خاطرات پت و مت از زبان پت

پت و مت به فرنگ میروند!

هه لوووووووو!

با عرض پوزش به خاطر تاخیر حاصل شده در آپ کردن وبلاگ حقیر!.... مشغولیت است و  هزاررررر گرفتاری!.... نکه منم تو کار بیزینس و این صوبتا هستم!... گفتم اگه نمیدونستین حالا دیگه بدونین خواستین باهام صحبت کنید با دقت صدام کنید!!!!!

غرض از مزاحمت یادآوری خاطره ای تارنما شده است که با مت دارم همانند اکثر خاطراتی که تعریف کردم.....

روزی روزگاری با مت فکر کردیم خوب است که سفری به دیار آخرت٬ اوه! به دیار فرنگ داشته باشیم تا ببینیم اونور آب که میگن چطوریه!!!!! طبیعتا باید از فرودگاه میرفتیم سوار طیاره میشدیم٬ و به همین منظور تحقیقات لازم به عمل اومد و از هواپیمایی بلیط و ویزا ( همان روادید! که من تا مدت ها فکر میکردم رویداد هست که اشتباه نوشته شده تو پاسپورت مردم!) تهیه شد..... آن شب موعود ما به همراه دو فقره خانواده ی درجه اول راهیه محبت آباد (بر وزن مهرآباد) شدیم.... همونطور که گفتم این خاطره تارنما شده و فرودگاهش مهرآباد بود..... بله میفرمودم٬ خانواده ی مت و دایی و خانم دایی من هم زحمت استقبال قدوم مارو کشیده بودن.... همین الان متوجه شدیم که استقبال چیز دیگریست و اون مراسم «خوش اومدی» بود!..... خوووولاصه من و مت به سمت اونور که اساستو وزن میکنن راهی شدیم و در ضمن مشغول خوش گذروندن به خودمون بودیم و گهگاهی هم غری نثار دنیاییان مینمودیم!..... تا اینکه چشممون به جمال یه عدد آقای نسبتا فاقد احترام روشن شد..... اوشون از نظر قیافه بسیار شبیه پسر منوچ نوذری بود ( البته اندکی طول کشید تا متوجه شدم که ایشون هموطن هستن٬ نه از کشور برادر و دوست٬ هند!).... دلیل ذکر این تشابه٬ آشنا کردن دوستان با چهره های خاص هست.... مخصوصا دوستان جوان!..... بله گویا خندان بودن ما باعث دپرس شدن ایشون شده بود......

نوبت ما شد که ویزا و پاسپورت هایمان چک شود که ناگاه پسرکی که اونجا نقش مُهر ایفا میکرد به این بنده ی حقیر گیر داد!.... ببخشید به اسناد مذکور این بنده ی حقیر گیر داد!..... گفت وایستا اون گوشه یه پاتم بالا بگیر بعد دور مهر آباد یه دور کلاغ پر برو بعد بیا!..... فکر کنم جو سربازی تو ضمیر ناخودآگاهش حک شده بود!.... نه!‌ فقط گفت اون گوشه وایستا.... مام هرچی وایستادیم دیدیم نچ! حضرت آنتیک تشریف نمیارن به ما بگن تشریف ببر.... و مت هم معلق منتظر من تو صف چمدون وزن کردن ایستاده بود اما من پاسپورت و بلیط نداشتم که بدم مت باهاش چمدون من رو هم بده..... خلاصه حوصله ام که سر رفت بهش گفتم من دیگه برم اگه کاری نداری! که گویا تازه یادش اومده بود به من فرمان ایست داده!..... خلاصه هی رفت اینور و اونور و با ایرج ( همون آقاهه که گفتم٬ همونی که انگار ارث باباشو داده بود دست من و مت٬ همونی که گویا همه کاره بود! آبمیوه و چرخ گوشت و سبزی خردکن و این صوبتا! اگه کسی دنبال جهزیه است اون آقاهه همه کاره بود! ).... چی میگفتم؟!...... آهان! آره با ایرج و اینا یه مقدار صحبت کرد و آخرش گفتم ببین هیچ مشکلی ندارم گیر الکی نده!..... که ایشون در جواب فرمودن میخوام مطمئن بشم!..... حالا شما داشته باش چهره ی منو که از صبح خونه ی مردم مشغول کارگری بودم تا بتونم هزینه ی سفرم رو جمع کنم و از اون ورم کلی شبش همه جا رفته بودم برای امر خطیر خداحافظی و به صورت جنازه ایستاده بودم..... آخر سر یهو به ذهنش اومد که از خودم مشکلشو بپرسه!!!!..... بعد میگن مملکت چرا پیشرفت نمیکنه.... منم گفتم که فرید ( یا فرهاد یا فری یا یه چیزی تو همین مایه ها) گفته که اشکالی نداره و براش توضیح دادم!..... اونم شاخش سبز شد که فرید فامیلیش چیه؟!.... گفتم من به اسم میشناسم فامیلیشو نمیدونم همونی که فلانجاست و اینطوریه و اونطوری!!!!!! بنده خدا فکر کرد جدی فریدو میشناسم٬ حالا که نکه فرید هم داداش جیمز بانده مهمه!..... حالا ماجراش اینطوری بود که از بس تو هواپیمایی کارمندا فریدو به اسم و با صدای بلند صدا کرده بودن مام اسمشو فقط یاد گرفته بودیم!...... خلاصه با پا درمیونی فرید ما از خان اول موفقیت آمیز عبور کردیم!.... اما ایرج هنوز برامون خواب دیده بود....

از اونجایی که مقدار زیادی سوغاتی٬ تو راهی٬ بین راهی و آخر راهی اندر چمدانمان داشتیم و بسیار شنگول بودیم بهمان گفتند که معادل املاک اجدادیمون تو دهشون باید جریمه بدیم!.... من که شخصا به دلایل فوق امنیتی و افتضاحی که در چمدونم نهفته بود به هیچ عنوان تمایلی نداشتم چمدونم رو باز کنم تا از توش همون موادی که گفتم رو در بیارم!..... دیدم چی بهتر از چمدون مت!..... گفتم مت برو سراغ چمدون خودت ( که البته وقتی رسیدیم متوجه شدم که کار بدی کردم! اما در اون لحظه سعی میکردم زودتر از شر ایرج خلاص بشیم...)..... وارد جزییات نمیشم فقط میگم که بخش اعظم چمدونهامون و کلا اساسمون سمنوی عمه لیلا و چاقاله بادوم  بود به علاوه ی افتضاحات چمدون من!!!!!! خلاصه طرف ( همون ایرج) هم که اساسی مصمم بود تا ما حتی یه کیلو هم از مقدار مجاز بیشتر نبریم هی آقای وزنچی رو بر علیه ما میشوراند و گرنه بنده خدا آدم خوبی بود..... به جز ما تعداد مسافر دیگه هم به این مسئله دچار شده بودن..... البته من قبلش چک کرده بودم و میدونستم که ما خیلی اضافه بار نداریم که این طوری شد.... در اون وانفسا مت گیر داده که چمدون خودتو خب باز کن و اینا که من براش از افتضاح موجود گفتم..... فقط در باب اخلاق ایرج در این حد بگم که لج بازززززز چون حتی کولی منو با لپتاپم رو هم وزن کرد!!!!!!! در حالیکه لپ تاپ کلا حکم کالسکه داشت اون زمان ( الانو خبر ندارم! شاید شده باشه حکم بیسکویت!!!!!).....

خلاصه به هر فلاکتی بود ما از ایرج و رفقا رهیدیم و راهیه دیار فرنگ شدیم!....

این بود انشای من در مورد فرنگ رفتن...

تا روزی دیگر و برنامه ای دیگر خدانگهدار!

+ پت ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱۸
comment نظرات ()