خاطرات پت و مت از زبان پت

پت و مت از زبان خودم!

شل

سلام!

من یکی از افراد بسیار محترم هستم.. که با تقاضای بسیار زیاد پت مجبور شدم که تقبل زحمت کنم...بنده در راستای اهداف پت یک سری عملکردهای انسانی از خود بروز داده و موجب شگفتی جمعی گشته ام... القصه خاطراتی گرد هم آورده که امید می رود باعث شکوفایی لبهای غنچه ایتان شده و در انتها من و صبر مرا تحسین کنید.

خب بابا بسه دیگه .. به زبون خودم بگم..

این پت و مت بسیار مسخره اند. یکی بیش از دیگری!

روزی روزگاری تو اردیبهشت بود که من جوجولو بودم که پت بهم یه پیشنهاد  سازنده در راستای بالا بردن سطح علم، دانش و فرهنگ اینجانب ارائه کردند!

پت: عزیزم! می برمت نمایشگاه کتب! (برای افراد کم سواد: کتب = جمع کتاب)

اینجانب: جدا...؟؟؟؟؟؟ هوووووووووووووم

پت: آره قربونت برم! کتاب هم برات می خرم... وقتی اومدی از مدرسه آماده باش!

بسیار نشاط رفت!

فردای آن روز....

 روز موعود فرا رسید

ساعت 3

اینجانب از مدرسه خروج کرده و تمام مدرسه را در جریان امور گذاشته بود.

به پت زنگیدم

چی دیدم؟

هی هی! منحرف شدین؟ هیچی ندیدم

شنیدم که پت با دوستان فابش پلاس شدن اونجا وووووو من در انتهای صمیمت خزن روییدم!

پت:  هااااان؟ هی هی! به مت بزنگ بیاد برت داره!

اینجانب کپ کرد!

فکر کن! تو خواب هم مت رو نمیشه یافت!

ابتدا با نام خدا زنگیدم به خونشون و طبق عادت تا کسی گوشی رو بر نداره قطع نمیکنم... البته سر بعد از ظهربود.. کسی نمی خوابه که.... مامانی مت هم فرقی با بقیه ندارند.. دارند؟! بیدارشون کردم که فرق نذاشته باشم بین خلق الله .. و مطلع گشتم که مت تشریف ندارند و با هزار ببخی شماره ی دوستشو گرفتم و با هزار+ یک ببخی قولشو گرفتم که بهم لیفت بده!

اینجاست که همگی به من و صبر من و به میزان ویتامینهای موجود در بدنم که باعث تقویت و استحکام موهایم شده ایمان آورده و از دلسوزیتان بی نسیبم نمی گردانید

ساعت 4:30

من، در اوج اتلاف وقت، لباسمو برای بار سوم شونه کردم... اتو دیگه خودتون بگیرین.. چقدر از آدم حرف می کشین... بعد روی هرچی آدم منتظر کم کردم.... زنگیدم بهش همچنان با هزاران بدبختی...

ساعت 6 یک ربع کم بود که... ( یعنی یه ربع به 6 بود ساعت!)

مت: ببین من دارم می رم پیش پت... بیا سر کوچه تاکسی خطی سوار شو بیا میدون ونک.. اونجا باهم میریم

فکر کن! من؟ تاکسی؟ اونم از نوع خطیش؟؟؟ دیگه چی؟؟؟!!!! من اگه زنگ نمی زدم باید نیم ساعت بعدش با ماشین چمن زنی میامد دنبالم

.

.

.

ساعت 8

پت برگشت ... بی من!

چون من نرفتم که بیام..

مطمئنا همگی الآن گفتین الااااا بمیرم برااااات...:( خدا نکنه من زیاد از دست اینا کشیدم!

قراره یه بار حسابی جتشونو بپیچونم بذارم تو خماری که تا عمر دارن یادشون نره...

گفتم که خیلی مسخره اند... همهشون از دم

الآن من دارم حرص می خورم...

ایییییییییییش!

خب اون یکی خاطرهرو بگم برم... اصلا حوصلهشونو ندارم....!

در تیرماه بود که بابای یکی از 72 میلیون دوست مت بیمار گشته و در بیمارستان قلب واقع در امیرآباد بستری بودند.( این فرد بیمار در ادامه ی داستان به "پدر بیمار" نامیده می شوند ) خلاصه جاری شدیم... من و مت در پشت چراغ قرمز بودیم که ناگهاااااااااااااااااااان....!

یه کف پای خوشگل از ماشین بغلی توجه ما را به خودش جلب کرد! یه دخمل و پسمل سوار بر رنو سخت در تکاپو بودند که تکه ی باقی مونده در "رانی"  که گویا آناناس یا شایدم هلو بوده در بیارن!

ماشینهای رنو قاعدتا کولر نداره، لذا شیشه پایین بود و از اونجایی که یه نمووووره بفهمی نفهمی جاش کوچولو، دختر تا پاشو انداخت رو اون پاش، پاش از پنچره اومد بیرون و کنار آینه ی بغل جای گرفت!!!!! من و مت منفجر شدیم!

سوژه تمام توجه مارو به خودش جلب کرد! دقیق شدیم دیدیم دوتا رانی تو ماشینه! یکیش مال دختره بود که گویا به انتها رسیده بود و همانند شهروند با نزاکت گذاشته بود گوشه ای که به سطل آشغال که رسید بندازتش توش! یاد بگیرین.. نصف شماها بود... شهر ما خانه ی ما!

و اما....

اون یکی رانی!!!!

گویا سخت رو اعصاب پسره بود! چون تمام نیروهاشو بسیج کرده بود که اون یه تیکه میوه ای که گیر کرده اون تو رو دراره... مطمئن بود که توشه ! آخه چند بار خودش و یکی دوبار هم دختره توشو با دقت فراوان با چشم مسلح و غیر مسلح و چراغ قوه و اینا چک کردن و خیالشون راحت شد که هنوز توشه! سکوتی سخت در ماشینشون حاکم بود و شدیدا متمرکز شده بودن رو سوژه .. من و مت هم که اصلا نمی تونستیم حرف بزنیم!!!! مرده بودیم دیگه از خنده..

آخر سر مت گفت: اینا بلد نیستن...  باید بزنن زیرش!!!!

روزی هرکسی به قدر همتش مقدر است! و دختر عقلش رسید و کاری که مت به من گفت و انجام داد و زد زیرش...

ووو

فوقع ما وقع....

میوه رو نوش جان کردند که فکر کنم حسابی ته دلشو گرفت .. دیگه شام و انیا فکر کنم بتونه بخوره...!

جالب اینجاست که ماشین کناریه ما بودند و ما هم زل زده بودیم تو ماشین و اونا اصلا متوجه نشدن.. می گم که ... حسابی مشغولشون کرده بود!!!!

و چراغ در نهایت سبز شد... خیلی چراغ فهمیده ای بود.. هم خواست ما سوژه رو از دست ندیم و شاهد سرانجام کار باشیم و هم می خواست خیال اونا زودتر راحت شه.. البته این بیشتر به میوه هم ربط تا به چراغ قرمز... در حقیقت میتونم بگم که ... بعله.. اصلا ربطی به چراغ قرمز نداشت و کار خودش بود.. چه میوه ای فهمیده و هماهنگی بود واقعا! حیف که آخرش خورده شد...

ولی از اون یکی رانیه گذشته بودن... فکر کنم قبلش سراغ اون رفته بودن یا شایدم گذاشته بودن بعد از این برن سروقتش! چه چست و چابک قسر در رفت..

در مسیر می رفتیم که چراغ قرمز رو داشتیم می ردیدیم (یعنی رد می کردیم) که یه پژو الف لام میم (جی ال ایکس سابق!) بوق زد! اشاره هم تازه کرد! ما هم از همه جا بی خبر! طرف رفت دور زد اومد.. و ما همواره پشت چراغ قرمز... حالا کنار کی؟ پسر پدر بیمار و برادر پدر بیمار! یعنی دسته جمعی پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم!

فکر کن! آقای پژو الف لام میم پیاده شد و اومد سمت ماشین ما! منم پرده شدم که ماشین بغلی ( همون پسر پدر بیمار و برادر پدر بیمار اینارو میگم دیگه!) اینورو نبینه! کارت خیلی قشنگ و مفتخر آمیزشونو که نشان دهنده ی اشتغال در انقلاب بود به مت اهدا کرد! بین خودمون بمونه... مت هل کرده بود!!! چشم مت رو گرفته بود حسابی! خلاصه دنبال بازی کرد ( یعنی دنبال ما جاری شد! تصور کن! ) و منم که حسااااااس...

مادر پدر بیمار و خواهر مادر پدر بیمار رو سوار کردیم و رفتیم که دیدیم دست بردار نیست! می گم که.....!!!! به نظر من که خیلی بهم می خوردند...! مت به مادر پدر بیمار گفت که موضوع چیه و یه نگاه عاقل اندر سفیهانه به پژو الف لام میم سبب شد که یه عشق نوزاد ناکام بماند.... من جامعه هنرمندان و هنردوستان تسلیت عرض کرده و توفیق الهی خواست دارم.

این بود انشای من..

بازم میام!

برم تا پت جاری نشده به سمت وبلاگش!

+ پت ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٧
comment نظرات ()