چمدونم گم شد!

دوستان سوال مهمی رو مطرح کردند مبنی بر اینکه پت! کجایی؟ این سوال جرقه ای در ذهن ما افروخت که ما واقعا کجاییم!؟ و این سوال برای ما خاطره ای رو یادآوری کرد که میخوام با شما شریک گردانمش!!!!

چندی پیش سفری به ما نازل شد که ما به آن لبیک گفتیم و راهی شدیم. از اونجایی که در اون سفر بنا بود که آدمهای مهمی رو زیارت کنیم و تیریپ بیزینسی بود تا توریستی، به صورت ذوق زده لباسهای خوشکلمون و کیفهای نازنینمون و کرمهای ضد آفتابی که سی سال ازشون استفاده نکرده بودیم و عینکهای آفتابی و قرصهای اعصاب و ضد جوش و ضد لک پوست و ضد شپش و کفشهای پاشنه ده سانتی و سایر ادوات رو ریختیم تو یه چمدون بنفش گل منگولی و رفتیم فرودگاه. 

تصور کنید میخواین از تهران برید مشهد با طیاره. اما چون ساعت فرود و پرواز با برنامه ی شما جور نمیشه، شما به سنندج پرواز کنید و از اونجا پرواز کنید به بندرعباس و بعد از بندرعباس پرواز کنید به مشهد!!!! سفر من هم در این حد نا متناسب بود. فاصله ی پروازها هم حدودا پنجاه دقیقه! این بود که چی شد؟!

خودم شخصا رسیدم به شهر مقصد ولی هر چی ایستادم محموله ی ادوات نیومد!!!! هر چی ایستادم کنار این کمربنده که هی می چرخه و چمدون میاره فایده نداشت. نا امید رفتم به خدمات مشتری های هواپیمایی گفتم که چمدونم نیستتتتتتتتتت! من چمدونم رو میخوام!؟ من با این لباسها نمیتونم برم کارهای بیزینسی (بعله!) انجام بدم! 

در اون مکان یه دختر خانم خیلی خونسرد فرمودند که مطمئنی؟! گفتم مثل روز روشنه این موضوع برام!!!! گفت این فرم رو پر کن. مام فرم رو پر کردیم. بهم یه کیف کوچیک داد و یک تیشرت. گفت این برای امشبت!!!! شاید چمدونت فردا با پرواز بعدی بیاد. با دیدن کیف کوچیک و تیشرت خنده ام بند نمیومد. نمیتونستم تصور کنم داراییم رو به چی باختم! اما خوشحال بودم که حداقل دوربینم رو لحظه ی آخر از تو چمدون در آوردم - به این نیت که برای طلا جون از سوژه هایی که تو راه میبینم عکس بگیرم!

فکر کردم دیدم اگه تو بندرعباس مونده باشه میتونه فردا بیاد. اما اگه تو تهران جا مونده باشه من تا آخر سفر هم بهش نمیرسم! یعنی او به من نمیرسه. 

خلاصه اومدیم بیرون و با آقایی که اومده بود دنبالم رفتیم هتل. برای همه ی کارمندهای هتل ماجرارو تعریف کردم و گفتم که اگه بهتون تلفن زدند دارن در مورد چمدون من صحبت میکنند و شما میتونید ازشون تحویل بگیرید. چه خیال خامی!!!! رفتیم تو اتاق و بسته ای که تو فرودگاه بهم داده بودند رو باز کردم. خنده ام دو چندان شد! تصور بفرمایید یک عدد تی شرت سفید اون ورش پیدا با سایز خیلی خیلی خیلی بزرگ، یک فرچه شبیه به مسواک، یک تیوپ کوچیک خمیر دندون آهکی، تیغ ریشتراش!!!!، افتر شیو!!!!، یک بطری گلاب که روش نوشته بود عطری چیزیه!!!!! احساس کردم از خنده اشکم داره در میاد و دلم درد گرفته! 

دیدیم بهترین کار برای مبارزه با شوک و نگرانی گردش رفتنه! توجه داشتید که!؟ من نگران چمدونم شده بودم!!! راه افتادیم رفتیم بیرون و سعی میکردیم حداقل از مدارک شناساییمون و موبایل و کارت بانکمون مثل جواهرات مواظب کنیم. بعد از اینکه شام خوردیم یادمون اومد که من واقعا هیچ چیزی ندارم که بپوشم و احتمالا اگه به جای گردش میرفتم خرید، فردا با لباسهای موجه تری میتونستم ظاهر بشم! اما دیر شده بود. 

فرداش رفتیم به مکان جلسه و به همه ی حضار اعلام کردیم که ما چمدونمون گم شده و برای همین لباس نداریم بپوشیم و اگه امروز چمدونمون پیدا نشه، به حول و قوه ی الهی امشب میریم خرید و فردا با چهره ای متفاوت به حضورتون میرسیم!

اون روز از چمدون خبری نشد. اما وقتی برگشتم هتل دیدم خدمتکار هتل مسواک و تیشرت و خمیر دندون کذایی رو برداشته. یعنی در واقع هر چیزی که دم دستش بود رو برداشته بود. بنده خدا فکر کرده که اتاق رو تخلیه کردم و اونارو چون لازم نداشتم همینطوری ول کردم. اومدم پایین هتل به آقایی که اونجا بود گفتم ببین! همه ی داراییم، کل داراییم که تو اتاقم بوده، دیگه نیست! گفت مگه میشه؟! گفتم آره! خلاصه فهمید ماجرا چی بوده. گفت باشه بیا بریم ببینیم میتونیم وسائلت رو پیدا کنیم؟!‌ خلاصه تیشرت رو تو مسیر آشغالدونی پیدا کردیم ولی مسواک و خمیر دندون رو نتونستیم پیدا کنیم. این بود که یه مسواک نو و خمیر دندون قابل تحمل دیگه گرفتم و احساس کردم چقدر خوشبختم! 

بعد از بازیافت اموالم از هتلداری که اونجا بود آدرس مرکز خرید گرفتم و راهی شدم. تصور کنید جایی که نمیدونید چه مغازه هایی داره میخواید از سر تا پاتون لباس بخرید که به هم جور باشن. چمدون و عطر و کرم و عینک و سایر ادوات رو هم باید بگیرید. کلا دو ساعت و نیم دیگه هم مغازه ها میبندند! راهنمای مغازه هارو از اطلاعات مرکز خرید گرفتم و مغازه هایی که حدس میزدم میتونم چیزی برای پوشیدن پیدا کنم رو انتخاب کردم. اون مغازه ها رو سریع دیدم اما هر چیزی که میدیدم یه مشکل داشت. مثلا شلواره بلند بود باید میدادم کوتاه میکردند! یا مثلا شلواره به پیراهنه نمیومد. یا مثلا کفشه به چیزهای دیگه نمیومد. خلاصه یه پیراهن تو یه مغازه دیدم که پسندیدم. به مغازه داره گفتم هر چیزی که به این پیراهن بخوره، از کفش و کیف و شلوار و هر چی دارید بیارین لطفا. تو فیلم ها دیدین که مثلا یه ژنده پوش میره تو یه مغازه بعد جنتلمن میاد بیرون؟ منو دیدین! یه توریست رفتم تو مغازه، یه پارچه خانم اومدم بیرون! خلاصه از هر آینه ای که رد میشدم به خودم شماره میدادم! از بس قبلش احساس پوچی میکردم بدون لباسهام!!!! 

کارمندهای هتل، دوستان جلسه، راننده های تاکسی، میوه فروشهای محل و سایر رفقایی که تا اون روز باهاشون آشنا شده بودم جملگی فکر کرده بودند که تغییر دکوراسیونم به خاطر پیدا شدن چمدونمه. در حالیکه بهشون اطلاع میدادم که خیر! رفتم خرید! 

در نهایت وقتی برگشتم به ولایت چمدونم پیدا شد! 

/ 11 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارش پیرزاده

فکر کنم خیلی بهت خوش گذشته ها ...[نیشخند]

عطا

حال بسیار غریبی باید بوده باشه نازنین ! جدی غربت برات مضاعف نشده بود ؟ اگه من بودم احساس تنهایی مطلق میکردم..

لیلی سا

یعنی واقعا آخر شانس بودی دختر!!!!!!

عطا

فضولیه اگه بپرسم اون دوتا احساس چی بودن ؟

behzad

حالا خوبه کارت های اعتباری رو تو این وضعیت از دست ندادی ولی به قول خان جون ما ناخواسته نو نوار شدی هااا :دی

maryam

khob no navar shodi khodaro shokr peyda shod

سپی

سلام. یه خواهشی دارم. میشه لطفا عکس پروفایلت رو به آدرسی که گذاشتم بفرستی؟ مرسی

سپی

سلام. یه خواهشی دارم. میشه لطفا عکس پروفایلت رو به آدرسی که گذاشتم بفرستی؟ مرسی