خاطرات پت و مت از زبان پت

پت و مت به آرايشگاه ميروند!

به همه سلام!

امروز میخوام براتون ماجرای آرایشگاه رفتن من و مت رو تعریف کنم....... از اول میگم چی شد که ما بر آن شدیم تا حرکتی بکنیم و از حالت تارزانی به انسانی تغییر ماهیت بدیم!.......

روزی روزگاری من دیدم که موهام بلند شدن و به هیچ عنوان حوصله ندارم که حتی شونه بزنمشون چه برسه به اینکه بشورمشون!..... به همین دلیل تصمیم حسنی نگو بلا بگو رو گزیده و تصمیم به کوتاه نمودن شوید ها نمودم.......... از اونجایی که فرصت آرایشگاه رفتن نداشتم ( یعنی آرایشگاه فرصت کوتاه کردن موهامو تا شش ماه دیگه نداشت٬ بعد منم فرصت صبر کردن نداشتم! ) خودم دست به کار شدم و موهامو یه مقداری کوتاه کردم!‌ یه طوری که گره ها و جوونورهایی که توش خونه ساخته بودن از بین رفتن!..... خلاصه یه چند روزی گذشت و من هم با مدل موهام کنار اومده بودم........ یه روز که سر کار بودم مت زنگ زد که بیا بریم موهامونو عین انسان های فرهیخته کوتاه کنیم!....... ما هم یه مقداری مرخصی درخواست کردیم و راهی شدیم........ البته بعد از خروج از محل کار متوجه موج عظیم تشویق ها و سوت ها و شعارهایی شدیم که از مت به عنوان قهرمان نظافت یاد میکردند!

هنوز نرسیده بودیم به آرایشگاه که دوست مت همه ی پولاشو داد به مت که بذاره تو کیفش تا گمشون نکنه! البته من هم همین کارو کردم چون فقط کیف پولم همراهم بود دادم به مت که بذاره تو کیف دستیش...... مقدار پولهامون یادم نیست ولی یادمه یه طوری بود که گم کردنش اهمیت داشت!!!!!...... من و مت رفتیم تو و دوست مت موند تو ماشین تا بیایم...... ما هم تا منتظر بودیم که نوبتون بشه نشستیم عکسا و مجله ها رو نگاه کردیم بلکه بفهمیم چه مدلی به دردمون میخوره!...... بماند که آخرش خانمه مدلی که دوست داشت کوتاه کرد!...... آخه من هی میگم از ته ته کوتاه کن! میگه نه حیفه!...... یکی نیست بگه مویی که عین لوبیای سحر آمیز رشد میکنه حیفیش چیه؟!....... بعد مت هم از اون ور میگه نه! کوتاه کوتاه کنی پشیمون میشیا!‌ اصلا به تو نمیاد!....... نوبت ما که شد٬ با صندوق اول تسویه کردیم بعد موهامونو کوتاه کردیم...... اون وسط هم یه خانمه از تلویزیون یه جایی اومده بود که از ما عکس بگیره! فکر کنم  همکارام خبرش کرده بودن که بیاد از این موقعیت استثنایی عکس بگیره تا برامون خاطره بشه!...... موقع بیرون اومدن هرچی گشتیم کیف مت رو پیدا نکردیم....... هی مت میگفت وقتی داشتیم عکس نگاه میکردیم گذاشتم اینجا..... بعد من میگفتم آوردی تو...... خلاصه همه ی آرایشگاه بسیج شدن که یه وجب کیف رو پیدا کنن که نشد!...... کل کیف و محتویاتش غیب شده بود....... حالا آرایشگاهیه هم هی میگفت تا حالا همچین چیزی اینجا نشده و امکان نداره...... منم کلافه شده بودم که خب چرا ما همه ی دار و ندارمون رو یکی کردیم که وقتی میره همش بره...... مت هم فکر کنم نذر کرده بود اگه پیدا بشه یه کاری میکنه...... در نهایت شماره تلفن همه ی فامیلمون رو نوشتیم براشون که اگه پیدا شد بهمون زنگ بزنن و اومدیم بیرون...... مت هی میگفت پیدا میشه٬ دوست مت میگفت من دیدم٬ کسی از اونجا بیرون نیومد به جز یکی دو نفر که بهشون نمیخورد دزد باشن٬ منم غر میزدم که مت چقدر تو حواس پرتی!.....

من برگشتم سر کارم و همکارام فرمودند که فدای سرتون و از این جملات و یکی دو نفر هم فرمودند که چطوری میخوای این ضایعه ی بزرگ اقتصادی رو در مملکت جبران کنی؟!.......

عصر که شد دیدم مامانم زنگ زده که کیف مت پیدا شده٬ همه ی تلفن ها اشغال بوده به من زنگ زدن٬ من و دوستم اون سمت هستم شماره پلاک و ایناشو بده برم براتون بگیریم....... بعدشم دوست مامانم رفته بود تو که کیف رو بگیره٬ بهش گفته بودن ببینین همه چیز سر جاشه یا نه که اونم توش پوست پسته  و شکلات و این چیزا یافته بوده به علاوه ی چیزای دیگه! ( یادتون رفته بود که ما تازه از تارزانی خارج شده بودیم؟!)..... البته همه ی پول ها سر جاش بود....... مت که میگفت هیچی دست نخورده و بسیار خرسند بود از اینکه نذرش جواب داده......

این بود ماجرای آرایشگاه رفتن ما.....

البته من یه چند وقت بعدش رفتم موهامو از ته ته کوتاه کردم و بسیار هم خوشحال شدم و بسیار هم بهم اومد..... فقط بدیش این بود که گاهی که مردم حواسشون نبود نمیشناختنم!...... چند وقت بعدش دیدم که بین بچه های دانشگاه ویروس موهای پسرونه افتاده!...... فکر کنم همرنگ من شده بودن که رسوا نشن!!!!! ( بر وزن گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!)......

خب دوستان قصه ی ما به سر رسید٬ کلاغه به خونش نرسید......

موفق باشید

+ پت ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٥
comment نظرات ()