خاطرات پت و مت از زبان پت

قرص و کودک!

هه لو بر همگی!!!

ما نه سرما خوردیم و نه گرما خوردیم و نه هیچی هنوز!... ناهار خوردم اما الان گرسنه امه!

چند روز پیش مشغول کارام بودم که مکالمه ای توجهم رو به خودش جلب کرد ( کی گفت من فضولم؟! همه جا ساکت بود فقط صدای این دو نفر میومد! منم که نمیتونسم خودم بزنم زیر چهچه آواز که صداشونو نشنوم!)... نفر اول به نفر دوم قرص داده بود و داشت نسخه اشو میپیچید و گفت که روزی یه دونه از اینا بخور... بعد از چند دقیقه نفر دوم در نهایت سادگی گفت چند ساعت یه بار یعنی؟!... و اینجا بود که پت ولو شد!

روزی روزگاری اندر مغازه میچرخیدیم که دیدیم کودکی پاچه ی شلوار مانکنی را گرفته و ول نمیکنه!... با خودمان اندیشیدیم که کودکیست خوش سلیقه! چرا پاچه ی دیگر مردم رو نمیگیرد؟!... در همین تفکرات با لباس ملی غوطه ور بودیم که مادر کودک سر رسید و از کودک جویای دلیل این کارش شد... کودک پستونک خود را در آورد و با اشاره به مانکن گفت که باباست!... مادر کودک فرمود نه عزیزم فقط کفشاش شبیه کفشای باباست! سرتو بگیر بالا ببین بابات کی این شکلی بوده! و کودک در همین هنگام از التماسهایی که به مانکن کرده بود تا همراهشان تو مغازه بچرخد پشیمان شد و راهشو کشید رفت!...

خب! ما بریم یه چیزی پیدا کنیم جهت تناول تا ناکام نمردیم!

خدانگهدار

+ پت ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۳۱
comment نظرات ()