جک، دوست پسرم!

میخوام تو این پست از مسائل کمی شخصیتر زندگیم بگم. از دوست پسرم میخوام بگم. اسمش جک هست. جک از سویلند اومده. سویلند یه جایی هست که توش گوسفند و گاو و خوک خوب رشد میکنند. برای همین والدین جک دامدارند، البته اگه خوک هم دام حساب بشه. به هر حال یه جوورهایی دارند که باهاشون رزق روزی میکنند و گذران عمر! البته پارسال که زمستون هوا سرد شد چند تا از ببی ها سرما خوردند و چند تا از خوک ها منجمد شدند. اونایی که منجمد شدند رو فروختند به موزه ی حیات وحش، اونایی هم که سرما خورده بودند رو بهشون آسپرین بچه دادند که خوب شن! که خوب شدند. 

جک خودش تحصیلات عالیه داره. خیلی عالیه. سیکلش رو همین امسال تونست بگیره. اولین نفری بود که تو سویلند سیکل میگرفت. برای همین عکسش رو تو روزنامه ها چاپ کردند و یک هفته ی تمام هر روز، روزی سه وعده، مصاحبه میشد! میخوام بگم هر روز روزنامه های کثیر الانتشار صبح و عصر و شب یه سری عکس پرتره ازش چاپ میکردند. منم عکسها رو جمع میکردم بعد با فوتوشاپ و قیچی و چسب خودم رو کنارش مونتاژ میکردم و برای مامان بابام پست میکردم که افتخار کنند به من و جک. و البته بهشون گفته بودم که به کسی نشون ندن، که یه موقع کسی از حسادت نترکه!!!!!

تو یکی از همین روزا به خودم اومدم و دیدم جک کلا من رو یادش نیست و حتی تو یکی از مصاحبه هاش، حتی تو مصاحبه اش با روزنامه ی ملی "خانواده و موفقیت و دامداری"، یک کلمه از من نگفته! نه تنها من رو فراموش کرده بود، بلکه مادر-پدرش رو هم از یاد برده بود. این بود که یه روز وسط مصاحبه اش با تی وی در اتاق رو باز کردم و تمام خوک ها و گوسفندها رو هل دادم تو. گاوها رو هم دم در پارک کردم که به راحتی نتونند بیان بیرون. احتمالا شما اون مصاحبه رو تو تی وی یا رو یوتیوب دیدین. چون به هر حال پخش زنده بود خیلی سر و صدا کرد. منظورم صدای احشام هست که از تی وی ملی پخش شد. تا مدتها گاو و گوسفنداشون به بقیه گاو و گوسفندهای محل پز میدادند. خوک ها اما خیلی تو باغ نبودند. اما این کارم باعث شد که جک بیاد تو باغ. یه دست گل برای مامانش خرید، و یه تیشه ی جدید برای باباش، که از دلشون در بیاره. گفت با پولی که از سیکلم در میارم اینارو خریدم. برای منم یه جفت جوراب صورتی خرید. از اونایی که چند سالی بود که دلم میخواست داشته باشم. 

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عطا

میگم ولی زود متنبه شده ها .. [لبخند]

مانیا (مالزی نشین)

چه شیوهء خوبی برا تنبیه! ای ول! خوشم اومد! این کار رو نمیکردی اصلا بهت شک میکردم

کیارش محقق

پیدام بشه مشکلی بوجود میاد؟!! این چه طرز حرف زدنه؟!!

پت و مت !!!!

سلام خوبی کار قشنگی کردی تو کجا بودی تو سکانس مصاحبه افتادی یا نه پشت دوربین واستادی؟؟؟ داستانت مثل همیشه شادم کرد دوست قدیمی

صائب

با این پستت یه جایزه ی پولیتزر طلبکار می شی. جدا می گم. این خیییلی عالی بود [تعجب]

سارا

سلاممممممممممممم جالب بود!

سارا

از این داستان می شود نتیجه گرفت که گوسفند داشتن بهتر از دوست پسر داشتنه خصوصا در اصل وفاداری و این صوبتا

نانا

وااااای یعنی حالا تو یه دونه ازون جوراب صورتی ها که همه دخترا ارزوشو دارن داری؟؟؟ایولله تبارک الله افرین عالی

مشق

سلام بسیار خوب متشکر از حضورتون [گل]