خاطرات پت و مت از زبان پت

تشکر... بلای خانمان سوز...

با عرض سلام خدمت دوستان و همسادگان و رای دهندگان محترم و محترمه!

بدین وسیله این بنده ی حقیر مراتب تشکر خود را از رای دهندگان به شماره حسابهای ١١ رقمیشان واریز نموده و از ایشان بسیار سپاس میگذارم... باشد که باری تعالی در دیار باقی ١٠٠ برابر با ایشان تسویه بنماید!... رای دهندگانی که در آستانه ی دومین سالگرد تولد این تارنمای تارنما شده بنده را مفتخر به تصاحب مقامی بین یک تا ١٠٠ نمودند و بدون اینکه بیلبرد بشوم، بنده را مورد لطف قرار دادند به صرف کیک و شیرینی و شام در منزلشان دعوت هستند!... باشد که جملگی رستگار گردیم!...

حالا اگه کسی هست که میتونه جای من بره مراسم تجلیل مجلل و تکریم ارباب رجوع بگه من شناسنامه امو با کپی برابر اصل خودم براش برفستم!...

در این آدینه ی خجسته که بنده از صبح از آن دنده چشم باز کرده ام و تنها خبر خوشحال کننده که باعث یک سایز انبساط خاطرمان گشته است، خبر مزبور بوده است، میخواهم برایتان ذکر مصیبتی از زندگی با خودم رو شرح بدم!

چند روز پیش صبح موبایلم رو کوک کرده بودم که صبح بیدارم کنه( نیازی نیست که بگین موبایل کوکی نداریم! خودم میدونم! منظورم آلارم بود!)... موبایل (بنده خدا ) از زیر بالش چند بار زنگ زد و سلن و دوستان یه کنسرت اساسی گذاشتن اما من هنوز خواب بودم.... آخر سر عزمم رو جزم کردم که خاموشش کنم که راحت تر بخوابم.... اما گویا در عالم خواب به جای اینکه خاموشش کنم شماره گرفتم و از اونجایی که شماره ی خونه آخرین شماره بود، تلفن خونه شروع کرد به زنگ خوردن و من هم با این تصور که موبایل رو خاموش کردم، چند فقره غر مزمن ( به این صورت که عمرا من برم تلفن جواب بدم... کسی با من این موقع صبح کار نداره.... اگه داره هم به من چه!) نثار تلفن زننده کردم و به ادامه ی خواب ناز پرداختم.... تا..... تا اینکه صدای بابای بچه ها رو شنیدم که از زیر بالش بعد از چند تا بوق داره میگه الو! الو!.... و تازه متوجه شدم که بعععععععععععله! شماره گیرنده خودم بودم!.... موبایل رو خاموش کردم و عصر وقتی که بابای بچه ها و منزل و وزیر جنگ ( همون عامل مزدور!) دور هم جمع شدند فرمودم اونی که صبح آشیانه رو رو ویبره گذاشته بود کسی نبود به جز پت ( یعنی خودم ) در نقش این بلای خانمان سوز، سحر خیزی....

حالا یه ماجرای دیگه...

چند وقت پیش یه نمایشگاه خارجی بود  و من کاملا جدا از کل ماجرا داشتم برای خودم میچرخیدم که خسته شدم، دیدم یکی از غرفه ها خالیه و فقط وسایل شرکته هست..... از غرفه روبرویی پرسیدم میشه بشینم اونجا؟!.... گفتن که صاحبش نیست، بشین وقتی اومد بهش بگو، حالا اگه بیاد! کارش همینه!‌ صبح میاد اینارو میذاره و میره!.... ما*م به خودمون تبریک گفتیم و بشکنزنان ( از این کارای جلف!) در غرفه بساط کردیم و مشغول گردش در ایمیلهای بی جوابمان شدیم.... تا اینکه مسئول محترم در ابعاد کودکی رضا زاده نازل شدند و ما را مورد الطفات خود قرار داده و فرمودند که میتونیم همون جا به ادامه ی بساطمان بپردازیم اما در ضمن شرکتشان آلمانی-لهستانی است و چه میکند و چه میکند و چه میکند!... ما هم ابراز علاقه نمودیم که بببببببببببه! چه جالب! شما خیلی خارجی هستید!.... ایشان تشریف بردند و خیل مردم برای دریافت اطلاعات جامع به سمت غرفه روانه شدند!.... ما نیز در نقش دلال، اطلاعاتمان رو در قالب صاحب غرفه به سمع مردم رسوندیم.... در همین حین که مشغول معرکه گیری بودیم، دیدیم که مسئولین غرفه ی کناری در حال پچ پچ کردن بین خودشان به ما چپ چپ نگاه میکنند و با انگشت مارا شهره ی خاص و عام نمودند.... ما که متوجه نشدیم این اجنبی ها چی میگفتند..... اما احتیاط شرط عقله! این بود که با صدای رسا اعلام کردیم که گرچه ما با این شرکت هیچ گونه نسبت سببی و نسبی ( یا نصبی!) نداریم! اما میدانیم که چه میکنند و مجانا ( به صورت مجانی) اطلاعتمان را به شما منتقل میکنیم.... و بدین ترتیب جمعیت متلاشی شد و ما به ادامه ی سیر ایمیلایمان پرداختیم!.... مردم میرن سلوک سیر میکنن، ما میریم ایمیل سیر میکنیم!

بیشتر از این مزاحم اوقات شریف نمیشم....

خدانگهدار!

______________

پاپستی:

* پیرو تکریم ارباب رجوع خودمان را "ما" خطاب میکنیم!

+ پت ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٠
comment نظرات ()