خاطرات پت و مت از زبان پت

غذای جديد

یه روز من و مت دور از چشم همدیگه رفته بودیم خرید خونه. صبح من رفتم خرید کردم و عصر که مت اومد همه ی اون چیزایی که من خریده بودم رو دوباره خریده بود... یعنی از هرچیزی دو سری خریده بودیم!!! شب شد و نمی دونستیم کدومشو برای شام بپزیم. از اونجایی که همه ی چیزایی که خریده بودیم تازه بود و دلمون نمیومد بذاریم تو فریزر تصمیم گرفتیم همشو همون شب بخوریم!!!! البته از هر چیز یه مقدارشو، نه همشو...

یه ماهیتابه گذاشتیم رو گاز و یه کم روغن و نمک و فلفل و اینا بعد یه سیب زمینی، یه هویج، یه گوجه فرنگی، یه کدو، یه بادمجان، یه پیاز، چند تا لوبیا سبز، وسط کرفس و... ریز کردیم توش... البته آبلیمو و روغن زیتونم که دیگه گفتن نداره... بعد همه ی اینارو تفت دادیم و گذاشتیم که کامل جا بیفته!!!

یه ربع بعد غذا آماده شد... به حدی این غذا خوشمزه شده بود که نگو... البته من و مت تقریبا همشو خوردیم یه چیزی در حد خودکشی... یه ماهیتابه ی بزرگ پر غذا رو خودمون تنها خوردیم و مطمئنا می بایستی یه کم به خودمون رحم می کردیم.... فرداش نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدیم... از بس خورده بودیم نمی تونستیم از جامون بلند شیم...

 

+ پت ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٩
comment نظرات ()