خاطرات پت و مت از زبان پت

تاکسی!

هه لو دوستان٬ آشنایان٬ همسایگان و نیز دشمنان!

به درخواست امید ( از قطره تا دریا) امروز براتون میخوام از ماجراهای تاکسی بنویسم....... خلاصه اینکه الان هر کی ماجرایی میخواد که تعریف کنم٬ اعلام بدارد تا در اسرع وقت آنرا به رشته ی تحریر در بیاورم!......

راستی٬ حالتون خوبه؟!..... همه خوبن؟!...... منم خوبم و سرما نخوردم!.....

روزی روزگاری با مت داشتیم از دانشگاه میومدیم و اتفاقا هوا ناجوانمردانه بارونی بود..... بعد از ساعاتی انتظار٬ کشتی نجات ( حالاها بهش میگن تاکسی!) رسید و ما به صورت چلونده سوار شدیم..... یعنی من و مت جلو نشستیم٬ بقیه ی مردم هم عقب دیگه...... البته آقای راننده هم جلو بود!..... لازم به ذکره که اگه من هم در ابعاد مت بودم٬ میتونستیم یکی دو نفر از سر نشینان عقب رو هم جلو سوار کنیم و کرایه تاکسیمون رو سرشکن کنیم!...... داشتی روحیه ی اقتصادی رو که؟!....... خلاصه ماشین بخار کرده بود و ما چیزی از بیرون نمیدیدیم٬ و از داخل عکسهای فرزندان آقای راننده در ابعاد مختلف به علاوه یه سری عکس ها آدامس خرسی و فیلی و غیره! برای همین شروع کردیم قصه ی زندگیمون رو با مردم داخل تاکسی تسهیم کردن!..... البته من حالا متوجه میشم که چرا مردم شماره شناسنامه ام رو هم میدونستن!...... همینطور که داشتیم تعریف میکردیم و از فحش های متشاشع (‌ کسی هست که معنیشو ندونه!؟) آقای راننده فیض میبردیم متوجه شدیم که ما مدت مدیدی هست که تو ترافیک گیر کرده ایم...... داستان زندگیمون تموم شده بود و داشتیم شروع میکردیم که داستان زندگیه مرحومات اجداداتمان رو تفصیل کنیم که همانند موشها در فیلما حس کردیم کسی به روی ما چراغ قوه انداخته و عن قریب است که فرمان ایست٬ دستا بالا بدن!..... به سمت منبع نور رو برگرداندیم و دماغ خود را در کنار چراغ اتوموبیلی که قصد داشت از اتوموبیل پشت ما راه بگیرد یافتیم!...... راننده ی آن اتوموبیل مزبور که با راندن اتوموبیلی بلند قد٬ خود را سوار بر جمبوجت ( به آن جت هم میگویند!) متصور شده بود و فکر جان دو جوان رعنای مملکت رو نمیکرد...... پس از اندکی کلنجار رفتن با ترمز و گاز و دنده که زیر من قرار داشت٬ از مهلکه نجات یافتیم و پس از خروج از تاکسی مذکور٬ جهت صاف شدن٬ راهیه خشکشویی گردیدیم!

خب٬ یه روزی روزگاری دیگر! در یک اقدام مسخره و بی معنی٬ مجبور شدم تو بزرگراه کردستان که اون زمان از روبروی آ.اس.پ رد میشد ( الان چی؟!) سر ظهر که کسی تو خیابون نیست اقدام به گرفتن تاکسی کنم!..... خلاصه هر چی ایستادم دیدم تاکسی رد نمیشه و اگه میشه پره...... بعد از یه چند ساعتی دیدم یه ماشین خیلی قدیمی مال زمان پادشاه وزوزک اینا نگه داشت...... بعد دفعه ی اولم بود که تنها سوار ماشین غیر تاکسی و خطی و این چیزا میشدم...... توی ماشین رو نگاه کردم دیدم جلو یه آقای مسنه و عقب ماشین کسی نیست....... مسیرمو پرسید و گفت که از یه طرف دیگه که بره به مقصد من میخوره!....... جهت اطلاعتون اینکه من فقط اسم اون مسیری که میگفت رو شنیده بودم و تا حالا اون مسیر رو نرفته بودم!...... گفتم باشه و اومدم بشینم عقب که پیشنهاد داد بشینم جلو و منم از اونجایی که شنیده بودم دود از کنده بلند میشه گفتم عقب بهتره...... خلاصه سوار شدم و آقای راننده شروع کرد به تعریف کردن از اینکه دخترم هم سنه تو هست و نمیدونم نوه ی اقدس خانم ایناشون کلاس چندمه و این چیزا....... موسیقیه پیش زمینه هم همون موزیک های هندی مانند فیلم هندی ها بود که آقای راننده هر از گاهی همراهیش میکرد....... بعد از توصیف همه ی اجدادشون٬ در مورد امنیت جامعه و اینا هم سخنرانی خاصی ایراد کرد..... همینطور داشت پیش میرفت که احساس کردم دیگه خیابونا رو دارم میشناسم!...... یعنی قبلش نمیشناختم و فقط از رو شبه تصویری که از نقشه یادم مونده بود فکر میکردم باید یه جایی همون اطراف باشیم!....... به محض اینکه دیدم جایی رسیدم که میتونم تاکسی بگیرم و شلوغ شده خیابون پیاده شدم و برای به سلامت رسیدن خودم خدارو شکر نمودم!....... لابد توقع داشتین سرمو میبرید و مینداخت تو جوب!...... نخیر! به خیر گذشت!

دوباره یه روزی روزگار دیگه ای و دوباره تو همون مسیر کردستان اما یه مقدار پایین تر از آ.اس.پ ولی اینبار سوار بر تاکسی و نزدیکی غروب٬ دخترکی تاکسی که من توش بودم رو متوقف کرد و مقصد خاصی رو نگفت...... یعنی همینطوری تاکسی رو نگه داشت بعد گفت هر جا میرین به من میخوره!...... دختره جلو نشست و من فقط عقب...... بعد از چند دقیقه به آقای راننده این شکلی کرد: چقدر این پیشیا نازن! مال خودتونن؟! ( از این عکسها که چند تا گربه ی زشت رو مونتاژ میکنن رو چمن و آبشار نیاگارا و اینا!)...... حالا من دارم با خودم فکر میکنم گربه موجودی چندش آور٬ چگونه ممکنه ناز باشه!؟ بر فرض هم که ناز باشه٬ دختره روشن دله ( همان نابیناست!) که متوجه نمیشه این از این پوستر چاپیاست که مخصوص تاکسی و اتوبوس های شرکت واحد و کامیون های جاده طراحی شدن؟!...... در همین افکار غوطه ور بودم که آقای راننده با خونسردی افاضه فرموندند که نه مال من نیستند٬ عکسشونو خریدم..... البته آدرسشو داد ولی من یادم نمیاد کجا رو گفت٬ از بس که به جک و جونور علاقه دارم٬ مخصوصا گربه!...... بعد دختره این شکلی کرد: من اونجارو بلد نیستم٬ جای دیگه نمیفروشن؟! میشه برای منم بخری؟!...... خلاصه این مکالمه ادامه یافت تا زمانی که دخترک دید نمیتونه رو آقای راننده برای خریدن عکس های گربه٬ که به نرخ روز جینی ۵۰ تا یه تومنی بود*٬ و سایر مسائل حساب کنه٬ گفت که همینجا پیاده میشم!..... و البته بنده اندر شگفتی ماندم که دخترک چگونه اون گربه های زشت و کثیف رو خوش آمد!....... و دوباره البته تصور میکنم من یه مقدار خوش بین هستم!...... اصلا یکی نیست بگه به تو چه!..... ممنون!.... یه نفر از اون ته لطف کرد گفت٬ شما خودتو اذیت نکن!

خب٬ دیگه من برم لالا...... بازم از تاکسی ها دارم٬ اما باشه برای یه روز دیگه که منم خوابم نمیومد و نگارشم به زمان عهد مرحوم حضرت نوح (‌نیم ساعت سکوت!) بر نمیگشت...... این دفعه هم شکلک نداریم!......

همگی موفق باشید

خدانگهدار

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی!

* این آمار و ارقام به هیچ عنوان دقیق نیستند و نویسنده هیچ گونه مسئولیتی در قبال آنها ندارد!

+ پت ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
comment نظرات ()