خاطرات پت و مت از زبان پت

اتوبوس سواری در تهران!

هه لو علیکم بر همه!

امروز میخوام براتون از ماجراهای اتوبوس سواریم تو تهران تعریف کنم...

روزی روزگاری به همراه خودم و وسایلم رفتم که با اتوبوس بروم سر کار و زندگی!... از اونجایی که من کلا خوش قدم هستم به محض اینکه پامو گذاشتم تو اتوبوس یکی از هموطنان از قسمت برادران به پا خواست و همراه زنگوله و زنجیر و کیف و خورجین و دنبک ( همان تنبک!) شروع کرد به موعظه کردن جمع حاضر! و از اونجایی که اتوبوس خلوت بود بین قسمت خواهران و برادران به راحتی و بدون زحمت تردد میکرد و اینطوری شد که دید من رسما دل و روده امو گرفتم از خنده!... البته یکی دیگه از خواهران هم به وضعیت من دچار شده بود!... محتوای موعظه ی ایشون با اندکی سانسور و دخل و تصرف به این شرح بود: خدا نوح رو برای قومش، موسی رو برای قومش، فلانی رو برای قومش، اون یکی رو برای قومش فرستاد... {توضیح نگارنده: نام بردن این اشخاص نیم ساعتی به طول انجامید!}.... من رو هم برای شما فرستاد که از دست {بییییبببببببببب} نجات بدمتون!... ای مردم! بدانید و آگاه باشید که من همانا برای هدایت و نجات شما ارسال{ توضیح نگارنده: دی اچ ال } شده ام... همین الان ایمان بیارید تا نجات پیدا کنید از این فلاکت  که {یییبیببببببب} ها برای شما درست کرده اند!.... خلاصه نصیحت که تموم شد و دید ما که داریم میخندیم، یه سری دیگه دارن سرشونو تکون میدن و یه سری دیگه نشنیده گرفتنش، مارو به حال خودمون رها کرد و رفت!... اما بعد از رفتنش یاد دردهامون و بییییببببب افتادیم و اندکی مردمان سر تاسف گردانیدند... ولی حیف که دیر شده بود و ما لگد به بختمون زده بودیم!

یه روز دیگه هم دوباره رفته بودم اتوبوس سواری که دیدم یه خانمه با یه پسر بچه اونجا ایستادن... پسر بچه دبستانی میخورد باشه چون سیبیل نداشت و هنوز برادر به حساب نمیومد!... خلاصه یه ذره که ایستاده بودم دیدم خانمه شروع کرد با کنار دستیش در مورد اینکه این پسر خودش نیست و نمیدونم از کجا آورده و مامان-باباش چی شدن و اینا تعریف کردن!... اون خانمه هم همچین غصه دار این بچه رو نگاه میکرد که انگار بچه موجود عجیب غریبیه!... برای بچه هم خوشحال بودم که خب به هر حال اگه خانمه راست گفته باشه خونواده ای داره که دوستش دارن و هم ناراحت بودم که اون خانم ترحم مردم رو نسبت به این طفل معصوم تحریک میکرد!... اینم از آداب کودک داری! بعد بگین پت بی محتوا مینویسه!...

خب دیگه از اتوبوس چیزی یادم نمیاد نصف شبی...

شب و روز همگی به خیر...

خدانگهدار

+ پت ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۳
comment نظرات ()