خاطرات پت و مت از زبان پت

باطری داري؟!

سلام!

اول بازی که آقای ولی زاده دعوتم کردن رو انجام میدم بعد میرم سراغ ماجرای اصلی!

فکر میکنم باید برای این بازی یکی از پست هایی که بهترین بوده به نظر نویسنده رو انتخاب کنیم....... من فکر میکنم پستی که مینو اومده بود رو دوست دارم ولی ترشی و شور در تندیس هم به نظرم بد نبود.... راستش همشونو دوست دارم چون برام خاطراتمن...... سخته انتخاب یکی ازشون....... 

این از بازی......

یه روز من و مت هر کدوم یه جایی بودیم که قرار شد بعد از ظهر همدیگه رو متروی میرداماد ببینیم بعدش یا بریم بیرون یا با هم بریم خونه یا یه کاری کنیم خلاصه....... یعنی همینطوری رفتیم که ببینیم چی میشه!.......

من با مترو رسیدم میرداماد دیدم ترافیکه و مت به هیچ عنوان به من نمیرسه...... طبق معمول موبایلم هم شارژ نداشت...... ایستادم کنار یه تاکسی خطی که قرار بود وقتی که شب شد و دیگه ترافیک نبود  بره ونک که منم برم باهاش و مت رو تو مسیر پیدا کنم!...... گفتم بهتره که به مت زنگ بزنم ببینم دقیقا کجاست...... یه پسره کنارم ایستاده بود که ازش پرسیدم اگه باطریه گوشیتون میخوره میشه من استفاده کنم از باطریتون....... که دیدم با کمال میل باطریشو در آورد داد بهم.....البته اصرار کرد که از گوشیش استفاده کنم ولی به دلایل ویروسی این کارو نکردم!....... خدا میدونه چقدر دستاش کثیف بود!..... ولی بعدا فهمیدم که از بیشتر مردم جوانمردیه بیشتری به خرج داد!..... چون اون روز از هر کسی باطری میخواستم چپ چپ نگاهم میکرد!...... خلاصه دریافتم که مت هنوز به ونک هم نرسیده....... یعنی هنوز تو خدامی ( خیابونه غرب ولعصر یه ذره بالاتر از میدون ونک!) مونده تو ترافیک...... گفتم پس تا میتونی به سمت من بیا٬ منم از تو خیابون پیاده میام٬ چون امیدی نیست که این تاکسی تا سه ساعت دیگه حرکت کنه.......

تصور کنید ساعت ۷ بعد از ظهر زمستون که شدیدا سوز میاد یکی داره تو بزرگراه بر خلاف جهت ماشینها راه میره!( قبلشم اون توصیفی که در مدح کاپشن و کولی کرده بودم رو یادآوری کنید!)...... منم واقعا خسته بودم..... یعنی قبل از مهمونی و بعد از مهمونی کلی خرید کرده بودم٬ یه سری چیزم صاحب خونه بهم داده بود که برسونم دست صاحبش...... بعد خیلیم راه رفته بودم...... خلاصه کارد میزدی خونم در نمیومد!...... یه ریز هم غر میزدم که خب میتونستیم بریم خونه با هم قرار بذاریم نه این وسط....... خلاصه...... تو این مسیر یکی دو بار مجبور شدم برای یافتن مت از مردم در صحنه تقاضای باطری کنم....... یه دفعه دو تا دختر بودن که فکر کنم ترسیده بودن٬ گفتن نه عجله داریم و از این چرت و پرتا...... یه دفعه ی دیگه از یه آقایی خواستم که گفت باطریش نمیخوره ولی کل موبایلشو داد که استفاده کنم ازش...... یکی دوبار دیگه هم فکر کنم پرسیدم که یادم نمیاد چی بود و کی بود و چی شد!......

در نهایت نزدیک به ۴۵ دقیقه تا یک ساعت بعد من به مت همونجایی که اولین بار باهاش صحبت کردم رسیدم و دیدم که به! دوست مت با خوونوادش هم با مت هستن و من همانند کسانی که از جنگ بر میگردن به آغوش گرم خونواده برگشتم!!!!!...... و یکی دو ساعت بعد تونستیم خودمونو برسونیم به سینما!!!!!....... الان دیگه حتما میتونین تصور کنین پت در چه درجه ای از اعصاب بوده!...... حالا خدا رحم کرد فیلمش خیلی چرت و پرت نبود! چهار شنبه سوری!......

شب وقتی که رسیدیم خونه احساس میکردم کل تهران رو گز کردم! و واقعا هم خسته شده بودم..... فکر میکنم ۱۱ -۱۲ شب بود اگه درست یادم باشه...... و صبحش ساعت ۶ اینطورا هم باید بیدار میشدیم!...... چون حلیم خوران بود صبحش! ...... کیفم رو باز کردم دیدم که هر کدوم از چیزایی که خریدم مال یه خطه از تهران کبیره!........

بذار اینم بگم و برم......

چند هفته پیش رفته بودم خرید...... بعد فروشنده برای اینکه یه چیزیشو چک کنه بسته رو میخواست باز کنه...... رو جعبه اش هم از این نایلون های محکم هست٬ از اونا کشیده بودن و کارخونه ای بسته بندی شده بود....... خلاصه فروشندهه نتونست با انگشتش باز کنه..... یهو دیدم با دندون حمله کرد به بسته!........ من همینطوری داشتم اه و اوه می کردم٬ اونم داشت با دندون و تف و این چیزا نایلون رو باز میکرد....... الانم جعبه رو گذاشتم یه جا که نبینمش حرص بخورم!......

خب فکر کنم دیگه برای این دفعه بس باشه......

موفق باشین......

+ پت ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٤
comment نظرات ()