خاطرات پت و مت از زبان پت

فالگير!

سلام!

من اومدم!

سریع بدون فوت وقت ( تسلیت میگم! ) میرم سر اصل مطلب که هم خودم و هم شما دچار بی وقتی نشوید!

یه چند وقتیه که میخوام براتون از فالگیره بگم ولی همش یه چیزی میشه که نمیشه بگم..... از وقتی صدرا پست فالگیر گذاشته دارم سعی میکنم!

روزی روزگاری من و مت و یکی از دوستای مت٬ (همونی که تعارفی بود! ) رفته بودیم که آب میوه بخوریم!..... داری روحیه رو که؟!...... همینطوری راه افتادیم که بریم یه چیزی بخوریم! یا شایدم تو مسیر بودیم که گفتیم بریم یه چیزی بخوریم! یادم نمیاد! مت! صدامو داری؟! کمک کن!...... یادم نمیاد!

تابستون بود...... تابستون که میشه نمی دونم این فالگیرا از خواب زمستونی بیدار میشن یا چه مدلیه که یهو تو شهر به وفور یافت میشوند!..... هر جا که میری هستند! همینطوری همه جا رو پر کردن!...... منم که کلا ازشون خیلی خوشم میاد!...... البته دلایل زیادی مبنی بر علاقه ی من وجود داره...... یکی اینکه اگه خاطرتون باشه من وسواس مزمن دارم! ( اینطوری میگن!) و یکی دیگه اینکه اصلا از فال و فالگیر و این چیزا خوشم نمیاد....... و یه دلیل دیگه اینکه از اینکه یکی بیاد هی بگه تورو خدا و جون اقدس خانم و عباس آقا و اینا شدیدا متنفرم!  خب؟!...... حالا با این توصیفات سرکار خانم فالگیر تشریف آوردن که بده فالتو بگیرم! ( اونایی که فالگیره میگه رو خودتون لهجه بدین بهش بی زحمت!)...... البته اینو به مت گفت! به من معمولا جرات نمیکنن نزدیک بشن!....... کی گفت من جیغ جیغ میکنم؟!...... یادم باشه بگم که چی شد یه بار...... خب..... مت دقیقا از نظر اینکه دلش میسوزه نقطه ی روبروی منه!...... خلاصه مت گفت بذار ببینم چی میخواد بگه....... زنه شروع کرد به اراجیف گفتن که نمیدونم اژدها اومد...... گرگ رفت..... سوسک له شد...... نوح شنا کرد!..... اقدس خانم غذاش سوخت...... خلاصه این وسط هم به مت گفت که هزار تومن یا دوتومن بذار تو دستت بعد دستتو بده به من!...... ( اون زمان هزار تومن یعنی به بسته چیپس بزرگگگگگگ با ماست کوچیک!  زمان عصر حجر که نبوده بگم هزار تومن یه هکتار زمین بوده! همین ۴-۵ سال پیش بود!) و بعدشم گفت که پول بخشی از فاله! وگرنه فکر نکنی که پولو از دست مت در میاره ها!..... همینطوری باید تو بازی باشه...... حالا من هی ایش و اوش میکنم مت هم داره میخنده به چرت و پرتای زنه...... البته هر از گاهیم به مت غر میزنم...... اراجیفش که تموم شد گفت که من ازت پول نمیگیرم و شایدم گفت ارزون حساب میکنم که مشتری بشی....... خلاصه اون روز هر چی با مت حساب کردیم که چقدر زنه ازمون گرفت نفهمیدیم!....... اما وقتی که داشتیم میومدیم دیدیم که خوشحال و خندون با بچه ها و قومو خویشش رفت تو صف آبمیوه!......... اما حالا در عوض خوب یاد گرفتم که چطوری فال بگیرم...... همینطوری دست ملت و میگیره و چهار تا چرت و پرت بی معنی سر هم میکنه.......

آهان اونی که میخواستم بگم این بود....... که یه شب به اصرار عمه زاده ها و خواهر محترمه راهیه شهربازی شدیم!...... جهت اطلاعتون میگم که از شهربازی و سینما و عروسی و شلوغ بازی به اندازه ی فالگیر بیزارم  و به جز موارد معدود که یا تو رو درواسی بوده یا تو دل نشکستن یا تو آبرو داری به این مکان ها نرفتم....... بچه هم بودم خوشم نمیومد از شهربازی...... نمیدونم چرا!...... حالا الان میتونین تصور کنین که با چه روحیه ای راهیه شهربازی شدم دیگه!...... داشتیم با همبازیهامون مشورت میکردیم که بریم چی سوار بشیم که یکی از همین شهروندان در قالب دیگه اومد سراغمون...... البته باز هم به من نزدیک نشد....... هی اومد توروخدا و تورو جون فلانی و تورو نمیدونم چی چی و اینا........ هی میپرید وسط حرفم....... کسی هم بهش اهمیت نمیداد انگار که داره مثلا اون جا برای خودش قدم میزنه...... البته به جز خواهر خانم که فقط مونده بود بشینه براش گریه کنه که آخهههههههههههه! بیا دار و ندامونو بدیم بهش مستحقه!...... خلاصه٬ شهروند در حال قسم و آیه بود که جیغم در اومد که بیا ببین من اگه تو جیبم یه ۵۰ تومنی هم داشته باشم مال تو! دست از سرمون بردار داریم یه کلمه حرف میزنیم! هی تورو خدا تورو خدا راه انداختی به بنده ی خدا گیر دادی!...... البته من واقعا هیچی پول نداشتم تو جیبم! و کیف هم نداشتم همراهم! ( خب چون وسایلم دست یه نفر دیگه بود چیزی تو دستم نبود!)...... ایشون هم در جوابم فرمودند که بچه های من هم الان دارن بازی میکنن و نمیدونم ندارم و فلانم و بهمانم و اینا..... که البته اگه حتی راست هم میگفت به دلیل خالی بندی های هم صنفاش آدم دلش نمیخواد هیچ کمکی بهشون بکنه....... در نهایت اون شب یکی دیگه از نقشه های شوم قوم چهارراه نشین نقش بر آب شد! و اینجا جا داره از ستاد ها و کمیته ها و تکاورها و کماندو ها تشکرات و قدردانی های لازم رو بکنم.....

آهان!‌ گفتم چهارراه یادم اومد!...... این بچه های چهارراه ها رو دیدین؟!...... خیلی با مزه ان!..... البته پر رو هم هستن!..... یه روز با مت راهیه دانشگاه بودیم بعد بچهه اومد تا کمر خم شد تو ماشین که ببینم سی دی داره!؟ کولرش چند درجه داره؟! چطوری کار میکنه؟...... تصور کن!...... یکیشونم که دمه یه ماشین بیشتر از چند ثانیه صبر میکنه همه ی فامیلاش حمله میکنن که من گلام بهتره و بیشتر داره و خوشبوتره و اینا...... اون روز هم یکیشون که اومد بقیه اشونم داشتن دیگه سوار میشدن که برسونیمشون خونشون!...... دوره زمونه ای شده مادر!

خب..... من دیگه برم تا به جمع اخراج شدگان نپیوستم! خوبه به خودم گفته بودم که کوتاه مینویسم!

موفق باشین

+ پت ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۳
comment نظرات ()