خاطرات پت و مت از زبان پت

منو ميشناسی؟!

سلام بر همگی!

خوبین؟! خوش میگذره؟! منم بهترم خدارو شکر.... یعنی یه روز در میون خوب و بد میشم!..... البته گاهیم صبحا خوبم عصرها دارم میمیرم و شبا خوبه خوب میشم!.... پته دیگه! توقعی نمیشه ازش داشت....

از اونجایی که سر پت یه مقداری بازیگوشه خیلی ظاهر مردم توش نمیمونه ( ظاهر که این باشه خدا به داد باطن برسه!)..... یعنی به عبارتی تو شناسایی افراد از چهره افتضاحه استعدادش!...... مثلا یه بار ایستگاه قطار بودم که نگاه سنگین یه نفرو رو خودم حس کردم..... اما از اونجایی که میدونستم نمیتونم بشناسمش به روم نیاوردم و رفتم سوار یه کوپه ی دیگه شدم که با طرف روبرو نشم..... با خودم هر چی فکر کردم دیدم یادم نمیاد کی بوده و کجا دیده بودمش..... البته از رو مسیر حدس زدم که باید از بچه های دانشگاه باشه!..... خلاصه وقتی که رسیدیم با همون چمدون قرمزه اومدم از ایستگاه بیام بیرون که حس کردم دست انداز شدیدی رو کیف قرمزه تجربه کرده!...... بعد که برگشتم معذرت خواهی کنم دیدم اوه! خود طرفه!..... البته یه مقدار طول کشید تا چشمام سرشو اون بالا پیدا کردن!..... معذرت خواهی کردم و اومدم..... اونم همینطوری مات و مبهوت نگام کرد...... عصر اون روز دیدم ا! این چهره ای که سر کلاسه چقدر برام آشناست!!!! انگار همونیه که صبح پاشو له کردم!......

حالا این خیلی بد نبود ولی گاهی اوقات خیلی زشت میشه..... گاهیم خودم کلافه میشم که یادم نمیاد...... مثلا وقتی که یه چیزی میبینم که خوشم میاد و بعدش یادم نمیاد چه شکلی بود! مکالمه ی زیر یه نمونه اشه:

- یه دختره یه پالتوی خیلی خوشکل پوشیده بود..... یادم باشه دیدم پرو کنم ببینم بهم میاد یا نه....

- از کجا خریده بود؟

- اتفاقا یادمه از کجا خریده....

- چه رنگی بود؟

- آآآآآ..... بنفش.... نه بنفش که پالتوی یه نفر دیگه بود٬ مال این نبود.... زرشکی..... ببخشید..... مشکی.... شایدم سرمه ای.... اما قهوه ای بود..... همون بنفش بود...... آهان! سبز-‌آبی بود که خوشم اومد!.... شایدم زرشکی.....

- مدلشم که احتمالا یاد نیست٬ هست؟!

- آره یادمه..... پالتو بود..... مدل پالتو بود..... جلوش با دکمه بسته میشد و پشتشم مثل پالتو بود.... همینطوری بود دیگه..... مثل پالتو بود.....

- ا! دکمه هم داشت؟!..... خسته نباشی!

راستش الان داشتم فکر میکردم که شاید خیلیم پالتو نبوده و کاپشنی بارونی چیزی بوده باشه! البته اینو با اعتماد به نفس گفتم چون مطمئن بودم که میدونستم از کجا خریده! غافل از اینکه تنها چیزی که یادم مونده بوده همین بوده!

حالا یه چیزی که هست اینه که وقتی میدونم اخلاقم و ذکاوتم در همین حده سعی میکنم خودم رو تو شرایطی قرار ندم که بخواد اول من برم سمت اون فرد٬ چون یادم نمیاد کی هست و چی هست٬ ممکنه سوتی بدم..... برای همین سعی میکنم یه طوری باشه اگه فرد میشناستم اون بیاد جلو..... در همین راستا یه ماجرایی پیش اومد که هنوز ذهنم نتونسته حلش کنه!

ماجرا این بود.... رفته بودم مسافرت یه جایی که اصلا نمیشناختم و فکر میکنم بار اولم هم بود که پامو اونجا میذاشتم ( این دفعه مت نبود٬ تنها بودم....)....‌ بعد سوار قطار شده بودم دیدم یه نفر از اون طرف زل زده بهم!( یه چیزی شبیه به این شکلکه:‌ )..... چهره اش یه مقدار آشنا بود اما نه در این حد که بگم دیدمش قبلا...... شاید مثلا تشابه قیافه ای چیزی بوده باشه...... سعی کردم به روم نیارم و نگاهش نکنم که اگه آشناست سوتی نداده باشم که چقدر گیجم که یادم نمیادش...... بعد هر چی فکر کردم دیدم نه! من اینو نه یادم میاد نه امکانش هست که بشناسم..... من که تا حالا اینورا نیومدم٬ اونم که بعیده اونورا اومده باشه...... خلاصه مخیله از بس فعالیت کرد داغ کرد!..... طرف هم کوتاه نمیومد بیاد جلو توضیح بده.... خلاصه از قطار که پیاده شد٬ شروع کرد بهم بای بای کردن!!!!  بعد با خودم قرار گذاشتم که این دفعه قیافه اشو تو ذهنم نگه دارم که اگه دوباره دیدمش بهش سلام کنم و بگم که من یادمه تو رو تو قطار دیدمت!... البته اگه کس دیگه ای بود زحمت فشار به حافظه ام رو به خودم هم نمیدادم!..... اما الان که کمتر از یه سال از ماجرا گذشته تصویری ازش تو ذهنم نیست!.......

حالا الان سوالی که مطرح میشه اینه که چطوری اطرافیانم رو میشناسم که هر روز لازم نباشه خودشونو بهم معرفی کنن؟!...... خودم هم نمیدونم..... فکر کنم چون قیافه هاشون برام آشناست بهشون سلام میکنم!...... شایدم فقط چند نفر تو ذهنم جا میشه برای همین بقیه توش جا نمیشن و یادم نمیمونن!..... یه سوال دیگه هم که بارها ازم پرسیده شده اینه که چطوری درس میخونم؟!

حالا یه چیز دیگه هم هست! اینکه گاهی اوقات حرفایی که با مردم قبلا زدم رو از رو تصویری که تو ذهنمه لبخونی میکنم!

تیمارستان خوب سراغ ندارین؟!.....

آهان! دستم چند روز پیش بریده بود و نمیدونستم کی و کجا بریده و همینطوری از زخم شمشیر خون میریخت...... به این مکالمه توجه کنید.....

- آی! دستم سوراخ شده٬ همینطوری داره خون میریزه بیرون.... فشارم اومد پایین!

- ا!‌ از بس چاق شدی!

- جدی؟! یعنی فکر میکنی دستم از چاقی سوراخ شده؟! یعنی فکر میکنی ترکیدم؟!

نکته: این مکالمه جنبه ی تضعیف روحیه داشت! و گرنه من ترکیدنی هستم و نه هیچی! دستم هم داره خوب میشه....

من دیگه برم بچه رو هم بزنم که دوباره اینم ته چین نشه!

همگی موفق باشید و خدانگهدارتون

+ پت ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٦
comment نظرات ()