خاطرات پت و مت از زبان پت

خاطره ی دردناک از پت و مت

سلامممممممممممممممممم!
پت وارد میشود!
خوبید؟! خوش میگذره؟!..... منم خوبم مرسی.....
اول به بازیه کوچولو که مرجان دعوتم کرده رو انجام میدم بعدش میرم سر ماجرای امروز..... بازی اینطوریه که بگم با کدوم موزیک/شاعر/شعر خاطره دارم!...... آخه یکی نیست به مرجان بگه آخه پت مگه از این چیزا سر در میاره؟!...... موزیک خاطره ساز من اینه...... دانلودش کنید و گوش بدین...... فکر میکنم خوشتون بیاد..... بعد بیاین براتون خاطراتم رو تعریف کنم!..... من صبحا با این موزیک از خواب بیدار میشم...... هر موقع هم که خسته هستم بهش که گوش میدم خستگی از تنم میره بیرون!......
خب! امروز میخوام از کاشته شدنهام و شکوفه دادن هام براتون تعریف کنم...... صدرا چند وقت پیش یه ماجرایی نوشته بود که توش دوستش دیر سر قرار رسیده بوده و باقیه ماجرا...... اونو که خوندم یاد قرارهای خودم و مت افتادم!......
از اونجایی که من معمولا دوست دارم آن تایم باشم و سعی میکنم یه ذره زودتر از خونه راه بیوفتم که کسی رو تو خیابون معطل نکنم٬ متقابلا همین توقع رو از دیگران هم دارم...... و تا حد ممکن سعی میکنم تو خیابون این مدلی که سر فلان کوچه شصت ساعت وایستا تا من بیام قرار نذارم...... دلیل این عدم تمایل هم احترام و ارزشیه که هموطنان و غیر هموطنان به همدیگه در قالب متلک و تیکه و مردم آزاری دارن ( قبلا تعریف کرده بودم!)......

با این توصیفات مت نقطه ی روبروی منه و یادم نمیاد تا حالا به موقع سر قرار رسیده باشه!..... اگه خونه قرار گذاشته بوده باشیم که چندین ساعت اختلاف ساعت داشتیم و اگه بیرون هم قرار داشتیم که از ۱۰-۱۵ دقیقه بگیر تا همین ماجرایی که امروز تعریف میکنم......
یه روز پنج شنبه بود که من کار داشتم و برای همین رفته بودم شرکت..... بعد از ظهر ساعت ۶ هم با مت کنار پاتن جامه ( همونی که نبش فاطمیه) قرار گذاشته بودم..... موبایلم رو هم نبرده بودم!..... از شرکت به مت زنگ زدم که من دارم راه میوفتم تو هم راه بیوفت بعد با هم میریم دوستتو از پونک بر میداریم و تو راه شام میخوریم و بعد میریم خونه ی خودمون (برنامه ریزی کامل و جامع!)....

خلاصه من ساعت ۶ رسیدم سر قرار..... هر چی نگاه کردم دیدم مت نیومده هنوز..... کل فاصله ی مت تا محل قرار شاید ۱۰ دقیقه بدون ترافیک و ۲۰-۳۰ دقیقه با ترافیک بود...... فکر میکنم مت هم موبایل همراهش نبود.....
خلاصه یه چندین ده دقیقه (داشتی عبارتو!؟..... یعنی ۳۰-۴۰ دقیقه!) صبر کردم دیدم دلم داره شور میزنه  رفتم از پیراشکی فروشیه که فکر کنم اسمش ستاره است موبایل گرفتم زنگ زدم خونه ی مت اینا باباش گفت که راه افتاده خیلی وقته!...... زنگ زدم دوست مت یه ذره جیغ جیغ کرد که با تو قرار گذاشته منو کاشتین و این صوبتا!!!!..... فکر میکنم ۱-۲ ساعتی معطل شدم اما رو لجبازی از جام تکون نمیخوردم!!!..... شما تصور کن پنج شبه پاییز ساعت ۷-۸ شب رو میله های پاتن جامه برای خودت نشسته باشی..... کاری به حرفایی که میشنوی نداری و سعی میکنی به اعصابت مسلط باشی ..... و دیگه تقریبا مطمئن شدی که مت اومدنی نیست...... اما بازم با خودت فکر میکنی شاید همین یه بار واقعا براش اتفاقی افتاده که این همه دیر کرده!......
در نهایت مت و دوستش تشریف میارن و متوجه میشی که مت ذکاوت به خرج داده و اول رفته پونک بعد اومده فاطمی در حالیکه میتونست با من ۱۰ دقیقه قبل از خارج شدن از شرکت قرار نذاره!!!!!....... یادمه به حدی عصبانی شده بودم که مت فاتحه ی خودشو خونده بود!...... دوست مت هم سرخوش از اینکه بهش اهمیت داده شده! ( خیلیییییی خوش خیال بود!)........ به هر صورت شام  سر کار رفتنم رو دادم ( با همون مقدار عصبانیت نهفته!)...... نمیدونم ولی بقیه میگن عصبانیتم ترسناکه و حتی اگه نهفته هم باشه بازم دیده میشه!...... البته سر یه چیزای خیلی خاص به اون حد از عصبانیت میرسم...... یکیش دیر اومدن سر قراره!..... حالا خداییش خیلی محل قرار افتضاح نبود ولی هر جای این کلان شهر هم ۲ ساعت بایستی یا خسته میشی یا عصبانی میشی و هر اندازه هم که مردم با فرهنگ باشن بالاخره چپ چپ نگاهت میکنن که چرا علافی دیگه!؟..... حالا منم که از علاف شدن بیزاااااااااار!...... البته فکر کنم اون شب یه چیزی همراهم بود و داشتم اونو میخوندم...... شاید جالب باشه که وقتی به مت گفتم زنگ زدم خونتون گفت چرا زنگ زدی!؟......
یه بار دیگه هم میدون ونک در جوار جوانان جویای کار همسایگان شرقی کاشته شدم!.... البته اون مدتش کمتر بود ولی ۴-۵ بعد از ظهر بود و کیفیتش افتضاح بود!...... دور میدون ونک به اندازه ی موهای سرم کاشته شده ام!..... درختایی که اونجا الان تا آسمان رفتن حاصل همون چمنهاییه که زیر پای من سبز شدن!......
کلا اگه بخوام از مکانهای کاشته شدنم براتون بگم باید کل تهران رو تشریح کنم..... بنابراین همینجا ختمه جلسه رو اعلام میکنم  و رفع زحمت مینمایم.....

نکته: مطمئنم تو کامنتها نمیگین چطوری تا حالا از هم طلاق نگرفتین با این همه اختلاف ساعت!......

عید همگی مبارک باشه و سال خوبی داشته باشید....

خدانگهدار تا سال بعد.....

+ پت ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
comment نظرات ()