خاطرات پت و مت از زبان پت

اندر باب طیاره جات!

هه لو بر ملت همیشه در وبلاگ!

امشب پت آمده ست! وای وای! ببخشید!..... پت اومده تا از خاطرات هواپیما جاتش براتون بگه.....

از اونجایی که از بچه مچه ( مچه: نوزاد در ابعاد بزرگتر و لوس!) بسیار خوشمان می آید هر جا که میرم شانسم میزنه یکی بچه مچه دار در مجاورتم سبز میشه..... بچهه هم منو که میبینه یاد شیرین کاریاش میوفته..... یه بار صندلیه جلوم یه پسر بچه بود که با باباش مسافرت میرفت.... شما در نظر داشته باش که ماست رو میذاشت تو دهنش بعد بلند میشد رو صندلی می ایستاد به سمت من فواره میشد!!!!.... یعنی از اون کشفیاتی که در هر یه میلیارد کودک فقط یه نفر ممکنه تو هواپیما بهش دست پیدا کنه!... خلاصه منم ورقه در آوردم که یعنی من اصلا متوجه ماست-تفی پاشیه تو نیستم و اصلا با مزه نیست... بلکه دست برداره!.... اما بعد دیدم اونی که کنارم نشسته از خنده ولو شده و این بچه میخواد با برنج هم این کشف عظیمشو تست کنه!!!!! در نهایت هم بعد از اینکه سر تا پام رو ماستی و تفی کرد خوابش برد!....

یه بار بعد از یه خداحافظیه اشکبار٬ در مجاورت خانمی قرار گرفتم که به عنوان نصیحت مادرانه چیزی تحت این عنوان فرمودند: که دخترم! این دوستی ها گذراست٬ از من یاد بگیر که هیچ دوستی ندارم که براش گریه کنم!!!!! و قبل از اینکه سخنان خانم محترم تموم بشه قرصی که خورده بودم موثر واقع شد و به خواب عمیقی فرو رفتم!.... و خداوند رحم عظیمی به نوادگان ایشون کرد٬ چون با وضعیتی که داشتم بعید بود دستم به خونش آلوده نشه!...

روزی روزگار دیگه ای همسفرهام تعدادی ورزشکار شاد و شنگول بودن.... شما در نظر بگیر یک ساعت و نیم برای یه پرواز ۵۰-۶۰ دقیقه ای تاخیر داشته باشی... خوابت هم بیاد... قبلش هم نزدیک ۷۰ دقیقه مسافرت زمینی داشته بوده باشی... از طرفی سریعتر باید خودتو برسونی خونه چون مهمونهات اومدن و مستقر شدن چند ساعت پیشترش!... و حالا بهترین فرصته که بخوابی٬ اما کسی نمیدونه ورزشکاران چه برنامه های شادی برای آخر شب تنظیم کردن!.... فقط در این حد که مردم حاضر در هواپیما سعی میکردن چیزهایی که میشنیدن رو به روشون نیارن و هر از گاهی لبخندی از سر ناچاری تحویل کناریشون میدادن!... کنار من هم یه دختر نشسته بود که بار اولش بود تنها پرواز میکرد و کلیه ی محصولات توت فرنگی دار ( یعنی آدامس توت فرنگی٬ شیر توت فرنگی٬ ماست توت فرنگی٬ شکلات توت فرنگی و گوجه ی توت فرنگی!!! و غیره ی توت فرنگی ) به عنوان آذوقه همراهش بود... من که فضول نیستم تو کیفشو نگاه کنم٬ تو خواب از بوهایی که به بینیم میخورد متوجه میشدم که این الان توت فرنگیه!... و قابل توجه اینکه توت فرنگی در فرهنگ پت٬ از لوسترین طعم هاست!... خلاصه دیدم بهتره که بیدار بشم تا کابوس آدامس توت فرنگی نبینم!... به مقصد رسیدیم!.... تاکسی گرفتم که به سر مقصد نهایی نایل آیم که راننده ی تاکسی فرمودند که سابقا به مدت ۲۰ سال ۱۸ چرخ کمتر نمیروندن و بین قاره ای هم تجربیات فراوانی دارند و حالا احساس میکنن که رو مبل راحتی نشسته اند!!!! پس از اینکه ما فاتحه ی مان را خواندیم اجازه دادن که مقداری با جی پی اس ایشون بازی کنیم تا حوصله ی مان سر نرود... در این هنگام ابراز داشتند که تونل رو بستن اگه اشکالی نداره از کوچه پس کوچه تشریف ببریم؟!... که ما اجازه صادر کردیم چون چاره ی دیگه ای نداشتیم.... به ساعتمان نگریستیم ( آنرا مقداری عقب-جلو بردیم تا بتوانیم چشمانمان را متمرکز کنیم و تار نبینیم و آنچه میبینیم باور بداریم!) و متوجه شدیم که نیمه شب را هم پشت سر گذاشته ایم و اندکی دیگر خروس ها خواهند خواند!.... در همین افکار و مشغول بازی با جی پی اس بودیم که آقای راننده سر صحبتش باز شد و پس از مقداری صحبت های معمول که ما از عالم خواب و توت فرنگی جواب میدادیم، در مدح چهره ی کودکانه ی معصوممان ( آنچه ما در خود هیچ وقت نیافتیم!) فرمودند که اگه ناراحت نمیشی تو به نظرم یه دختر کوچولوی خوشکل هستی!.... و ما اینجا بود که یاد سخن گوهربار دوستمان در راستای "از کنده بلند شدن دود" افتادیم و فرمودیم ممنونم از لطفتان، ناراحت نمیشویم! چرا که به خوبی میدانیم ساعت چند است و چند ساعت از ساعت خواب معمول مردم گذشته و این را به حساب هزیان میگذاریم چرا که تا کنون کسی ما را "دختر کوچولو" خطاب ننموده بود٬ حتی در دوران کودکی که برای خودمان یلی بودیم!!!!.... و فاتحه ی دوم رو بلندتر ختم نمودیم و مقداری هم اشهد اضافه کردیم!.... البته در این حین به آقای راننده تاکید نمودیم که به منطقه بسیار آشنا هستیم و به ایشون سنمان و دانشگاهمان را هم خاطر نشان ساختیم تا دفعه ی دیگر "مادر بزرگ مهربان" و یا "مبصر کلاس" خطابمان بنمایند!... کسی چه میداند، دنیا انقدر بزرگ نیست.... وقتی هم به سرمنزل رسیدیم، یافتیم که مهمانها برایمان شام گذاشته اند و چون سرد شده تو مایکرویو آنرا گرم کردند ( با تاکید بر تبدیل شدن آن به مقداری الاستیک در اثر تشعشات امواج!!!!) و ما به عنوان دسر آخر شب نزدیک به طلوع خورشید آنرا تناول نمودیم و جان به جان آفرین تسلیم کردیم.... البته به همراه شام مقداری هم اسانس توت فرنگی در بینیمان جمع گشته بود که خود باعث گسترش اشتهایمان گردید...

این بود خلاصه ای خیلی خلاصه از ماجراهای سه سفر پت... فکر میکردم بقیه شو هم بنویسم که دیدم سومی خیلی طول کشید.... دفعه ی دیگه اگه شد ادامه میدم...

همگی موفق باشید و شاد...

خدانگهدار

+ پت ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٤
comment نظرات ()