خاطرات پت و مت از زبان پت

پسرای فرودگاه!

سلام دوستان!

وای باورتون نمیشه اگه بگم الان در چه شرایطی دارم پست مینویسم!....... خب! من اومدم خونه!..... یعنی همین الان اومدم٬ بعد از اونجایی که کلید ندارم ( بعدا میگم چرا ندارم!) و کسی هم خونه نیست پشت در نشستم دارم آپ میکنم! وگرنه قرار بود فردا آپ کنم!..... چطوری؟!....... اینطوری که با تشکر از تکنولوژی٬ اینترتمان وایرلس میباشد و سیم نمیخواهد!...... و از آنجا که این لپتاپ نظیف ( به واسه ی شستشو داده شدن زیاد!) هم وایرلس داشته میباشد٬ آن می باشیم!...... نوش جان!....... خب٬ برای توصیف صحنه و راضی نمودن دوستانی که باورشون نمیشه میگم٬ امروز رفته بودم خرید٬ بعد کیسه ی کاغذیه خریدم رو باز کردم جلوی در خونه٬ کنار خیابون٬ در جوار چمدون قرمزه چهار زانو جلوس کردم و دارم موزیک هم در ضمن پست نوشتن گوش میدم!......

خب!..... توصیفات بسه٬ بریم سر اصل مطلب...... ( شما دعا کن این وسط بارون نگیره که مجبور شم برم زیر سقف و از نور خیابون بی بهره بشم!)......

امروز میخواستم براتون از پسرای فرودگاه تعریف کنم!....... پسرای خوبین!....... اینم تعریف دیگه!....... ماجراشم این بود که روزی روزگاری با مت تصمیم گرفتیم برای اقوام مقیم دیار غربتمون محموله ارسال بنماییم....... از آنجایی که محموله ی مذکور حجم و جرم زیادی داشت بر آن شدیم که مقتصدی ترین ( ارزونترین!) راه رو بیابیم...... دیدیم که بار مسافر که محدوده فایده نداره و ما هم نمیتونیم این همه اضافه بار بدیم...... پست هم برای محموله ی ما مترادف با فروش املاکمون در روستامونه!..... ( داره نم نم بارون میاد! دیدین هوا تاریک شد یعنی من رفتم زیر سقف ولی لپتاپ چون ضد آبه زیر بارونه!)......... خلاصه٬ متوجه شدیم که فریت ( همان فِرِد! مخفف فِرِدیک نیچه!..... پت! چرت و چرت نگو!..... همون فریت!) ارزونترین٬ سریعترین و امنترین راه میباشد!....... ( دارم فکر میکنم خیابون به جز سوسک دیگه چی ممکنه داشته باشه!)...... و باز هم متوجه شدیم که برای فریت باید بریم فرودگاه........ لذا یه شب تا نیمه های شب محموله رو آماده کردیم....... و اون شب یکی از شبهای خوش اخلاقیه من بود که مت زنده پاس کرد! ۴ واحدی بود!...... ( به نظرتون خوب نیست یه کلاه یا کاسه بذارم جلو بنویسم طفل صغیر در راه مانده هستم٬ که درامدزایی هم بشه؟!)........ صبح زود ساعت ۶ راهی فرودگاه شدیم که به طرح زوج و فرد نخوریم٬ چون با اون وضعیت دیگه نمیشد بگیم سرویس مهد کودک هستیم!....... لازمه بگم چطوری با محموله و مت و دوست مت سوار ماشین شدیم؟!...... خب میگم..... محموله جلو و پشت بود....... من کنار محموله عقب..... مت رو زانوی محموله ی جلو...... و دوست مت هم کنار فرمون!...... راننده هم محموله بود!....... خلاصه رسیدیم و همینطوری با همون چهره راهیه داخل پارکینگ مخصوص محموله ها شدیم...... حالا نگو هر محموله ای که جا پارک نداره!...... ما رفتیم تو و پشتمون هم آقای نگهبان قلقل کنون و آژیر کشان میومد!...... اومد گفت محموله اتون اگه مواد منفجره باشه و شما انتحاری باشین و تروریست باشین و از این چرت و پرتا٬ منو بیرون میکنن! یکی نیست بگه ذکاوت تو فکر میکنی زنده میمونی؟! اصلا کل هدف ما قتل تو بود! هیییییی مملکت بی دلیل نیست که پیشرفت نمیکنه!....... محموله امون رو به زور آوردیم بیرون و ماشین رو گذاشتیم بیرون که در صورت تروریست بودنمون یا انتحاری بودنمون خسارت زیادی به مت وارد نکینم !...... (‌میرید خرید خب طوری نمیشه یه کاپشن بخرید که اینطوری سردتون نشه!)....... اندکی در سرما منتظر موندیم تا کارمندا اومدند...... کلی تعجب کرده بودن که ما همینطوری به صورت خودجوش دست به چنین اقدامی زدیم٬ چون احتمالا کسی به این موضوع قبل از پت و مت فکر نکرده بوده!.....

آهان!..... کل پست در مورد اون کارمندا بود....... دیدیم آقایون شایدم خانوما٬ بعد از آرایشگاه روزانه اشون تشریف آوردن سر کار........ من هی با خودم فکر میکردم اینا چرا یه طورین٬ ولی نمیفهمیدم که چه چیزی توشون عجیب بود....... تا اینکه مت گفت خوبه بپرسم کجا میرن آرایشگاه!..... شایدم اینو خودم گفتم و بعد از گفتنم متوجه شدم!...... خانمه که اونجا بود بسیار ساده تر و آقاتر از اون ۲-۳ تا پسرا بود...... کار مام افتاد به اونا....... یکیشون اومد مسئولمون شد که کمک کنه که از این پروسه با سر بلندی بیایم بیرون!.... (‌لپتاپ خواستین بخرین یا باطریشو٬ باطریه زیاد بخرین که شب مبادا تو خیابون موزیکتون به راه باشه!)......

این چهره ی کارمندان باعث شد که حس نزدیکی باهاشون ایجاد بشه و اصلا حس کارمندی و ارباب رجوعی کلا منهدم بشه٬ چه برسه به حس پسر غریبه!....... فکر کنم اثرات طرح اکرام ارباب رجوع بوده و یا طرح یک پارچه سازیه جنسیت های اجتماعی!....... ( به به! چه بوی غذایی میاد!..... حس گربه بودن رو دارم درک میکنم!......)...... اما خداییش بنده های خدا خیلی تو جابجایی و اینا کمک کردن و منم که عذاب وجدانم همیشه درد میکنه٬ تو این فکر بودم که چطوری جبران کنم محبتشون رو...... حالا اون وسطام مثلا میگفت به اون ۵۰۰ تومن انعام بده٬ بیشتر ندیا..... به اون یکی ۱۰۰۰ بده٬ خوب چسب میزنه...... در ضمن٬ اگه کسی خواست از این ایده ی بکر ما استفاده کنه٬ پیشنهاد میدم که خیلی محموله اشو محکم نبنده! چون اونجا مجبورتون میکنن که باز کنید تا بررسی بشه٬ بعد تسمه هایی که تا نصفه شبش با عرق جبین بستین٬ به هدر میره!..... در نهایت وقتی کارمون تموم شد٬ گفتن که برو تو دفتر فاکتور بگیر!...... رفتیم و دیدیم که عذاب وجدان دردمون ۱۰-۱۲ تومن خرجش شد...... و خلاصه بدون عذاب وجدان اومدیم بیرون٬ فقط یه مقدار عذاب وجدان داشتم که خب کاش به جای اینکه دوست مت انقدر کمک کنه٬ میذاشتیم همشو همون پسرا انجام میدادن!.......

بعدشم که اومدیم بیرون و مت و دوستش رفتن دنباله کاراشون..... منم رفتم برای مت بلیط بخرم بعد که برگشتم خونه٬ دیدم کلید ندارم و مثل امشب موندم پشت در!...... با این تفاوت که اون موقع روز بود و من تو راه پله های آپارتمان بودم و گرسنه ام هم نبود خیلی چون فروشگاه نزدیکم بود و موبایلم هم شارژ داشت!...... البته لپتاپم همراهم نبود که موزیک گوش بدم٬ به جاش زنگ زدم مت که زود بیا...... وقتیم که اومد رفتیم بیرون برای اینکه از شرمندگی فعالیتمون در بیایم سر ناهار.......

و اما نکات مبهم این پست که همسایه کناری داره اشاره میکنه!......

من کلید ندارم چون ندارم دیگه..... دلیل محکمترش اینکه کسی برام کلید نذاشته زیر گلدون و دار و درخت و در و فرش!......

اوشون رو کارمندای فرودگاه و پسرای فرودگاه نامیدم به جای کارگران٬ چون ممکنه مت این پست رو بخونه٬ خوشش نمیاد بگم کارگرای فرودگاه..... هر وقت میگم٬ میگه اونا شرکتی اونجا کار میکنن و کارگر نیستند..... ولی به نظر من هر چی که بودن٬ جالب بودن......

نکته ی نهایی این پست اینه که مهندسای سخت افزار و الکترونیک دست به دست هم بدین به مهر٬ لپتاپ هارو مجهز به شومینه ی همراه هم بکنید و توشه ی آخرتتون رو سنگین تر کنید!.....

کی میگه پت پست هاش آموزنده نیست؟!..... ممنون٬ دیدمش!..... شما بعد از پست وایستا باهات کار دارم!....

توجه!‌ توجه!..... این ماجرا متعلق به چندین سال پیشه و دلیلی نداره که هر کسی که تو اون قسمت کار میکنه با توصیفات من سازگاری داشته باشه!...... ممنونم!

جا داره همینجا از همکاری که جرنی رو امروز معرفی کرد تشکر و قدردانی به عمل بیارم..... و همچنین از خود جرنی برای اسپانسر بودن این پست پر محتوی!......

خب.... فکر میکنم به اندازه ی کافی یخ زدم پشت در...... اگه کسی میخواد وبلاگ آپ کنه بگه من تا اینجام انجام بدم!....... البته یه مقداری از اون محموله ی رو میز تو چمدونمه٬ شاید برم اونو بخونم....... شاید با سوسکا که دارن از شلوارم میرن بالا بازی کنم....... ببینیم چی میشه......

موفق باشید و از پشت در موندنتون بهینه ترین استفاده رو بکنید!

+ پت ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
comment نظرات ()