روح!!!!!!!!!!!

سلامممممممممم 01.gif

خوبی؟05.gif این دفه می خواستم نمایشنامه ی شام آخرو به پیشنهاد طرفدار قدیمی تعریف کنم ولی به دلیل اینکه  منو دعوت نکرده بودن نمی دونم چی شده بود!!!! اگه کسی یا خود طرفدار قدیمی این نمایشنامه رو هر چند خلاصه داره بهم بگه ممنون می شم09.gif... باشد که همه ی ما رستگار شویم!!!!25.gif

ماجراهایی که می خوام بگم دقیقا مال یک سال پیشه! البته یه چند روز بعد از امروز...16.gif

یه شب بعد از مراسم مسواک و این چیزا رفتم که به مت شب به خیر بگم و لالا کنم!!!‌ هر چی گشتم مت و پیدا نکردم!!!‌ 07.gifهمه جا رو نگاه کردم دیدم هیچچچچچچ اثری ازش نیست34.gif... کفشاشم دم در بود یعنی بیرون نرفته!!!‌ خلاصه برگشتم تو اطاقم دیدم ماشالا بچه باهوش رفته زیر روتختی من بعد روی رو تختی کتاب و وسایل چیده!!!! بچه تصور کرده که اینقدر لاغره که دیده نمیشه!!! بماند که نفس که می کشید کل وسایل می رفتن بالا و میومدن پایین!!!24.gif نمی دونم کی بهش گفته اگه کسی و نبینه معنیش اینه که اونم تورو نمی بینه!!!39.gif

بعد که رفتم بهش گفتم که دیدمش٬ فهمیدم که خانم قصد تشریف بردن ندارن!!!!13.gif چراغ و خاموش کردم و سعی کردم که خیلی دوستانه برم یه گوشه ی تخت بخوابم!!!28.gif متم که بچه اینقدر باریکه نیازی نبود خیلی خودشو جمع و جور کنه!!! یه ۲-۳ ساعت بعد حس کردم خیلی جام زیاد شده... تو همون عالم هپروت دست زدم تا لبه ی تخت دیدم نیست... گفتم ببینم اگه افتاده زمینه بهش پتو بدم یخ نزنه رو موزاییکا البته اگه در حین سقوط نشکسته باشه جاییش!!!!‌04.gif اومدم اینورتر دستم از تخت آویزون کردم پایین دیدم رو زمینم نیست!!! حدس زدم که رفته...25.gif

صدا کردم که مت! مت!!!‌ رفتی؟ 36.gif 36.gif

مت: ها؟ آره!!! خوابم...37.gif

من: ماهی می خوری؟ 35.gif

مت: نه میل ندارم!!! 26.gif

من: دارم می گم فسفورت کم شده! 23.gif از اول می رفتی سر جات!!!!

مت: ها؟ نه میگم میل ندارم... 14.gif38.gif

یه شب دیگه که من و مت مهمون36.gif داشتیم کل خونه رو تمیز کردیم یه جوری که عکسمون رو زمین میوفتاد!!! خلاصه مهمونا اومدن و رفتن و فردا صبح شد... چون می خواستیم عصرش بریم اصفهان از صبح خیلی زود (‌ حدود ۱۰ )‌ رفتیم دنبال کارامون که تا زودتر تموم شه... برای همینم چمدونامونو وسایلمونم با خودمون بردیم که دیگه خونه بر نگردیم...

تا اینجا داشتیم که مهمونا رفتن٬ من و متم صبح زود از خونه رفتیم... ۳-۴ روز اصفهان بودیم... وقتی برگشتیم دیدیم که رو زمین گرد و خاک نشسته و از پنجره ی اتاق پذیرایی تا وسطای خونه جای پایه یه نفره07.gif!!!!!!! توجه داشته باشین که خونه ما طبقه ی چهارمه و تمام پنجره ها حفاظ دارن!!!!16.gif به جز اونم تعداد زیادی دزدگیر های الکترونیکی٬ مکانیکی٬ الکترومگنتیک٬ الکتروکامپیوتری و ... برای حفاظت از مال و جان این بنده ی حقیر گماشته شده اند!!!! 16.gif

خلاصه ما به روی خودمون نیاوردیم و زندگی به جریان خودش ادامه داد!!!! تا...

شبی که مت امتحان داشت. بنده خدا نمی دونم تا ساعت چند بیدار بود... ولی فکر کنم تا ۳ اینطورا بیدار بوده!!!46.gif البته من خیلی خودمو نگه داشتم فکر کنم ۱۲ -۱ خوابیدم.37.gif28.gif شایدم زودتر... هیچی دیگه... نزدیکای ۴ اینطورا بود که دیدم یه صدای کاملا جدید از اتاق پذیرایی میاد... ( چون عادت دارم که همیشه موبایلم بالا سرم باشه بخوابم ساعتایی که می گم کاملا حقیقی اند!!! )‌

من: مت... مت... صدا در نیار... خوابم!28.gif

مت: ها؟ 37.gif

من: اه!‌ بذار بخوابم... چی چی بود انداختی؟! 38.gif

مت: من؟! ها!؟!!؟ 34.gif

خلاصه اینقدر اندر خواب حرف زدم که مت کاملا بیدار شده بود... آخه فکر می کردم که مت بیداره و داره یه کارایی می کنه!46.gif

خلاصه دوباره خوابم برد و فکر کنم متم همینطور... نزدیکای ساعت ۵ یه صدای دیگه اومد!  این صداها که میگم به حدی بودن که من که عمرا از خواب نازم بیدار نمی شم و بیدار کردن!!!42.gif

من: مت... عزیزم14.gif( عزیزمو با حرص بخونین! ) اینقدر سر و صدا نکن صبح شد... حالا یه شب خواستی درس بخونیا!!!

مت: من نیستم!!! اون دفه هم من نبودم!!! 25.gif

من:‌ ها؟ پس روحی جنی چیزی اومده!؟؟!؟! 13.gif

مت: نه بابا! جن کجا بود؟!؟!؟

من: ما چیزی نداریم که این صداها رو بدن!!!! ولش کن حالا!!! صبح در موردش صحبت می کنیم!!! بذار استراحت کنیم!

فردا صبح که شد دیدم مت بنده خدا اصلا نتونسته از ساعت ۴ بخوابه!!! فکر کنم ترسیده روحه بیاد سراغش!!!!42.gif البته به همه میگه از بس که پت حرف زد تو خواب نتونستم بخوابم!!!‌ 13.gif نمی دونم والا من که یادم نمیاد به جز اینا که اینجا گفتم چیز دیگه ای هم گفته باشم...25.gif

این بود ماجرای روحا و خونه ی ما... چند روز پیش یاد این افتادم که خونه ی ما مثل خونه ی ارواح می مونه یاد این افتادم٬ گفتم براتون تعریف کنم...

موفق باشین و شاد

/ 96 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طرفدار قديمی

سلام چند تا مطلب رو خيلی جدی تذکر ميدم ۱- من که چشام خوب نميبينه نمیتونم از هم ديگه جداتون کنم شما و گلدونه رو ميگم. ۲- اتفاقا منم طرفدار قديمی احقاق حقوق از دست رفته خانوما هستم پس از اين لحاظ نگران نباش (خدایا نوه منم فمنيست شده)!!! ۳- اگه به همين زودی يه يادداشت جديد ندی فکر کنم پيشکش دونی بترکه موفق. شاد. ياعلي

سيما

سلااااااااااااام به جفتتون اول بذاريد ابراز احساساتموبکنم وگرنه تو دلم ميمونه کل وبلاگتونو خوندم . از ماجرای مينو کوچولو و خريد عين هم و شور و ترشی بگييييير تا ماجرای کنسرت و گلاب به روتون توی قطار و بلبل توی دوو و ۹۰درجه اشتباهت سر ونک رفتن و ماجراهای دانشکده که مانتوی استاد (زير عبا ) از همهش ما مزه تر بود الان يه ساعته نشستم اينا دارم ماجراهاتونوميخونم بعد اينقده بامزه س ماجراهاتون هی خندم ميگيره الان همه اينجا فکر ميکنن من خل شدم يا راستی راستی عقلم

سيما

عرض کنم به خدمتتون که خيلی خيلی از آشناييتون خوشحال شدم . لينکتونو ميذارم . به جمع دوستای يه سبد مهربونی خوش اومدين . صفا آوردين زود زود بيايين با وفا باشين بازم اگه سفارشی بود ميگم حتما

سيما

يه سوال فنی !بالاخره کی بود نسف شب ؟؟؟؟ من خنگ شدم اين موضوع رو نفهميدم يا شما واضح ننوشتين ؟! يا هر دوش؟؟؟

ط. ق.

خدا اون روزو نياره که شام آخر باشه عزيزم

ژ يگولو

سلاممممممممممممممممم... خوبی خوشی؟؟؟ ميگما بيا وبلاگم و خودت بخون...و اگه خواستی بازيو ادامه بده ...مرسی... فعلا...

سليمان

سابولیک ریفیق چاکرتیم صفای قتمت ایولا باع به کولبه ما سر به زن آپ و رفتیم تو کارش اوسا پشت وپناهت

طلا جووووووووووووووووون

هپ!

طلا جووووووووووووووووون

۹۴

nazy

salam man onja clic kardam ama fohshat behem bar nakhord ja khali dadam.