خاطرات پت و مت از زبان پت

هان؟ آهان...

می خوام همین اول بگم که این دفه از خاطره خبری نیست... چرا؟؟؟ نخیر هنوز یه دنیا خاطره دارم ولی امروز نمی خوام بنویسمشون... یه چند روزه که کلا قاطی پاتی کردم... مت میگه بس که با آدمای خل و چل گشتی اینجوری شدی!!!! نمی دونم والا.... چی بگم آبجی؟ اصغر و ممد و کتی که صب رفتن بیرون.... اون یکی رفت دنبال یه لقمه نون حلال!!! جوراب شیشه ای می فروشه سر ونک وقتیم که کوپن اعلام می کنن یه تابلو وایت برد یا همون تخته سیفید وطنی می ذاره و روش نرخ تورم و ارز و طول می نویسه... گاهیم بساط چیزای دیگه می کنه... یه کیلو هویج با این چیزای عجق وجق که می بره هویجو بعد فرفری می شه!!! اون موقع شام منم خورشت هویچ می ذارم که حروم نشن اون زبون بسته ها. از صب کف میدون ونک پا و دود و اینا خوردن... من که نگفتم اون عمله ها روشون تف کردن؟! ممدم که هیچی میره بازار یخ می فروشه... کارش خوبه سر کار بچم... تا یخارو برسونه دمه حجره که باباش براش قسدی از عباس آقا برداشته- همشون آب می شن... دوباره می ره میاره... بهش گفتم که یه چند تا بستنی از خونه ببره که تو راه بخوره آب نشه بچم... به کتی هم گفتم که من اینارو می فرستم سر کار تو برو دانشگاه... بچم صب ماشینش روشن نشد مجبور شد ماشین منو ببره... حالا زنگ زدم فری راننده بیاد این ۴۰۷ بچم و ببره پاریس تمیرگاه اویجینالش... البته من خودم حدس می زنم که کلید سوزوکی من به ۴۰۷ نمی خوره... چون مال من دسته سیویچش عسک سوزوکی داره مال ۴۰۷ عسک یه چیزی داره که انگار چنگالی منگالی چیزیه....

ببخشید معطل شدین... سودی بود زنگ زده بود که تیکت گرفته بره ژوهانسبورگ برای جمعه... گفتم یکیم واسه من بگیره... آخه می گن اونجا هویجاش خوبه... می خوام واسه اصغر وارد کنم... آخه خرگوشام دارن از گشنگی دستکشای ممدو می جون... بندگان خدا خیلی رودل کردن... بردمشون دکی گفت که اینا دارن می میرن بذار هر کاری می خوان این چند سال آخر انجام بدن... همون موقع ها بود که کتی به دنیا اومد... پارسالم از دنیا رفت... گفت می خواد بره نون بخره... گفتم زنگ بزن به موب این ممد پررو بگو برات پیتزا بخره... پاشو کرد تو یه کفش تا بقالی لی لی رفت... فکر کنم خسته شده بود دیگه بر نگشت... لابد گفته بمیرم بهتر از اینکه لی لی برگردم... چی بگم والا... حالا خوبه همون موقع داشتیم ویدیو کانفرسینگ می کردیم و گرنه کی میدید دختر نازنینمو دزدیدن. من از کجا می فهمیدم که بردن سرشو بریدن... حالا الانم که با ماشین من رفته نون بخره... فکر کنم هنوز اون یکی لنگه کفششو پیدا نکرده باشه...

ببخشید رفتم خلال هویجارو هم به زنم که سر نره... روغنشو زیاد ریختم که زود بپذه... آخه اصغر صب گفت که هوس لازانیا کرده... گفتم تا بر میگرده براش قرمه سبزی بذارم که آرزو به دل نره نون بخره... بهش می گم زنگ بزن فری که از پاریس داره میاد باگت فرانسوی بخره... میگه آلیتالیا پاریس آنتن نمیده... حالا مجبوریم زنگ بزنم اقدس از ژوهانس برام مربا آلبالو بیاره... آخه پنیر فرانسوی با باقلوای افغانی خوشمزه می شه... می خوام بذارم شب که مهمون داریم... تا از آسانسور بیاد بیرون سحر می شه... منم برای همین گفتم بهش که تو راه افطار کنه من حوصله ندارم جنازه ی خرگوشارو دفن کنم... خودت داری میری آشغالارو بذاری اونارم سر کوچه ی پری اینا پیاده کن. ثواب داره مادر ماه محرمی... بنده خدا مهمونمون یه لا گوشت و دنبس... می خواد بره مسواک بزنه لاغر شه... دکی گفته بهش که چون غضروفش زیاده مجبوره که از شاهرگ دستش بزنه به نوک چشمش... نمی دونم والا فکر کنم دیابت روده داره بهش نمی گن... من خودم وقتی فهمیدم بهش گفتم که داره به زودی میمیره... گفتم که اگه می خواد کمکش می کنم وصیتشو زودتر بنویسه... کتی هم همینطوری شد... دیدم دزدینش همون موقع گفتم که وصیتشو بگه... داشت می گفت که سریع با اسپیکر کردمش تو ورد و بعدشم پی دی اف کردم براس فرستادم... تا قبل از اینکه سرشو ببرن امضا کرد و فرستاد... بعدشم زنگ زدم پزشکی قانونی که دلیل مرگشو تشخیص بدن... گفتن که سکته گلبولی داشته منم بهشون گفتم که خرگوشام از شما بهتر می فهمن... بچم از دوری مادرش دق کرده... چون جاش همونجایی که گرنشو بریده بودن مونده بود... ولش کن کتی رو الان دیگه می رسه می گه چرا براتون از طلاق ۶ تا شوورش گفتم... البته به زری- همونی که ناهار مهمونشیم خونه ی ما- گفتم که من اصلا از زمینی که تو لواسون داره خوشم نمیاد... حس کردم که یه موقع فکر می کنه که من توقع دارم اونو به خاطر خواهری که در حقش کردم بده به من... گفتم بهش که من از جادش بدم میاد برای همین اون زمینی که تو الاهیه داره برام کافیه... چه می دونم آبجی...

من دیگه برم فکر کنم تیکت ژوهانس رسید... الان میام بلقیس.... بای سینیوره سینیورا....

 

+ پت ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٧
comment نظرات ()