خاطرات پت و مت از زبان پت

فيلم بازی! و شکر....

سلام بر همه ی دوستان٬ آشنایان٬ همسایگان و نیز هموطنان!

فرصتی دست داد که جهت آپ نمودن و نیز پذیرفتن دعوت ژیگولو و اقلیما به بازی آن را استفاده خواهیم نمود!  البته طی هفته ی گذشته دعوت های مکرری از اینجانب به دیارهای مختلف صورت گرفت که در صورت امکان دعوت شقایق را نیز به صرف حلیم و سنگک بی پاسخ نخواهیم گذاشت و روز جمعه ای در تاریخ بشریت وی را سر افراز خواهیم نمود ( البته بدونه عکاس و سعید!)!

هم اینک تشریف میبریم به بازی که دعوت شدیم و ابتدا آن را انجام میدهیم سپس مقداری خاطره تعریف میکنیم و بعد از آن گوش جان می سپاریم به ندای ملکوتیه «وای مشقام موند!»!

بازی به گونه ای است که اول تصور میکنیم که کارگردان و یا تهیه کننده ای از فرط بیکاری تصمیم گرفته که فیلم زندگی مارو بسازه!...... البته نمایش عروسکی زندگیه من و مت که قبلا تهیه شده ولی خب ما باید به فکر فیلمای هالیوودی باشیم! سپس باید به چهار سوال جواب بدیم که کارگردان بدونه چی به چیه...... من به این چهار سوال به شرح زیر جواب میدهم!

سوال اول: چهار اتفاقی که حتما باید ذکر بشه.... ( البته به جای چهار٬ پنج هم روایت شده!)

- اینکه به دنیا اومدم حتما باشه! چون بالاخره شخصیت اصلیه داستان باید حضور داشته باشه دیگه! و برای حضورش باید به دنیا بیاد! نمیشه که همینطوری یهو وسط فیلم بپره بگه من اومدم که!

- کل ۱۲ ماه ۱۶ سالگیم...... که البته این خودش یه کتابه....... شاید کتابشو نوشتم! اگه رفتید انقلاب دیدین عنوانه کتابه هست ۱۶ سالگیه پت بدونین خودمم!..... البته ما که قصدمون درآمد نیست! فقط مشغولیت و عبرت آموزی جوانان می باشد! امضا هم نمیدم اصرار نکنید!

- تولد ۱۸ سالگیم٬ چون خیلی دوستش داشتم..... تولد ۲۱٬ ۲۲ و ۲۳ سالگیم..... اتفاقای بدی افتاد ولی دوستشون دارم و تو فیلم باشن فروش فیلم میره بالا!  شایدم تو یه کتاب دیگه خودم نوشتمشون بعد مثل هری پاتر شد و کارگردان از رو کتابه فیلمشو ساخت و خودش و من رو شهره ی عالم و آدم نمود!

- آشناییم با مت...... این بیشتر به درد سریال میخوره تا کتاب...... آره اینو سریال میکنیم ۹۰ قسمتی ولی هفته ای یه قسمت بیشتر نشون نمیدیم که نوه هامونم بتونن ببینن!

سوال دوم: چهار اتفاقی که ذکر نشه بهتره......

بستگی داره چه فیلمی بخوای بسازی..... اگه قراره زندگیه من توش باشه که حتما همش باشه تا مخاطب بدونه که چی شد که اینطوری شد....... اتفاقات تلخ و شیرین اگه نبودن شخصیت من طور دیگه ای شکل می گرفت و اون موقع من نبودم...... بنابراین همه ی ماجراها٬ چه خوب و چه بد٬ باشه بی زحمت! سبزی خوردن٬ نوشابه سفید٬ سالاد فصل هم ممنون میشم..... ماست موسیر هم اگه دارین......

سوال سوم: خلاصه ای از اخلاق و شخصیت......

خلاصه اش میشه همین وبلاگم....... یه سری از اخلاقیاتم اینجا اومده...... فکر نمی کنم نیازی باشه دوباره بگم......

سوال چهارم: کدوم بازیگر نقش من رو بازی کنه......

فکر کنم خودم بهترین گزینه باشم برای بازی!..... کسی رو به ذهنم نمیرسه که فکر کنم مناسب باشه! آخه نه اینکه خیلی بازیگر شناسم و اهل فیلم و سینمام نمیدونم کی به درد این که جای من بازی کنه میخوره!

حالا اونایی که من دعوت میکنم..... عرضم به حضورتون اینکه...... هر کسی که دوست داره بازی کنه بازی کنه بعد اگه گفتن کی دعوتت کرده بگه پت!

و حالا وارد فاز دوم پست میشیم......

چند روز پیش که مت رفته بود اصفهان زنگ زدم بهش...... میگه اومدیم تخت فولاد...... میگم ا؟! خوش بگذره!....... میگه شما میرین تخت فولاد بهتون خوش میگذره؟!...... خب فکر کردم ورژن تخت جمشید تو اصفهان میشه تخت فولاد!...... البته قبلا مت برام هزار بار گفته بود که تخت فولاد اصفهان میشه بهشت زهرای تهران!..... فکر کنم اطلاعات ایرانگردیتونو من خیلی اینجا ارتقا دادم!.......

آهان! بذار بگم چند روز پیش سر ناهار چی شد!

با دوستم رفته بودیم ناهار بخوریم....... بعد رو میز یه کاسه بود که توش از این شکر و نمک و فلفل کوچولو ها هست که مال هواپیماست٬ از اونا بود..... بعد داشتم به دوستم میگفتم که آره این روزا من خیلی شیرینی جات خوردم و کلا شکر زیاد خوردم..... از اون طرف هم نمک خیلی خوشم میاد...... قبلا اصلا اینطوری نبودم..... بعدشم همینطوری که به خیال خودم نمک میریختم فرمودم که الان هم هر چی نمک میریزم اصلا احساس نمیکنم غذام شور شده..... به جای اینکه شوریشو حس کنم شیرینیش بیشتر میشه........ بعد اونم بهم گفت که آره نمک رو از غذاهاش کم کرده و با اینکه خیلی دستپختش خوشمزه نیست ولی نمک هم نمیریزه و اینا...... ( آخرین باری که ایشون غذا درست کردن میتونم بگم عید شونصد سال پیش بوده که احتمالا املت سوزونده!  )...... خلاصه همینطوری که داشتیم به زندگی و نمک و شکر غر میزدیم چشمم افتاد به نوشته ی روی اونی که فکر میکردم نمکه و دیدم که نوشته «شکر»!  تصور کن! غذام مزه ی مربا گرفته بود....... بعد از نهار هم برای اینکه یه چیز شیرین خورده باشیم رفتیم بستنی خوردیم!..... آخه میگن خوبه بعد از غذا یه چیز شیرین هم بخوری!....... ولی نمیدونم تبصره داره که بعد از غذای مربا هم خوبه یا نه!

خب.....

فکر میکنم الان نوبت ندای ملکوتی-درونیه!

وای!‌ مشقام موند!

موفق باشین همتون.....

+ پت ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٦
comment نظرات ()