خاطرات پت و مت از زبان پت

خلاصه ی این روزها

کنار آسانسور میبینم آقایی ایستاده.... منم می ایستم کنارش.... بعد از چند دقیقه میبینم رفت!.... میگه داشتم دیوارو میخوندم... میگم فکر کردم دکمه رو زده بودی! خب اینو یه ربع پیش میگفتی من اینجا معطل نمیشدم نیم ساعت!!!!

صبح داشتم میومدم بعد دیدم یه آقایی داره با جاروبرقی خیابون تمیز میکنه!!!!!.... یعنی جلوی مغازه اشو داشت جارو برقی میزد/میکشید!!!... جاروش هم معمولی بود!

و یک مکالمه:

- این کفشارو میخوای؟

+ نه

- خب چرا زودتر نگفتی؟

+ میخوامشون

- پس میدیشون؟

+ آره

- مگه نمیگی میخوایشون؟

+ آره

-!!!!

(این مکالمه در حالت بیداری کامل رخ داد! و دیگه تقریبا مشخصه که کدومشون من بودم دیگه!)

+ پت ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٧
comment نظرات ()