شب شعر

سلام36.gif 

خوبی؟ نمی دونم چی شد که امروز که یه پشت بوم کار دارم هوس کردم که آپ کنم... 43.gif خدا عمر بده امیدو  از صبح یه ریز برام کنسرت36.gif گذاشته که خودکشی نکنم!!! در واقع یه هفتس که می خوام این کارو انجام بدم ولی نمی رسم... امروز عزم خودمو جزم کردم که به این ندای درونی جامه ی حیات بپوشانم!!!! اگه مت اینو بخونه می گه از کی تا حالا این لغات مجهول الهویه رو به کار می بری٫ (‌ این مثلا ویرگوله خوب؟ چی کار کنم با این کامپ که فارسیم نداره در همین حد می تونم ویرگولگذاری کنم!!!! حالا - می ذارم که خیلی نخواد دنبال این فسقل ویرگول بگردم!!!! این کامپ لوس که فارسیم نداره- خوبه خودم کیبرد فارسی و چینی و اینگیشو فرنچ و اینام سر خوده!!!‌ 41.gif)‌ بعد می گه با کی جدیدا حرف زدی؟ تو که فرق اندیس و تندیس و نمی دونستی!!!! بعد هزار تا چیز دیگه که می زنه تو سرم!!!! 46.gif اصلا می دونی چیه... نمی دونم خودمم... حتما چیزی نیست... دارم به یه خاطره فکر می کنم... نمی دونم کدومشو بنویسم... یکیشو می نویسم که خیلیم طولانی نباشه ملت هموطن با دایل آپ نفتی برسن همشو بخونن... البته می تونن کل صفحه رو سیو کنن بعدا بخونن ولی من وظیفه ی انسانی خود می بینم که جهت ارتقا سطح زندگی هموطنان عزیز تر از جانم به فکر کلیه اقشار جامعه ی انسانی باشم!!!! 36.gif

خب... هیچی خاطرش خیلیم هیجان انگیز نیست ولی توش یه سری نکاتی داره!!!39.gif یه روز در واقع یه بعد از ظهر داشتیم با مت از شب شعر میومدیم... خلاصه هوس کردیم که با روحیه ی شاعرانه ای که پیدا کردیم تا بخشی از مسیر قدم بزنیم و از هوای بهاری بهره بجوییم!!! 25.gif خلاصه رفتیم و رفتیم تا یه ساعت و نیم بعد رسیدیم خونه ی مت!!!! بس که حرف زدیم نفهمیدیم کی رسیدیم نزدیک بود خونشونم رد کنیم تازه!!! خلاصه مت رفت خونشون و به من گفت که از کجا تاکسی بگیرم و به تاکسی بگم کجا پیاده شم!!! ( سوالی که الان در ذهن دوستان مطرح می شه اینه که چرا مت مرا در این امر خطیر یاری نکرد!!! جواب سوال کاملا واضحه... مت همیشه یه مشکلی 09.gif/>/>داره که اون روزم داشت و مجبور خودشو سریعتر برسون خونه!!!‌)  یادش به خیر اون موقع ها حتی نمی دونستم ونک سمت شماله تهرانه!!!24.gif یه بار به سمت آزادی ایستادم سر آل احمد و هی می گفتم ونک!!!!! 24.gif بعد دیدم که راننده ها غر می زنن فهمیدم که ۹۰ درجه بر عکس ایستادم!!!! هیچی دیگه اون روز مت نتونست بیاد بهم بگه کجاس این تاکسی... منم رفتم دیدم تاکسی وجود خارجی نداره!!! بعد دیدم که کردستان یه طرفس( این مال قبل از اونیه که دو طرفش کنن- خداییش چه پلای با حالی ساختن ) گفتم چه طور تاکسی می خواد از اونور بره... حواسم نبود که صبح تاکسیه از خیابونه آزادگان ( یا یه چیزی تو همین مایه ها- همونی که کلی ۱۷ و ۱۹ اینا داره - اسد آبادی نها اونوریه کردستانو میگم ) اومده بوده!!!! بعد برای همین تصمیم گرفتم که قدم زنون برم تا ببینم چی میشه13.gif... البته هنوز رو مود شعر و این مسایل بودم... خلاصه رفتم و رفتم - البته دقیقا بر عکس جهت بزرگراه!!! خودتون تصور کنین چه صحنه ای بود... من عینه گیجا با کولیم قدم زنون رو جدول (‌چون اونجا عابر پیاده نداره که )17.gif... همینطوری که داشتم می رفتم دیدم که ای ول دو طرفه شد... گفتم برم اونور تاکسی پیدا کنم که دیدم هیچ رقمه نباید از این بزرگراه رد شم!!! هر پل عابر یه نیم ساعت با اون یکی فاصله داشت!!! وقتی که رسیدم به پل دیدم تا ته کردستان یه ۵ دقیقه راه مونده بنابراین بقیشم پیاده رفتم16.gif!!!‌! وقتی رسیدم خونه مت تقریبا ۲۰۰۰ دفه زنگ زده بوده که ببینه مردم 22.gifیا رسیدم!!!!! ولی شب شعرش خوب بود با اینکه بعضیاش چرت و پرت بود در کل من که بار اولم بود می رفتم دوست داشتم و کلی راجع به شاعر شدن فکر کردم!!!! با کلی هیجان البته!!! 25.gif

وایییییییییییی همین الان یاد یه صحنه افتادم... یه شب من نامزدیه یکی دعوت بودم که به نمایندگی از همه ی خونواده باید می رفتم بنابراین مت تنها مونده بود خونه04.gif!!! خلاصه از ۳ ساعتی که اونجا بودم ۱ ساعتشو داشتم با مت حرف می زدم که احساس تنهایی مزمن نکنه و من در بین جمعی که به زور ۳-۴ تاشونو می شناختم خیلی حس نکنم که بدترین مکان زندگیم قرار دارم... خلاصه همینجوری که داشتیم با هم صحبت می کردیم دیدم که پای داماد رفت رو دامن عروس24.gif24.gif24.gif... عروسم که داشت واسه خودش قدم میزد!!!24.gif24.gif24.gif خودتون می دونین بعدش چی شد24.gif24.gif24.gif..... همه ی اونایی که اون نزدیکیا بودن دست به دامن عروس شدن!!!!!24.gif منم که نزده می خندم ولو شدم از خنده-24.gif24.gif24.gif24.gif برای مت تعریف کردم چی شد و دوتامون تا مدت ها می خندیدیم!!!! خدا عمرشون بده مارو از اون حس تنهایی در آوردن!!!05.gif

همین دیگه... حالا خوبه گفتم که نمی خوام زیاد بنویسم و اینقدر نوشتم!!! خوب شد یکم گرم شدم... تقریبا داشتم یخ می زدم.... فکر کنم فشارم سقوط به سبک هایپربولیکی داشته بوده گردیده!!!! 37.gif

حالا نکاتو میگم بعد میرم:

اول: من اصولا اهل شعر و این صوبتا نیستم وگرنه نباید با یه شب شعر کلا تعطیل میشدم!!! 25.gif

دوم: تصمیم گرفتم که بازم برم تو جلسات ادبی - شایدم شعری چیزی بگم - و اون آخرینی بود که رفته بودم!!!26.gif/>/>ارزش شعر خیلی بیشتر از اینه که تازه وارده ها بتونن خودشونو قاطی کنن!!!26.gif

سوم: این خاطره متعلق به زمان قاجاره که کردستان هنوز یه طرفه بود!!!04.gif

چهارم: با اینکه مال عهد قاجار بوده ولی  نشون میده که من فرهنگ استفاده از پل عابر پیاده را حتی در اون زمان داشته ام!!!!36.gif

پنجم: هم اینک تقریبا ۸۰٪ قسمت ای تهرانو بلدم36.gif36.gif36.gif36.gif!!! البته امیدوارم که خیلی عوض نشده باشه با این رسالت و اینا... البته اون ۲۰٪ که نمیدونم همین قسمت از تهرانه که در اولین فرصت با استفاده از یک نقشه یاد می گیرم و اونجاهایی که تازه ساخته شدن!!!36.gif

ششم: در همین جا لازم می بینم که از کلیه ی افراد جامعه انسانی که مرا در جهت یادگرفتن این کلان شهر یاری نمودند... به ویژه مت و دوشستان - هموطنی که در خیابان از من ساعت پرسید و در قبال آن مرا در نقل مکان به سمت دیگر خیابان یاری نمود...41.gif

گفتم نقشه یادم اومد... وای آخر خنده بود و البته خجالت برای من09.gif..... روزای اولی که با مت آشنا شده بودم... گفت که می خواد برسون منو خونه...  اول گفتم نه چون می دونستم گمش می کنم ولی در نهایت قبول کردم13.gif... خلاصه رفتیم تو مطهری (‌تخت طاووس برای اونایی که مطهری رو نمی شناسن!!!‌)... بعد من کلی سال بود که از اون خیابون رد نشده بودم... می دونستم که خیابونه مورد نظر سمت چپه ولی نمی دونستم که چندمیه... یعنی تو نقشه دیده بودم ولی یادم نمیومد23.gif... اسمشو می دونستم... از قضا اون روز من نقشم همرام نبود23.gif... خلاصه سر هر کوچه و کوی و خیابون و اون بزرگراهه ( مدرس فکر کنم ) می رسیدیم می گفتم همینه... بعد می گفتم که نه بعدیه.... دیدم خیلی ناجوره گفتم که اصلا می دونی چیه من نقشمو نیاوردم نمی دونم کدومشه!!!!13.gif در نهایت رسیدیم به خیابون مورد نظر!!! ولی هر موقع یاد اون روز میوفتیم کلی می خندیم24.gif... یکی از دوستای مت که باهامون بود ادامو در میاره که نقشمو نیاوردم نمی دونم!!!! یادش به خیر... کلی اون موقع غصه خوردم ولی حالا می خندم24.gif....

خب من دیگه میرم... دفه ی بعد شاید پلیسارو گفتم... با طرح زوج و فرد واینا....

برای دوستایی که میگن تکلیفمونو روشن کن!!! من و مت با هم دوستیم و خواهر یا برادر یا مادر یا پدر یا همسایه یا ... نمی باشیم و این متن فقط برای اطلاع دوستان می باشد و فاقد هر گونه ارزش مادی می باشد و ارزش آن تنها معنوی می باشد!!!!! د بیا قانونن!!!!!

همتون شاد و خوشحال باشین و همیشه 24.gif/>/>/>/> باشین

 

 

/ 71 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميکروفون

آپ نمی شه نمی شه اينجا اگرم ميشه يا (ابوالفضل)

طرفدار قديمی

از اين يادداشت و يادداشت قبليت خيلی خوشم اومد و خيلی چيزها رو ياد گرفتم با اين حال که ميدونم شايد نصف من سن داشته باشی ولی بهت اقتدا می کنم تو سبک نوشتنت و روش زندگی کردنت و شاد بودنت يا علی

۞۞ ســــــــروناز ۞۞

سلاااااااااااااااااام/خوبي پت جوووون وبلاگ خوبي داري خوشحال مي شم به منم سر بزني موفق باشي قربانت

پت

سلام طرفدار قديم خوشحال شدم که بهم سرزدی و خوشحالتر شدم که ديدم هنوزم بهم سر می زنی... کاش اسم يا آدرس می ذاشتی که شخصا مزاحم می شدم... موفق باشی و شاد

ژ يگولو

سلامممممممممممممممممممممممممممممم... خوبی خوشی؟؟؟ کجايی نيستی دوباره...ديگه نيومدی اونطرفا واسم حرف بزنی... وسعتم که دوباره داره تبلی ميکنه انگاری... بيا به اپ حداقل... خوش و خوب باشی هرجا هستی... فعلا...

مهدی*بچه ها بيايين گپ بزنيم

سلام پت خوبم من اصلا منظورم به شما و بقيه خانومای بلاگفايی نبود من کلی عرض کردم هرچند که حقيقت تلخه... من فکر ميکنم که خانوما به جای صرف انرژی جهت گله و شکايت و کل کل با آقايون يک پنجم اين انرژی رو صرف ياد گرفتن و بهبود بخشيدن به وضعيت رانندگيشون بکنن هم خودشون راحت ميشن و هم ماها از دست شون يه نفس راحتی ميکشيم البته توی خبابونا... شوخی کردم گلم مرسی که سر زدی البته اگه بخوای تلافی کنی حقتونه و ما هم پذيرا هسيتم (از طرف آقايون بلاگفايی) قربان شما مهدی بای

سعيد

شما کلا خيلی خنده رويی

سعيد

خوب می دونم آپ کردی....خاطراتت رو خوندم...البته نيمه جوييده.....قول می دم سر فرصت درست بخونم

اميد

سلام مثل اينکه من يه مشکلی دارم من بازم اومدم اما خبری از اين حيوون عجيب که گفتی نبود