پت
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ پت
آرشیو وبلاگ
      خاطرات پت و مت از زبان پت ()

"خانم" پت در جامعه

سلام به همگی

امروز بدون مقدمه چینی و احوالپرسی میرم سر ماجراهایی که میخوام تعریف کنم.... فقط خیلی کوتاه میگم که بعد از این پست بهاره جان تصمیم گرفتم از تجربیاتم به عنوان یک "خانم" تو جامعه بگم... تو هر ماجرا سناریو و شرایط رو تعریف میکنم.... این پست طولانی خواهد بود ولی خوشحال میشم در مورد هر کدوم از ماجراهایی که خوندین نظرتونو بدونم....

در ضمن این پست با اینکه تلخه و با اینکه عین اونیه که اتفاق افتاده بسیار مضحک خواهد بود!

*******

مکان: تهران - سهروردی شمالی - ایستگاه اتوبوس روبروی دکه ی روزنامه فروشی سر چهارراه

زمان: حدود سه بعد از ظهر اسفند یا بهمن

پت: کفش سرمه ای سفید، شلوار جین روشن، مانتو تا زانو مشکی با راههای خیلییی نازک زرشک که قابل روئت نیستند و مقنعه!... از کار اداری میومدم و اصولا کسی که کارش به اداره ای گیر افتاده باشه با موهای شینیون شده نمیره!... کیفم هم که کولی مشکی بود....

ماجرا: چون از صبح بیرون بودم و بدو بدو زیاد داشتم و برنامه هام خیلی به هم فشرده شده بود تصمیم گرفتم که ظهر دیگه برنگردم خونه و از همون جا خرید هام رو هم بکنم و بعد برم مهمونی که شب دعوت شده بودم (با همون قیافه!).... میخواستم از مانتو فروشی تو هویزه که مانتوهاش نسبتا خوب هستند (یا بودن؟) و از همه مهمتر روسری ستشون هم داره مانتو بخرم که دیدم تعطیله.... برای همین اومدم سهروردی که از اونجا برم روبروی سینماهای شریعتی چیزی که قبلا دیده بودم رو بگیرم..... خسته شده بودم و از طرفی هم ارزش این که برم خونه و برگردم بیرون نداشت و مسیرم هم خیلی طولانی تر میشد.... این بود که گفتم چند دقیقه ای رو صندلی های ایستگاه اتوبوس بشینم بعد که تاکسی ها اومدن تاکسی مستقیم بگیرم و تا تیکه تیکه برم.... نشستم و چند دقیقه بعد پیر مردی که شاید همسن پدر بزرگم بود که اومد نشست رو صندلی.... هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یه سیلو روبروی ایستگاه نگه داشت و راننده (که شاید فقط یکی دو سال از پدرم جوونتر بود) داره یه چیزایی میگه که از اون فاصله نمیشنوم.... فکر کردم آدرس داره میپرسه و سرمو بردم جلوتر که بفهمم کجا میخواد بره.... که دیدم نچ! کیس دیگه ای در جریانه!.... گفتم برو بابا خدا روزیتو یه جا دیگه حواله کنه و نشستنم رو ادامه دادم..... پیرمرد فقط نگاه میکرد!.... چند دقیقه ای گذشت و دیدم سیلو بی خیال نمیشه.... خیابون هم نسبتا خلوته..... گفتم میری یا نه؟!.... که دوباره چرت و پرت تحویلم داد.... گفتم باشه پس صبر کن الان میام!.... کولیمو برداشتم و از رو گل و بوته و جوب بین ایستگاه و سیلو پریدم (اینطور موقع ها باید فرز عمل کرد تا کیس نپره و باورش بشه که مشتاقین!!!!) و رفتم سمت راننده که دیدم گازشو گرفت در رفت!!!!.... برگشتم سر جام و ادامه ی نشستن.... پیرمرد همچنان نگاه میکرد....

نتیجه گیریه "خانم" پت: 1- دود از کنده بلند میشه.... 2- امیدی به کسی نیست، خود "خانم" ها باید حرکت رو شروع کنن.... 3- "مرد"ها علیرغم ظاهرشون از اینکه از خانمی کتک بخورن میترسن! ( حتی اگه قرن 21ام باشه و مردم دیگه با مکالمه مسائلشون رو حل کنن میتونین رو حتی تظاهر به درگیری فیزیکی حساب کنید!!!!)

*******

ادامه ی روز بالا....

زمان: 2-3 ساعت بعد....

مکان: روبروی سینماهای شریعتی....

پت: میگم ادامه ی روز بالا! توقع ندارین این وسط رفته باشم آرایشگاه یا مزون که!!!! البته چند تا کیسه هم تو دستم اضافه شده بود!

ماجرا: دارم از خیابون رد میشم که پسرکی که از روبرو میاد متلک میگه..... خسته هستم و حوصله ی کتک کاری هم ندارم! بنابراین کیسه هایی که تو دستم هست رو با شدت میکوبم به پسرک و پسرک در دور دوست ها غیب میشه!....

نتیجه گیری "خانم" پت: گاهی بد نیست به پسرک ها از جوونیشون یاد بدیم که جواب های، هوی است!...

*******

مکان: تهران - نزدیک متروی بهشتی

زمان: حدود 7-8 صبح اسفند یا بهمن.... برف زیادی نشسته رو زمین...

پت: کاپشن بلند گلبهی-صورتی تیره.... روسری تیره... شلوار جین... و کفش هم خاکستری.... خداییش داشته باشین تیپو!... آهان! کولیم هم هست!

ماجرا: داشتم رد میشدم و کنار پیاده رو که نسبتا هم پهن بود چند تا پسر داشتن برفارو پارو میکردن و یا شایدم داشتن برف بازی میکردن.... یکیشون به متلک چیزی گفت.... ایستادم و پرسیدم کدومتون بودین؟..... خب تابلوئه دیگه! اونی که میگه من نبودم!.... این بار مردم میان مداخله کنن که میگم به شما مربوط نیست، دخالت نکنید (چون اصولا نمیدونن ماجرا چیه! الکی میپرن وسط فردین بازی در بیارن!)..... پسرک معذرت خواهی میکنه و میگه که منظوری نداشته!.... بهش میگم بار آخرت باشه.... انگار تازه مردم ماجرا رو فهمیدن.... صدای "آقا"یی رو میشنوم که میگه دخترم خوب کردی از حقت دفاع کردی!....

نتیجه گیری "خانم" پت: حق گرفتنیه، کسی محض رضای خدا حقتونو بهتون نمیده....

*******

مکان: تهران - خیابون انقلاب....

زمان: تابستون چند سال پیش....

پت: همون مانتوی ماجرای اول.... کفش خاکستری سفید.... کولی و مقداری خرید....

ماجرا: دارم دنبال یه انتشاراتی میگردم که پیدا نمیکنم.... از خشکشویی نبش خیابون میپرسم و بهم میگه که از کجا باید برم.... در واقع از پنجره ی مغازه داره بهم نشون میده که میبینم 3- 4 تا پسر بچه که شاید هنوز دیپلم هم نگرفته باشن متوجه میشن که هم خسته هستم و هم دارم آدرس میپرسم.... اون روز عصر، بعد از کار شرکت فاصله ی بین انقلاب و ولیعصر رو پیاده دنبال اون انتشاراتی گز کرده بودم!..... از خشکشویی میام بیام بیرون که میبینم پسرها تمام عرض پیاده رو رو گرفتن و عمرا من بتونم بدون اینکه بیوفتم تو جوب یا رو موتوری که پارک شده رد بشم.... میام از وسطشون رد بشم (حالا میگم چرا از وسط) که میبینم خیال ندارن برن کنار، برای همین با شونه ام محکم میخورم به یکیشون..... میاد داد و بیداد کنه که میگم بی خودی نیست مملکت پیشرفت نمیکنه! این جوونشه.... حالا چرا از وسط؟..... کنار که خب جوب بود و اصولا مینداختنم توش... از اون طرف هم که دیوار بود و من بین دیوار و یه مردم آزار میوفتادم..... از وسط که بری هر دو طرفت آدمه میتونی هلش بدی، بدون اینکه تو جوب بیوفته یا به دیوار بخوری!

نتیجه گیری "خانم" پت: پسرانمون رو درست تربیت کنیم تا فردا تو جامعه کسی به چشم حقارت به مادرش نگاه نکنه....

*******

مکان: تهران - فتحی شقاقی... یوسف آباد....

زمان: صبح ساعت 7-8 صبح.... فصلش یادم نیست! باید بهار باشه....

پت: کمی تا کاملا اداری.... در واقع کولی و شلوار جینش فقط خارج از اداریه!

ماجرا: "خانم"ی داره جلوی من میره و من هم پشت سرش که میبینم "مرد"ی که از روبرو میاد "خانم" رو وشگون (نیشگون!) میگیره!!!!.... حدس میزنم من نفر بعدی هستم!... به من که میرسه جا خالی میدم میپرم اون سمت جوب!... دست "مرد"ک تو هوا میمونه و من خوشحال میرم!.... صورت خانمی که جلوم بود رو ندیدم ولی از پشت مانتوی تیره ی بلند و خیلی گشادی پوشیده بود و شلوارش و کفشش هم تیره بودن.... مقنعه هم سرش بود.... چند روز بعد اون "مرد" رو با خانمی دیدم که باید همسر یا خواهرش میبود.... خیلی دوست داشتم برم جلو و با هر دوشون مذاکره کنم!...

نتیجه گیری "خانم" پت: گاهی خوبه که فکر نکنیم اگه جیغ و داد کنیم و یا حتی طرف رو بزنیم، چیزی از "خانم" بودنمون کم میشه.... شاید اینطوری به "مرد"ها بگیم که اونقدرها هم که فکر میکنن توسری خور نیستیم!....

*****

خب بیشتر از این از ماجراهای خودم به عنوان یک "خانم" و "مرد"های اجتماع نمیگم که فکر میکنم هر کدوم از همجنسهای خودم هر روز با موارد مشابهی روبرو میشن.... شاید واکنششون با مال من متفاوت باشه، اما همین که واکنشی نشون بدیم قابل تشکره.... زمانی که 15-16 سالم بود با 1-2 تا از دخترهای همسن و سالم رفته بودیم ولیعصر دنبال کاری و تو راه برای خودمون بستنی خریدیم.... داشتیم مغازه ها رو نگاه میکردیم و بستنی میخوردیم که شنیدم یکی از پشت چیزی بهمون گفت و سریع رفت!... اون موقع معنی حرفشو متوجه نشدم (بنازم به گاگولیم!) اما یادمه یکی از دخترها خیلی ناراحت شده بود، منم برای جبرانش دنبال اون "مرد"ه تو جمعیت میدویدم که بهش برسم بستنیمو از پشت بمالم تو سرش و بهش بگم بار آخرش باشه!!!! قبل از اینکه بهش برسم همون دختر دستمو کشید، گفت دخترجون! اینجا ایرانه!!!!!*.... شاید راست میگفت، این زمان (چندین سال پیش) اگه میخواستی از خودت دفاع کنی، بدتر محکوم میشدی.... اما حالا وضعیت فرق میکنه فکر میکنم....

چند تا نکته رو لازم میدونم که قبل از خداحافظی بگم:

یکی این که چون فقط از "مرد" ها نوشتم دلیل نمیشه "آقا"یی ندیده باشم بلکه فراوون دیدم.... مثلا آقایی که وقتی تاکسی گرفتیم در رو برام باز کرد و گفت اول شما "بفرمایید خانم".... یا "آقا"یی که با اینکه حق راه با ایشون بود، با کمال مهربونی بهم راه خودشو داد (احتمال تصادف داشت).... و خیلی موارد دیگه.... اما به دلیل اینکه پستم طولانی شد ازشون صرف نظر کردم و در ضمن قصدم این بود که بگم تو شهری مثل تهران (پایتخت کشور!) و در ساعات مختلف شبانه روز و در مکان هایی نه چندان پایین/بالای شهر و با پوشش خیلی ساده هم کسانی هستند که براشون فرقی نداشته باشه تو کی هستی!.... از "زن" ها هم ننوشتم، که اگه کسی بنویسه خوشحالم میکنه و یا اگه خواستین از اونا هم خودم مینویسم (با این که مورد خاصی پیش نیومده-شاید چون همجنسشون هستم بهم کاری ندارن)....

نکته ی بعدی این که این مسئله که واقعا باید بهش فکر بشه، ابعاد مختلفی داره و من فقط اونی که برای خودم تو اجتماع اتفاق افتاده رو نوشتم.... چیزی از مادر، خواهر، دختر و ... تو خانواده ننوشتم.... چیزی از محیط کار ننوشتم.... چیزی از جای خانم ها تو قانون (؟) ننوشتم.... و چیزی از دردسرهای خانم بودن تو حتی این دنیای مجازی ننوشتم شاید یه روز این کارو بکنم).... این فقط روایت داستان های تجربی بود.... بنابراین اگه دوست دارین حتی با اسم مستعار، بدون آدرس، بدون نام و ... نظر خودتونو بنویسین.... و یا تجربیات خودتونو.... اینطوری به نفع همه ی ماست که بدونیم چه در کنارمون میگذره، چه خانم ها و چه آقایون....

نکته ی آخر اینکه اگه قراره چیزی تغییر کنه، از من و شما شروع میشه.... و اینکه همدیگه رو حمایت کنیم....

در نهایت از همگی ممنونم...

خدانگهدار...

 

 

---------------------

* لازم به توضیحه که این ماجرا مال سالها پیشه زمانی که خانمها از حق خودشون تو اجتماع خیلی کوتاه میومدن و این در کشورهایی مثل ایران به وضوح دیده میشد.... اون زمان (شاید کمتر شده باشه حالاها) اگه مردی بی احترامی به خانمی میکرد اونی که مجرم به نظر میومد خانم بود!!!! قصد من و یا گوینده اصلا و طبیعتا ایران و ایرانی نبوده و صرفا نحوه ی نگرش اجتماع رو یادآوری کرده.... امیدوارم باعث ناراحتی دوستان نشده باشه....

+ پت ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
comment نظرات ()

مطالب اخیر ۱۳٩٥/۳/٢۱ ۱۳٩٥/۳/۱۳ ۱۳٩٤/۱٠/۳٠ دست به آب در ترمینال تبریز! پرایوسی در استخر! ردلی سوییس! ۱۳٩۳/۱/٧ شبها که شما میخوابید، آقا پلیسه داره به پت اینا کمک میکنه! ساعت پت عینک ری-بن!
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من <سرگرمی>،<آموزشی>و ... Ali JoOn DreamyBlog lemonade M&S prance of persia prince of persia آبجی آرنولد احسان ولی زاده ارتش سايه ها از آن زمان که عشق.... از قطره تا دريا.... (‌يه عالمه جملات قصار داره!) اشکان اصلا به تو چه؟! افسونگر امپراتور اين چند نفر با مدعی نگوييد اسرار عشق و مستی.... بادبادک بامي نازی بچه ها بیاین گپ بزنیم... برای خودم برای خودت برهنه تا پرسه های گل سرخ بقچه دل من بلاگ می بلاگ ها به پاکي دريا بوی باران (حسرت سابق) بی تو رو به غروب بی خودترین وبلاگ قرن حاضر!!! پت و مت جديد! پت و مت! پرستو فنچ کوچولو پروين جون پسر خوانده پسر زمینی پلاک 13 ترانه های عاشقونه تک ستاره جادوگر جيگملی چشمهای بارانی من چکامه حادثه بر دوش حرفای داش علی حميد خودم! خوشدلان دانشجو دختر کبریت فروش دخترانی از رنگين کمان درباره الی درباره ی الی (بدون فیل!) دغدغه های فکری من دل نوشت دل نوشته ها (فرهنگی*هنری*علمی*ورزشي) دنیای بر عکس دو تا من دو یار دوربين و عکاسش ( عکساي عالی!) دوست پاييزی دوست جونا ( وبلاگ گروهی) دوستدار طبيعت ديوار نوشته هاي كوچه پشتي دیوار خاطرات دیوار سیاه و سفید روز بارونی روزنوشت های من روزی روزگاری... زمين شناس كوچولو زندگی مبهم زندگینامه من ژغار ژيگولو خان!!! ساحل اميد سایه سبد مهربونی سبز٬ سفيد٬ خط خطی... سبزي فروشی! سروناز سعيد سليمان سیندرلا شادی پلاک ۱۴ شايد... خونه ی ما شب از ستاره ها تنها تر است... شب های بی ستاره شقايق دختر پر درد سر شکوفه شيوا صدرا طرفدار قديمی طنز و مطالب جالب و خواندنی عشق ماه و خورشید عشق من پرواز عشق واقعی غریب آشنا فائزه فقط خدا فقیر قرم قاطی! قلب هاي زخمي کاپوچينو کاپوچینو كاغذ پاره کلانتر 62 کلبه تنهایی گاهنوشت های مانیا گروه یک نفره گفتمان! گنبد نیلی ليلا م. مهتاب ( شعراش خيلی قويند...) مريم پاييزی مريمی....(تولدش ۷ تيره! ) مریم خانمی مسافر مشق سکوت معبود من..... من امروز فهمیدم که خیلی تنهام من نامه من و مامان و امرسان من و وبلاگم و يه دنيا حرف... من، خدا، آرامش مهرداد نيلوفر مرداب نيمفا! هزار و يک... همکلاسی همه روزهام همه ی روزهای من و عشق آغاز شد وبلاگ ايرانيان وهومن يادداشتهای يک دانشجو... يك عدد من ! يوونتوس یادداشتهای یک آدم سی ساله یکی مثل خودت ( گاهی به آسمان نگاه کن ) بوگیر حرفهای یک دل پرتال زیگور طراح قالب