گلاب به روتون صحرایی!

این حرکت علمی که انجام دادم رو براتون شرح میدم اما سعی کنید فراموشش کنید! نمیدونم چرا تو این سفر به ولایت انقدر بی شخصیت بازی در آوردم که حتی نمیتونم خاطراتم رو بدون سانسور یا بدون قول گرفتن از مردم تعریف کنم!!!!

با مت و دو تن دیگه از دوستان مت یه سفر داشتیم به یزد. اسم دوستان مت رو میذاریم مثلا سارا و سوسن!!! میدونم! میدونم! خلاقیتم رو ذوق کردین! 

تو راه رفتن نصف شب تقریبا سوار بر اتوبوس وی-آی-پی راه افتادیم. آره! ما کلا به جز وی-آی-پی چیزی سوار نمیشیم! به هر حال کم کسی نیستیم! پت و مت هستیم با شهرت جهانی!

داشتم میفرمودم. نیمه های شب گذشته بود و نصف اتوبوس خواب بودند که من و مت که پشت سارا و سوسن نشسته بودیم دیدیم بوی غذا بلند شده! طول نکشید که دیدیم که سارا و سوسن دارن میز غذا میچینند که مارو صدا کنند برای صرف شام!!!! اسنادش هم موجوده! به طور مثال این عکس این پایین رو ببینید! اونم ساندویچ کباب که داشتند تو راه درست میکردند! یعنی من خیالم راحت شد که نسل آینده در دامان مادرانی بزرگ میشه که دمشون گرم!!!! انقدر خوراکی و تجهیزات آورده بودند که نگو! بنده به شخصه لباس برده بودم و کرم چون میترسیدم تو کویر پوستم خشک بشه و چینی تنهاییم ترک برداره!!!! حتی حوله و ملافه هم که انگار رسم هست همه با خودشون آورده بودند نداشتم!!! خیلی خاکی هستم کلا!

 

در همین حین و وانفسا اتوبوس ایست کرد. صحنه ای که من از پنجره در اون تاریکی تو بیابون میدیدم خیل مردانی بود که به سمت خرابه ای در دور دست میدویدند و وقتی بر میگشتند داشتند کمربندشون رو میبستند! در ابتدای امر سعی کردم سنگین بشینم و خودم رو بزنم به اون کوچه که یعنی خیلی طبیعیه جمعیتی وسط بیابون بدوند به سمت خرابه و باقی ماجرا! اما در یک لحظه خنده ام پرتاب شد بیرون! به هر حال هر کسی گنجایشی داره دیگه. شاعر میگه آسمان بار امانت نتوانست کشید، من زدم زیر خنده! اینو داشته باشید تا برگشت رو براتون بگم.

سارا و سوسن، اصلا این اسمها به هم نمیان. سارا و ساسان! آره اینطوری بهتره. البته ساسانش دختر بود!!! سارا و ساسان در طول سفر هر جا دست به آب میدیدند میدویدند گلاب به روتون. حالا تصور کنید من که مثلا به جز دست به آب مخصوص خودم تا همین اواخر خونه ی مامانم هم سختم بود برم با این ملت همسفر شده بودم! چه حسرت ها که نخوردم!!!!! مثلا اگه یه جا پنج تا دست به آب کنار هم بود از اولی تا پنجمی رو یکی یکی پروو میکردند!!!!

موقع برگشت دم در اتوبوس سارا و ساسان رفتند دستشویی و من همواره سعی کردم تا خود تهران دست نگه دارم! مهم این بود که سعی کردم! اما خب همیشه سعی آدم به نتیجه نمیرسه. اینم یه نصیحت از من به شوما. اگه سعیتون به نتیجه نرسید ناامید نشید. حتما خیری توشه!!! خولاصه تو راه برگشت مت خواب بود که اتوبوس نگه داشت. تا مت رو صدا کنم که حواست باشه من جا نمونم، اتوبوس راه افتاد. گفتم اشکال نداره، مرحله ی بعد که نگه داشت میرم. تا رسیدیمممممم به همون خرابهه!!!! از جام پریدم که من  اینجارو میشناسم! اینجا دست به آب عمومیه!!!! مت خواب بود، طفلی باید یکی دو ساعت بعد از فرود به تهران میرفت سر کار. برگشتم دیدم سارا خوابه اما ساسان از شادی من متوجه شد که اینجا دست به آب هست! اون هم در پوست خودش نگنجید و پشت سر من راه افتاد اومد پایین! مردان به سمت خرابه، من دنبال مردان، ساسان دنبال من!!! به یه آقاهه که دم اتوبوس داشت دخانیات دود میکرد گفتم اینجا دستشویی هست!؟ گفت فکر کنم اون پشت هست که مردم دارند میرن! گفتم مرسی و رفتم به همون سمت که یه آن احساس کردم که آی کیو! اگه دستشویی بود که تو اونطوری خنده رها نمیکردی موقع اومدن! این بود که مسیرم رو کج کردم به سمت ایستگاه پلیسی که اونجا بود!!! ساسان هم پشت سر من. و بعد فهمیدیم که سارا هم از شدت شادی ما از خواب بیدار شده و در بیابون پی ما داره میاد!!!!

یعنی بعد از شهرک آزمایش قسمت کامیوندارانش، اینجا از هر جای دیگه ای که تو زندگیم دیده بودم به نظر مردونه تر میومد!!! من زورخانه هم حتی دیدم اما جو مردونه بودن اینجا غیرقابل مقایسه بود!!! اونجا احساس نمیکردی اشتباهی هستی، اما اینجا مطمئن بودی که اشتباهی هستی!

دم ایستگاه پلیس راننده های اتوبوسها و کامیون ها ایستاده بودند اما من چیزی نمیدیدم!!! فقط دیدم رو در نوشته که لطفا اگه کار اضطراری ندارید در نزنید و از قسمت شیشه ای در دستشویی رو میدیدم! چه عذاب الیمی!!!! عقلم میگفت کار اضطراری دقیقا همین کاریه که تو داری! این بود که تمام قوا رو جمع کردم و شروع کردم به در زدن! چند دقیقه ای طول کشید تا سرانجام یه آقای پلیس با چشمای قرمز خون گرفته اومد دم در! ازش معذرتخواهی کردم و گفتم که میشه از دست به آبتون استفاده کنیم لطفا؟ با صدای کلفت پرسید که کارم واجبه؟! گفتم نه دیگه! مستحب بود گفتیم شمارو هم بی نصیب نذاریم!!! گفت برید تو! من که شخصا پرواز کردم! خدارو شاکرم که دو تا داشتند و گرنه احتمالا سارا و ساسان باید ابتدا میرفتند و بعد من!!! خلاصه وقتی اومدم بیرون تازه فهمیدم که اوه! عجب دستشویی!!!! به عمرم در همچین جایی پامو نذاشته بودم!!!! در این حد بگم براتون یعنی! اما هر چی بود در اون نیمه شب سرد و تاریک و در اون بیابون انگار قطعه ای از لطف خدا شامل حالم شده بود!!!!! 

اومدیم بیرون دیدیم آقای پلیس مهربون دم در ایستاده تا ما بیایم بیرون از ایستگاه. ازش تشکر کردیم و رفتیم. جا داره که از همین تریبون از اون آقای پلیس تشکر کنم و بگم که در این ثواب عظیم شما بهره بردین! اهم اهم!

خوشحال و خندون برگشتیم به سمت اتوبوس که دیدیم راننده داره سیگار با سیگار روشن میکنه و خونش در حال جوشیدنه!!!! که کی به شما گفته اینجا پیاده بشین؟! اینجا فلان و بهمانه!!! ما کلا رو مود کل کل کردن نبودیم وگرنه من خودم یه لکچر یک ساعته براش میدادم! 

سوار که شدیم یاد اومدن افتادم که به جمعیت مردان در حرکت به سمت خرابه خندیده بودم حالا خودم در کوزه افتاده بودم و البته نجات هم پیدا کرده بودم! این شد که دیگه مثل سارا و ساسان هر جا که دست به آب میبینم غنیمت میشمرم و به امید این نمیمونم که برم تهران خونه امون!!!! وگرنه الان متلاشی شده بودم!

/ 20 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تاهنوز

خیلی ذهن خلاقی داری، شخصا شدید حسودیم شد! موفق باشی

آرش پیرزاده

خیلی شیرین تعریف میکنی ... خیلی خوب بود راستی موزه جواهرات ملی در خیابان فردوسی زیر بانک مرکزیه .... فکر کنم اشتباه گرفتی یا جدیدا جاش عوض شده من نمی دونم

ستاره

سلام عزیزم سراغ ما دیگه نمی آیی؟؟؟!!! راستش آمدم دعوتت کنم نظرت در مورد دهه شصتی ها خیلی برام مهمه لطف کن قدم رنجه کن و بیا شاد باشی

eli

[نیشخند]خدارو شکر زنده موندی[زبان] دیگه هرجا دشویی ببینی خوشال موشال میدویی طرفش دیگه؟![متفکر][خوشمزه][بغل]

eli

ببین عامو! بذار ببینم این شیرینی دانشگاه این بشر زنده میشه یا نه! بعد تو هم میگیم بیای[مغرور] بعدش بازارچه شاپور و که بلتی؟! ببین میری ته بازارچه و اونجایی که سقف بازارچه تموم میشه و سقفش اسمون میشه! خوب؟! دست راستت یه کبابی کوچولوئه! میشه اولین کبابی! یه پیشخون هم داره مثل این فلافلیا[قهقهه] با 3-4تا از این صندلی پایه بلندا که من دوستشون ندارم[عینک] بعد اون بالا هم درست نمیکنه که[قهقهه] اون عسکو گذاشتم که بگم مثلا روی یه چیزی شبه کرکره و شیروونی درست میکنه در ابعاد کوچیک تر البت! بین شیارای این کرکره ها کباباشو میپَخه[پلک] بعد این کرکره رو میذاره رو منقل و شروع میکنه به پَخیدن اون کبابای گوگولیش[خوشمزه] [پلک]

eli

[قهقهه]پَ تو جعفریاشو بخور[نیشخند]

eli

[قهقهه][بغل][ماچ]باشه منم برات ماست موسیر میگیرم با چیپس[نیشخند]

eli

[قهقهه][نیشخند]نــــــــــــــــــــه[مغرور][دروغگو]

eli

[مغرور]به دماغ من چیکار داری؟! مگه خودت دماغ نداری؟! اذییتم کنی طلا جونم دعوت میکنم بیادا[عینک]

مت

[قهقهه][خنده]