خاطرات پت و مت از زبان پت

کنسرت در قطار...

امروز اومدم از ماجرای تو قطارمون بگم. اینو مت چند هفته پیش گفته بود بهم که اینجا بذارم ولی فرصت نکرده بودم که بنویسمش.... حالا اومدم که تعریف کنم.....

من و مت سوار بر قطار به سمت مشهد در حرکت بودیم... که ناگهان راهزنان جلوی قطار رو گرفتن!!!!!!! نه بابا راهزن کجا بود. تو اون سرمای نصف شب هیچ بشر زنده ای وجود نداشت!

از همسفرامون میگم اول... یه خانم 40- 50 ساله با دخترش که اونم 20-30 سالش که پزشک بود یا می خواست بشه. به هر حال اونا رو دنده ي استراحت بودند و می خواستن یه شب تو راه مفصل استراحت کنند و من و مت دقیقا نقطه ي روبروشون بودیم. قبل از شام یه آقایی که ماله خود قطار بود اومد تو کوپه، می خواست بلیط کنسرت بفروشه!!! من که فکر کردم کنسرتش تو مشهده، اونوقت بلیطشو اینجا می فروشن که مردمی که دارن میرن کنسرت بلیط داشته باشن!!! من بار اولم بود که سوار قطار می شدم... خلاصه من و مت بلیط خریدیم و همکوپه هامونم وسوسه شدن که کنسرت آنلاین در قطار برن، برای همین اونام خریدن... حالا کنسرت کجا بود؟!!! یه راهروی باریک بود که توش چند تا میز صندلی به زمین پیچ کرده بودند و ته راهرو یه ویترین بود که توش چیز میز می فروختن. این شده بود رستوران!!! همونجام کنسرت برگزار می شد!!! من که قبلش اونجارو ندیده بودم ولی وقتی دیدم نا خود آگاه خندم گرفت و تا آخر مجلس رو مود خنده موندم!!! حالا چی بگم از خواننده؟؟؟؟ وای خدای من...................... سه نفر بودن که میزدن و یکیشون می خوند.... خواننده گفت که می تونم به زبونای مختلف شعرای مختلف بخونم... اولا که شعر اصلا و ذاتا افغانی بود مثل اعضای کنسرت... بعد در مدح کابل بود... حالا یه چیزایی از حرفاشون می فهمیدیم که اونارو سر هم می کردیم... به حدی خندیده بودیم که دل درد گرفتیم... اونام دقیقا روبروی ما نشسته بودن ولی نافرم تو حس بودن ... یعنی همه روبروی همدیگه بودن، بس که محیط وسیع بود!!!! شعرش یادم مونده بود ولی بعد از 3-4 سال دیگه حافظه یاری نمی کنه... از مت می پرسم اگه یادش بود می نویسم اینجا..... یه ذره از کابل و اینا خوندن بعد گفتن که می خوایم حالا مشهدی بخونیم... همون موزیک و با یه شعر به لهجه ي مشهدی خوندن.... بعد فارسی و کردی و لری و یه چند تا لهجه ي دیگه که همشون ترجمه ي همون شعر به لهجه های مختلف بود... ولی خدایش اگه می خواستن ترکی هم بخونن خودم می کشتمشون!!! بالاخره هر چی باشه هفتاد و پنج صدم خونم ترکه!!! انقدر اون چند دقیقه خندیده بودیم که نگو، اشکمون در اومده بود.... در نهایتم تشکر کردن ازمون که انقدر خوب به اشعارشون گوش دل فرا دادیم و استفاده کردیم!!!! همش یه طرف قیافه ي خوانندهه که فیگور میگرفت هم همون طرف!!! شلوار کردی مشکی از این لیز لیزیای دلار فروشای سر بازار که به اندازه ی ۵ تا بانک مرکزی توش پول جا میشه... بلوز سفید... موها که کاکل!!! تو فیلمای هندیه عهد بوق دیدین احتمالا!!! واییییییییی.......... سازشونم یه سنتوری بود که فکر کنم صدایی ازش در نمیومد!!!! چون همش در حال سقوط از روی میز بود...  این قیافه رو تصور کنین که می خواد حس بگیره!!! تا مدت ها اشعارشون ورد دهنمون شده بودن...

وایییییییییییی اینم می گم بعد میرم... یادم نیست من يا مت می خواستیم بریم دستشویی، بعد با هم راه افتادیم به سمت گلاب به روتون... بعد دیدیم که در بستس... رفتیم اون یکی گلاب به روتون، اونم بسته بود...  قسمت کسی نشه که پشت در گلاب به روتون بسته بمونه!!!   اومدیم این یکی، بعد در زدیم. هیچ اثری از حضور کسی به گوش نمی خورد. برای همینم فکی کردیم که در بسته شده اگه یه کم هل بدیم باز میشه!!! برای همینم شروع کردیم به ابتکار انواع لگد که باهاش درو باز کنیم. دور خیز و جفت پا و دسته شکستن و اینا... ناگهان یکی درو باز کرد!!!!!! هر دو تامون در رفتیم تا ته قطار!!! من اون موقع در مورد سیستم گلاب به روتون در قطار متوجه یه سری اسرار شدم!!!

دیگه... همین دیگه... بیشتر بنویسم می گین چقدر می نویسی، بسه دیگه! حالا من خودم به خودم احترام می ذارم بیشتر نمی نویسم...

 

+ پت ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٩
comment نظرات ()