به به! سال نو مبارک! صد سال به این سالها! ایشالا به پای هم پیر شید! ایشالا دانشگاه رفتنتون و اینا!

عرضم به حضورتون که این پست بسته به ذائقه‌تون میتونه خیلی چندش آور باشه. 

به دلایلی که بر کسی روشن نیست ما مجبور شدیم مدتی در بیمارستان گذران عمر کنیم و به همین سبب مقدار زیادی انواع و اقسام آزمایشات رو انجام بدیم. در واقع گفتیم ما که کلا در خدمت علم هستیم، بذاریم جامعه‌ی پزشکی هم از وجود ما منفعتی ببره و علمش رو دوره کنه. این بود که از ما خواستند مقداری شماره یک (1) در انواع و اقسام بسته های مختلف بهشون بدیم. شماره یک در بطری. شماره یک در دبه‌ی بنزین/نفت. شماره یک در کاسه! شماره یک در کمد (2). شماره یک در قیف. شماره یک در فویل! و غیره.

یکی از آزمایش ها شماره یک را به شکلی میخواست که باید در سه بطری میبود ولی اصلا نباید نور بهش میخورد. از اونجایی که از دید پرستارها خیلی سخت میشه در بطری شماره یک کرد، به تکاپو افتادند که چی کار کنیم؟! این بود که انواع و اقسام ظروف رو از تو آشپزخونه‌ و انبار بیمارستان میاوردند و به ما میگفتند ببین این میشه؟! ظرف پلاستیکی در دار، ظرف پلاستیکی در ندار، کاسه‌ی بزرگ و غیره. آسشون ظرفی بود که آخر سر دادند بهم. دقیقا این ظرفی که این پایین میبینید رو دادند بهم! گفتند توش شماره یک کن، بعد یکی دیگه هم دادند که بذارم روش که نور نره توش. 

http://www.medical-supermarket.com/Resources/ProductImages/b1d92385-0faf-47c7-a8ae-d7b2908aff7e.jpg

 

بعله، بهتون گفتم که سه بطری میخواستند اما این که یه کاسه بیشتر نیست! قرار شد که وقتی که محموله آماده شد، من اون رو در دست-به-آب بیمارستان بذارم تا یکی بره بریزه تو سه تا بطری!!! 

وقتی که از دست-به-آب اومدم بیرون، دیدم اونی که قرار بود شماره یک رو بطری کنه، رفته ناهار. منم خب طبیعتا نمیتونستم بذارم که محموله به همین راحتی به باد بره! برای همین دم در دست-به-آب ایست دادم و نذاشتم کسی بره اونجا تا مامور محموله اومد و پست رو بهش تحویل دادم. هر کسی که از راهرو رد میشد نگاه میکرد که چرا من در این نقطه‌ی بد بو میخ ایستاده‌ام و تکون نمیخورم. برای همین مجبور شدم به همه ابلاغ کنم که یه کاسه جیش کرده‌ام و مواظبم که کسی نزدیکش نشه تا ماموریتم تموم شه!

یه آزمایش دیگه هم بود که باید به مدت بیست و چهار ساعت شماره یک رو تو یه دبه میریختم. اونم خنده دار بود. یه بار تو کمد (2) انجام دادم و یه بار دیگه تو کاسه!!! بعدا یکی اومد منتقلشون کرد تو دبه!


http://parscenter.com/Content/Images/b04d16a0-08bf-4494-940d-6942041a1ed1/800/600/image.jpg

اتفاقات خنده دار دیگه ای هم هست که بعدا مینویسم. بعله!

--------------------------------------------------------------------------

پاوبی!:

(1) به آن جیش نیز گفته میشود!

(2) عکس شبیه اونی که بهم داده بودند اینجاست!

/ 9 نظر / 43 بازدید
ویرگول

به شکل جالبی امروز داشتم آرشیوتو میخوندم که دیدم عع آپ کردیم همزمان:دی اینقدررررر از آزمایش دادن اینجوری بدم میاد(سرم اومده! البته نه به این شدت و حدت:دی)! حالا خدابد نده چی شده بودع؟

ویرگول

آقا آدرس غلط ثبت شده است!:‏|‏

دختر بهاری

خب بقیش چی شد خب؟! این همه ما ظرف تصور کردیم، رسیدیم به ادامه دارد که![نیشخند]

پسرخوانده

سلامممممممممم پت عزیزم ، سال نوت مبارک ...... الهی که دورت بگردم ، چرا بیمارستان عزیزم ؟ (خب الان خیلی دراماتیک شد صحنه ، میریم سکانس بعد :دی ) الان دوساعته که نصف شبی دارم ریسه میرم از دستت :))) ، بعدش ، دیدی که وقتی گرفتی تو دستت ظرفش رو چه قدر داغه حال میده ؟!:)))))))))))))))) بعدش همش آدم این توهم رو داره الان اگه از دستم بیافته چه وضعیت ضایعی پیش میاد :دی :))))))))))))))

پسرخوانده

با سلام ، وبلاگ جالب و پر محتوایی دارید .پس لطفا آپ کنید کنید دیگه بابا دیگه !!! دِههههههههههه ......

فاطمه

خیلی باحال بود خیلی خندیدم توی این اوضاع خراب دمت گرم که مارو شاد کردی خدا خیرت بده

پسرخوانده

واااااا !! مگه میشه ؟!! حالا وبلاگ من باز نمیشه ، خودت چرا نمینویسی پت جونم ؟