خاطرات پت و مت از زبان پت

چمدون قرمز!

سلامممممممممممم به همه!

خوبین؟ من که سرما خوردم تازه دارم خوب میشم! یه چیزی تو همین  مایه ها شدم....... به هر صورت گفتم که اگه کسی نمونه ی آزمایشگاهی از کسانی که توانایی سرما خوردن در تابستون دارن میخواد٬ می تونه رو من حساب کنه!!!!...... خب دیگه...... حالمو که گفتم......

آهان بذار یه تیکه از مکالمه ی امروز خودمو مت رو بگم....... توجه داشته باشید که مت میخواست بهم جای یکی رو خالی نباشه بگه.......

مت: جاش سبز و خرم باشه.....

پت: سبزی خوردن کجا باشه؟!

البته از این قبیل مسائل خیلی پیش میاد ولی این یکیش برام جالب بود......

خب......

امروز میخوام چمدون قرمز رو تعریف کنم براتون.......

یه روزی روزگاری دیدم که خسته شدم از بس وسائلمو با خودم بردم دانشگاه و اینا خوبه که یه کیف چرخ دار بخرم که نخواد دیگه کولی بندازم و خسته بشم (‌ سلامتی از هر چیز دیگه واجب تره! <- سخنی قصار از پت! )...... از طرفیم دیگه مجبور نمی شدم که چیزی رو دستم بگیرم که بعد جا بذارمش ( بالاخره پت بودن عواقبی هم داره دیگه! )....... به همین منظور تیم خرید کیف چرخدار عازم منوچهری شد٬ چون جاهای دیگه از هر کی پرسیدم نداشت و فکر میکرد این چیزی که میخوام فضاییه..... یعنی بچه گونه اشو داشتن که روش نوشته باربی یا دارا و سارا و عباس و اقدس و این چیزا! ولی چون قدش به من نمی رسید فایده نداشت! نه این که چون بچه گونه بودا...... خلاصه چمدون چرخدار خیلی با مزه خریداری شد و تابلوی پت اینجاست تو کل دانشگاه و گاها محیط های دیگری از قبیل کار و محل زندگی نصب گردید!!!!.......

خداییش خیلی کیف با حالیه...... اولا که چرخ داره و قرمزه تیره است! یعنی زرشکیه.... فقط آبیه خیلیییی کمرنگ ( به مقیاسه یک قطره آبی در ۹۹۹۹۹۹ قطره سفید ) و نخودی فکر کنم داشت و این زرشکیه٬ که من کلا از رنگای درست حسابی خوشم میاد! مثلا آبیه آبی٬ زرشکی٬ سرمه ای٬ سبز پر رنگ٬ مشکی و سفید پر رنگ!......

بگذریم!

این چمدان عزیز کولیم میشه......  بعد کلی جا داره..... از وقتی خریده بودمش دیگه چیزی جا نمیذاشتم و هر چی که میخواسم به هر مقدار که میخواستم با خودم میبردم!...... ( اینو تو حاشیه بخونین: یه مدت همه جا پیچیده بود که پت حتی پیچ گوشتی هم داره تو کیفش! آخه یه روز رفتم باطریه ساعتم رو عوض کنم بعد پیچ گوشتیشو با خودم برده بودم٬ تا مدت ها مونده بود تو کیفم..... بعد یه روز یکی از همکلاسیام پیچ گوشتی میخواست من بهش دادم...... اینطوری شد که مشهور شد این موضوع! )......

یه روزی بعد از یه دسته گل به آب دادن اسممو رو برد زده بودن که پت به مدیر گروه خودشو تسلیم کنه!!!! و برای سرم هم جایزه معدل ۲۰ گذاشته بودن!....... منم از همه جا بی خبر  برای خودم مشغول قدم زدن به سمت دانشکده بودم که یهو آقای مدیر گروه جلوم ظاهر شد!.......

- سلام خانم...... من رو برد گفته بودم که یادداشت بذارن که باهاتون کار دارم.....

- سلام استاد..... من همین الان رسیدم هنوز نرسیدم که بردو بخونم........

- بله متوجه شدم٬ مشخصه (‌اشاره به چمدون قرمزه!)...... رسیدن به خیر!

- ممنونم.......

خلاصه فکر کنم مدیر گروه فکر می کرد که پت بعد از ظهرها میره مسافرت صبحا بر میگرده!!!!

این چمدونه قرمز باعث شده بود که اساتید محترم تصور کنن من همه ی کتابخونه به علاوه ی همه ی کتب مرجع و ماخذ مملکتی و ایالتی رو تو کیفم دارم!!!!

از اون طرف راننده های تاکسی اطراف دانشگاه فکر میکردن که دارم میرم ترمینال که برم پیش خونوادم!

از اون یکی طرفم مردم تو خیابون تصور میکردن که از شهرستان اومدم و تو دیاره غربت در پایتخت٬ این کلان شهر٬ سرگردانم و هر کدوم میخواستن کمکم کنن که گم نشم! البته بعضیام سعی در مردم آزاری مینمودن که در نهایت میدیدن از خودشون بدترم در صورت لزوم!

از طرف چهارم هم این کیف نشونه ی پت شده بود یه طوری که صدای چرخش جلوی دانشگاه جیغ میزد که پت وارد میشود!!!!

خلاصه بعد از اینکه هر کسی به نوبه ی خودش در مورد کیف نازنینم اظهار نظر نمود و بنده همواره کاره خودمو کردم٬ دیدم که انگار تو دانشگاه رسم شده که یکی یکی کیفای مردم به سمت چرخ و این صوبتا تمایل پیدا کنه....... الان نمیدونم هنوز هم این رسم پابرجا هست یا نه ولی خب در همون زمان موثر واقع شده بود....... الان اگه میبینید نسل راشیتیسم منقرض شده به خاطر زحمت ها و تلاش های من بوده!

خب٬ این بود ماجرای چمدونه قرمز...... دیگه رفع زحمت میکنم تا خوابم نبرده پای کامپیوتر!

موفق باشین

+ پت ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۸
comment نظرات ()