باطری داري؟!

سلام!05.gif

اول بازی که آقای ولی زاده دعوتم کردن رو انجام میدم بعد میرم سراغ ماجرای اصلی!

فکر میکنم باید برای این بازی یکی از پست هایی که بهترین بوده به نظر نویسنده رو انتخاب کنیم....... من فکر میکنم پستی که مینو اومده بود رو دوست دارم ولی ترشی و شور در تندیس هم به نظرم بد نبود.... راستش همشونو دوست دارم چون برام خاطراتمن...... سخته انتخاب یکی ازشون....... 

این از بازی......

یه روز من و مت هر کدوم یه جایی بودیم که قرار شد بعد از ظهر همدیگه رو متروی میرداماد ببینیم بعدش یا بریم بیرون یا با هم بریم خونه یا یه کاری کنیم خلاصه....... یعنی همینطوری رفتیم که ببینیم چی میشه!.......26.gif

من با مترو رسیدم میرداماد دیدم ترافیکه و مت به هیچ عنوان به من نمیرسه...... طبق معمول موبایلم هم شارژ نداشت...... ایستادم کنار یه تاکسی خطی که قرار بود وقتی که شب شد و دیگه ترافیک نبود 45.gif بره ونک که منم برم باهاش و مت رو تو مسیر پیدا کنم!...... گفتم بهتره که به مت زنگ بزنم ببینم دقیقا کجاست...... یه پسره کنارم ایستاده بود که ازش پرسیدم اگه باطریه گوشیتون میخوره میشه من استفاده کنم از باطریتون05.gif....... که دیدم با کمال میل باطریشو در آورد داد بهم41.gif.....البته اصرار کرد که از گوشیش استفاده کنم ولی به دلایل ویروسی این کارو نکردم!29.gif....... خدا میدونه چقدر دستاش کثیف بود!..... ولی بعدا فهمیدم که از بیشتر مردم جوانمردیه بیشتری به خرج داد!41.gif..... چون اون روز از هر کسی باطری میخواستم چپ چپ نگاهم میکرد!...... خلاصه دریافتم که مت هنوز به ونک هم نرسیده....... یعنی هنوز تو خدامی ( خیابونه غرب ولعصر یه ذره بالاتر از میدون ونک!) مونده تو ترافیک...... گفتم پس تا میتونی به سمت من بیا٬ منم از تو خیابون پیاده میام٬ چون امیدی نیست که این تاکسی تا سه ساعت دیگه حرکت کنه.......

تصور کنید ساعت ۷ بعد از ظهر زمستون که شدیدا سوز میاد یکی داره تو بزرگراه بر خلاف جهت ماشینها راه میره!( قبلشم اون توصیفی که در مدح کاپشن و کولی کرده بودم رو یادآوری کنید!)35.gif...... منم واقعا خسته بودم..... یعنی قبل از مهمونی و بعد از مهمونی کلی خرید کرده بودم٬ یه سری چیزم صاحب خونه بهم داده بود که برسونم دست صاحبش18.gif...... بعد خیلیم راه رفته بودم...... خلاصه کارد میزدی خونم در نمیومد!...... یه ریز هم غر میزدم که خب میتونستیم بریم خونه با هم قرار بذاریم نه این وسط....... خلاصه...... تو این مسیر یکی دو بار مجبور شدم برای یافتن مت از مردم در صحنه تقاضای باطری کنم....... یه دفعه دو تا دختر بودن که فکر کنم ترسیده بودن٬ گفتن نه عجله داریم و از این چرت و پرتا47.gif...... یه دفعه ی دیگه از یه آقایی خواستم که گفت باطریش نمیخوره ولی کل موبایلشو داد که استفاده کنم ازش41.gif...... یکی دوبار دیگه هم فکر کنم پرسیدم که یادم نمیاد چی بود و کی بود و چی شد!......

در نهایت نزدیک به ۴۵ دقیقه تا یک ساعت بعد من به مت همونجایی که اولین بار باهاش صحبت کردم رسیدم 13.gifو دیدم که به! دوست مت با خوونوادش هم با مت هستن و من همانند کسانی که از جنگ بر میگردن به آغوش گرم خونواده برگشتم!!!!!06.gif...... و یکی دو ساعت بعد تونستیم خودمونو برسونیم به سینما!!!!!48.gif....... الان دیگه حتما میتونین تصور کنین پت در چه درجه ای از اعصاب بوده!26.gif...... حالا خدا رحم کرد فیلمش خیلی چرت و پرت نبود! چهار شنبه سوری!......

شب وقتی که رسیدیم خونه احساس میکردم کل تهران رو گز کردم! و واقعا هم خسته شده بودم46.gif..... فکر میکنم ۱۱ -۱۲ شب بود اگه درست یادم باشه...... و صبحش ساعت ۶ اینطورا هم باید بیدار میشدیم!...... چون حلیم خوران بود صبحش! 04.gif...... کیفم رو باز کردم دیدم که هر کدوم از چیزایی که خریدم مال یه خطه از تهران کبیره!39.gif........

بذار اینم بگم و برم......

چند هفته پیش رفته بودم خرید...... بعد فروشنده برای اینکه یه چیزیشو چک کنه بسته رو میخواست باز کنه...... رو جعبه اش هم از این نایلون های محکم هست٬ از اونا کشیده بودن و کارخونه ای بسته بندی شده بود....... خلاصه فروشندهه نتونست با انگشتش باز کنه..... یهو دیدم با دندون حمله کرد به بسته!........ من همینطوری داشتم اه و اوه می کردم٬ اونم داشت با دندون و تف و این چیزا نایلون رو باز میکرد48.gif....... الانم جعبه رو گذاشتم یه جا که نبینمش حرص بخورم!......

خب فکر کنم دیگه برای این دفعه بس باشه......

موفق باشین......

/ 267 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لادن

والا چی بگم... قسمت اول پستت با قسمت آخر پستت کلا هیچ ربطی به هم نداشتن! ************************* در مورد کامنتت : خوب به خودم می گم شما! خيلی خواستم خودمونی بشم من صداش می کنم!

کيارش محقق

سلام. اين درست که ما هم يکی از اين مردم هستيم اما در اينجا منظور من از واژه « مردم » اکثريت ساده انديشه جامعه هستش بنا بر اين يه اقليتی هم بايد وجود داشته باشه که درست فکر ميکنن و درست هم تصميم ميگيرن.

کيارش محقق

سلام. خيلی خوشحال شدم از اينکه وبلاگ گروهيتونو ديدم. نظرمو اونجا نوشتم. موفق باشی

کيارش محقق

سلام... من در اين مورد کمی با تو اختلاف نظر دارم. در رابطه با بحث خودمون من افراد جامعه رو به دودسته تقسيم ميکنم اول کسانی که در زندگيشون بيشتر پایبند به احساساتشون هستند و کمتر به منطق وعقلشون رجوع ميکنن و دوم افرادی که بيشتر به ندای عقلشون پاسخ ميدن. اگر انسان اشرف مخلوقات نامیده شده دلیلش مغز تکامل یافته این مخلوقه. اینجا دیگه بحث سواد مطرح نیست ، بحث استفاده بهینه از عقله بنابر این دسته اول برای من اکثریتن و دسته دوم اقلیت ، باسواد و بی سواد هم در هر دو گروه وجود دارن و نتیجه میگیریم چون من سعی میکنم بیشتر تابع منطق باشم و نه احساس ، پس اقلیت محسوب میشم . انسان احساسی ۹۰ درصد خطا میکنه اما انسان منطقی به همان ميزان درست عمل ميکنه. و اگر تو هم از دسته دومی ، خودتو جزء اقليت بدون... موفق باشي

.·´¯`·«(SoReNa)»·´¯`·.

ای قربونت برم من مادررررررررررررررررررر آسد ميلان

مرگ گلبرگهای مريم(ريما جون)

وقتي شب پر از صداي گريه وهراس مرگه باد پاييزي تو فکر چيدن يدونه برگه وقتي تو چله سرما تک درختي تک و تنهاست به کدوم اميد واهي بگه خورشيد پشت ابراست؟ وقتي عاشقي سيا مست؛ با دو تا چشماي گريون کنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون فقط اونه که مي دونه شب سياه و راه درازه اوني که دلش را برده دنيا شم ميخواد ببازه من همون يه دونه برگم که رسيده وقت مرگم کي ميدونه شايدم تو بگيري دستاي سردم شايدم درخت پيرم؛ که تو چنگ باد اسيرم کاشکي تو باشي بهارم ببينم که جون ميگيرم ببينم عاشقي شادم که به کام دل رسيده با دو تا چشماي نازت به خود خدا رسيده من ميخوام که سبز باشم تا دوباره پا بگيرم سراغ تو رو تو ابرا از خود خدا بگيرم اگه تو باشي کنارم ديگه غصه اي ندارم شعرامو واست ميخونم سر رو شونه هات ميزارم من ميدونم با تو بودن واسه من فقط يه روياست ولي روياي قشنگت واسه من تموم دنياست تو همون عزيز نازم تو همه راز و نيازم پا گذاشتي توي قلبم خونتو اينجا ميسازم