خاطرات پت و مت از زبان پت

فاتحه

السلام علیکم خدمت الخوانندگان المحترماتن!

قبل از هر چیز یکی یه فاتحه با تشکیلات بخونین تا بگم چی شده!

به زودی در این مکان آگهی ترحیم یک عدد پت نصب خواهد شد...

صبح قبل از اینکه بیدار شم خواب دیدم بهم خبر دادن که فردا ٧ یا ٧ و خرده ای صبح میمیرم.... منم رفتم تو مسنجر یه سند تو آل خداحافظی و حلال کنید و این صوبتا فرستادم و بعدش اومدم همه ی وبلاگارو باز کنم که دیدم اولیشو نمیشناسم و بقیه اشم باز نشد.... همه ی این کارارو که کردم دیدم ااااا باید به کلی آدم هم تلفن بزنم چون اصولا تا اونا مسنجرشونو چک کنن من کفن هفتمم رو هم وصله پینه زدم اون دنیا!... راستی کسی میدونه اونجا خشکشویی اینا هست یا نه!؟...

خلاصه در همین ماجراها بود که خبر اومد که بابام هم فردا میمره!... منم در همون وضع که داشتم خودمو برای امتحان فردا صبح (همونه که تو قبر برگذار میشه!) آماده میکردم به مامانم گفتم خوب شد، اینطوری پدر و دختر کنار هم دفن میشن، زحمت شماها هم کمتر میشه، به هر دومون راحت سر میزنید!!!!... الان که فکر میکنم میبینم بازم خوب شد! چون اونطوری میتونم اگه چیزی بلد نبودم ( که کلا چیزی بلد نیستم!) از پدرجان در همسادگی بپرسم!... ایشون هم اگه پیازی سیب زمینی چیزی خواست میتونه از من امانت بگیره!.... 

بعد از اینکه از خواب بیدار شدم دیدم من کلا حواسم نبود به اموالم!... همه اش به فکر مردم و آخرت خودم بودم!!!!... کلا یادم رفته بود زمین هام، طلاهام، لباسهام، ماشینهام، ویلاهای سواحل قناری و مدیترانه و هاوایی و بقیه که یادم نمیاد کجا هستند و از اونا مهمتر بچه هامو ببخشم به کسی!... شانس که نداریم! دولت میاد همه رو بر میداره برای خزینه*!...

نکته ی خیلی مهم: خواب مرگ تعبیر خوبی داره... وگرنه همچین شوخی نمیکردم!...

نکته ی مهمتر: واقعا حس جالبیه که بدونی داری میمیری... خیلی عجیبه...

 

__________

پاپستی:

خزینه: نیمه شبی (نزدیک به صبحی!) از مراسم ختم برگشته بودیم و یکی از اقوام که از دیار غربت اومده بود در جوار ما اطراق کوتاه مدت کرده بود... من صداشو میشنیدم که داشت تعریف میکرد تو ولایت اونا سیستم خزانه و دولت و بانک و این چیزا چه مدلی کار میکنن و بسیار مصمم بود که خزینه خیلی منبع مهمیه.... تا اینکه این جانب از محل اسکان فریاد برآوردم که ای فرنگ رفته ی غربزده آنچه میگویی حمام ست و آنچه میخوای بگی خزانه!!!!... سپس سایر سکنه که شانسا داشتن میشنیدن، منفجر گردیدند!... و این بود که اینجانب، پت، موفق به کسب مدال ادبیات گشتم!

باشد که جملگی رستگار شویم...

+ پت ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٧
comment نظرات ()