خاطرات پت و مت از زبان پت

پت و مت خرابکار!

هه لووووو دوستان آشنایان و همسایگان! 

امروز میخوام براتون از یکی از ماجراهایی که با مت داشتیم بگم.... البته این ماجرا مال چند سال پیشه......

یه روز جمعه که ناهار بیرون دعوت بودیم و مت برای کارش باید میرفت خونه ی یکی از همکاراش ماجرا شروع شد!.....

داستان از این قرار بود که خونواده ی مت ازش خواسته بودند که مت به دلایلی از کارش استعفا بده و برای همین تصور میکردند که مت سر کار نمیره و بنابراین همکاراشو نمیبینه..... اون روز مت ساعت ۱۰ با ۱-۲ نفر دیگه از همکاراش قرار گذاشته بودند که برن خونه ی اون یکی همکارش تا یه کار واجبی رو تموم کنن...... از اون طرف هم قرار بود که دایی من ( شوهر همون زن دایی آن تایمم!) ساعت ۱۲-۱ بیاد دنبالمون که با هم بریم مهمونی.....

صبح بیدار شدیم و قرار شد که مت بره خونه ی دوستش و بعد اگه رسید٬ مهمونی بیاد و اگه نرسید من تنها برم...... اون روز مت ماشین نداشت و مجبور بود که صبح جمعه با تاکسی بره..... خونه ی همکارشم دور بود..... خلاصه مت رفت و منم گفتم که دوش بگیرم و حاضر بشم که دیگه بیشتر از این دایی و زن دایی رو معطل خودم نکنم......

رفتم دوش گرفتم و همین که اومدم بیرون دیدم دارن در میزنن..... نگاه کردم دیدم پدر مت دم در هستند!..... هر چی فکر کردم که چی کار کنم که بنده خدا دم در نمونه و از طرفیم متوجه نشه که مت خونه نیست٬ راهی به ذهنم نرسید..... گفتم بذار درو باز نکنم٬ چون بعد از چند دقیقه میبینن نیستیم٬ یادش میاد که رفتیم مهمونی دیگه...... خلاصه دیدم نه! خیلی محکم و استوار دم در ایستادند و مدام زنگ میزنن......

چند دقیقه بعد دیدم تلفن خونه زنگ میزنه..... شماره رو نگاه کردم دیدم خونه ی مته..... موبایلم هم یه ریز زنگ میخورد...... نگو بابای مت داره زنگ میزنه به موبایل مت..... و از اون طرفم به خواهر مت که خونه است گفته زنگ بزن خونه شاید خوابن!..... که خواهر مت هم با موبایلش موبایل منو میگرفت و با تلفن خونه اشون تلفن خونه ی مارو!.... این وسط چند ثانیه این سه تا زنگ (‌زنگ در خونه٬ موبایل و تلفن خونه) قطع شدند و من به تصور اینکه تموم شده خوشحال رفتم لباس بپوشم که دیدم همسایه امون داره در اصلی ساختمون رو از جا در میاره و یه ریز داد میزنه خانم پت!‌ خانم پت! خانم پت!......تصور کن نشستی تو خونه نه میتونی راه بری نه کاری انجام بدی و تلفنها و آیفن و اینا یه ریز زنگ میزنن و یکی هم داره تلاش میکنه درو بشکنه بیاد تو!

حالا در همینطوری بسته بود و نه قفل داشت و نه زنجیرش افتاده بود..... هر لحظه ممکن بود باز شه و آقای همسایه بیوفته وسط خونه ..... هر قدمی هم که برمیداشتم صدای پام میرفت بیرون! برای همین پا برهنه مشغول قدم رو رفتن شدم که اعصابم تسکین پیدا کنن و یه فکر درست حسابی به ذهنم برسه!!!!..... دیدم بخوام درو قفل کنم که صدامو میشنوه٬ زنجیرشم که فایده ای نداره چون می فهمن که خونه ایم که تونستیم زنجیر رو از تو بندازیم..... هر صدایی هم که میکردم سریع صدام میرفت بیرون...... برای همین رفتم در دورترین اتاق خونه و درو بستم و پشت سر هم شماره ی مت رو گرفتم و بهش اس ام اس زدم (‌البته گفته بود که بهش زنگ نزنم ولی خب دست گل خودش بود!) و گفتم که اینطوری شده٬ تلفن بابات رو هم که جواب نمیدی٬ الانست که یا در باز بشه و یا من سکته کنم!....

حالا این وسط صدای همسایه همه ی آپارتمان رو گذاشته رو ویبره که خانم پت!‌ هستین!؟ نیستین؟!..... و از اون طرفم آهسته به بابای مت میگه که خونه هستند چون درشون بازه و قفل نکردن..... منم دیدم چند دقیقه ی دیگه در مقاومتشو از دست میده٬ گفتم بذار حوله بذارم رو سرم که یعنی حمام بودم صداتونو نمیشنیدم!!!!..... حالا نمیدونم منطقم از این که با مانتو و شلوار و جوراب و البته حوله رو سرم میخواستم بگم حمام بودم چی بود!......

آخر سر گفتم نکنه یادشون بیوفته که ما با داییم هستیم٬ برای همین اومدم زنگ بزنم به داییم بگم اما به محض اینکه میومدم شماره بگیرم یا خواهر مت زنگ میزد یا بابای مت!...... یه ثانیه اون وسط به خودشون استراحت دادن که سریع به داییم گفتم اینطوری شده و فعلا این طرفا نیاین تا مت برگرده و یا یه کاری کنیم......

خلاصه مت از خر شیطون پیاده شده بود و زنگ زده بود به خواهرش گفته بود که ما بیرونیم پت موبایلشو نیاورده و درو هم یادمون رفته قفل کنیم٬ هل هلکی اومدیم بیرون ......

چند دقیقه بعد تمام نیروهای ویبره دست از فعالیت برداشتند و مت بهم زنگ زد که تو راه هستم و با خودم گفتم که الانست که پت خسته میشه میره درو باز میکنه و میشینه با بابام به مذاکره کردن...... (چون اصولا از مذاکره کردن خوشحال میشم!....)

انصافا به حدی من از این موضوع ناراحت شده بودم که هنوزم که هنوزه با تاسف از اون روز یاد میکنم...... اون روز پدر مت رفته بود برای خودشون خرید کرده بودند٬ برای ما هم خریده بودند و شبش که همدیگه رو دیدیم گفتند که خیلی نگران شده بودند و فکر میکردند که ممکنه اتفاقی برامون افتاده باشه و میخواستن زنگ بزنن آتش نشانی که مت به خواهرش زنگ میزنه میگه بیرونیم......

با اینکه تو این ماجرا من تقصیری نداشتم٬ چون مسئله ی کاملا خانوادگی بود٬ اما به شدت از این موضوع ناراحت شدم و امیدوارم که دیگه تو اون شرایط قرار نگیرم ( این شکله برای مت بود!)...... چند وقت پیش به مت گفته بودم که اگه اشکالی نداره اینو اینجا بنویسم٬ که گفته بود اشکالی نداره و بعد از اون ماجرا به خونوادش گفته بوده که هنوز استعفا نداده بوده......

خب دوستان ماجرای اون روز تموم شد....

راستی٬ اون هفته رفتم دکتر٬ بهم گفت قرص داد گفت خواب آور هستند٬ اگه دیدی خواب آلود شدی و کار داشتی٬ کمتر بخور..... اما من روز اول که خوردم چند ساعت وسط روز خوابیدم و بعد از اون هر روز پر انرژی تر از دیروز شدم! ...... حالا نمیدونم قرصه رو پت اینطوری اثر گذاشته یا اینکه کلا باید اینطوری میبوده باشه!

موفق باشید

+ پت ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
comment نظرات ()