. البته تصورش هم عجیبه. 

اما به هر حال قبول کرد و اومد. بعد دیدیم که خب به جای اینکه یه ماشین بگیریم و بعد تایر رو درست کنیم، بهش بگیم کمک کنه تایرمون رو درست کنیم! سریعتره که. اونم یه نگاه کرد به ما سه شخص خوشحال و خجسته، گفت باشه. بعد اون تابلوش که یه طرفش نوشته "ایست" و یه طرف دیگه اش نوشته "آهسته"‌ رو داد به ما که به ماشین ها نشون بدیم. از تجربه ی شخصیم میگم، که هیچ راننده ای اهمیتی برای تابلویی که دست من بود قائل نشد. چون هیچ کسی نه نگه داشت و نه آهسته کرد. با اینکه ماشین پلیس هم کنارمون بود. چون ملبس به لباس پلیس نبودم کسی عین خیالش نبود. 

در نهایت پنچری رو پلیس مهربون گرفت و ما راهی فرودگاه شدیم. اونجا هم مثل کماندوها خودم رو به صف و فلان و بهمان رسوندم و مشکل چشمگیر دیگه ای پیش نیومد و در نهایت به مقصد غایی رسیدم.

حالا کارمون راه افتاده نمیدونیم چطوری از پلیس تشکر کنیم. مت که فکر کنم هر چی دعا شنیده بود براش فرستاد. منم بهش گفتم من که رفتنیم اما یه موقع بیاین خونه امون دور هم باشید با اهل و عیال! :))))

حالا لازم میدونم از پلیس مهربونی که نصف شب/صبح زود به داد ما رسید و من رو از خطر جاموندن از پرواز نجات داد از همین تریبون مقدس تشکر کنم و براش آرزوی رستگاری مینمایم! 

/ 6 نظر / 16 بازدید
دختر بهاری

به به رسیدن بخیر! خوب مسیر ایران خارج میزنیا!! دست من رو از پشت بستی دیگه ها![نیشخند] از این تریبون معروف تر واسه تشکر از آقا پلیسه؟... والا!

یک عدد مامان

به به بعد از 5 ماه دوباره نوشتین فکر کرده بودم اینجا رو تعطیل کردین چه اقا پلیس مهربونی

امیرحسین

سلام. چه زیبا مینویسین در عین سادگی پر از حس قشنگ

صائب

چرا نترسه! تفنگ مفنگ هم داشت حالا؟