خاطرات پت و مت از زبان پت

بنزين!

سلامممممممممممممم

سلام! دوباره سلام!

پت داهاتیه لپ گلی ( شبیه این -> ) شده٬ هی سلام سلام میکنه! ( پت دو روزه از شهر رد شده فکر کرده چه خبر شده!شما به دل نگیر حرفاشو!)

نخیر! هی میگم سلام که یعنی کی گفته که من غزل بای بای  ( ورژن غرب زده ی غزل خداحافظی!) خوندم که میگین پت رفتی؟! حیف شدی! جوون بودی! ناکام موندی آخرشم بچه!....... خب.... سلام همه!

عرضم به حضورتون که این چند روز یاده یه چیزی افتادم که اول بگم...... آهان..... نه بذار عیدو آخر سر بگم...... بله...... یاده یه چیزی افتادم........ روزی روزگاری من و مت عین وضعیت فعلیه جامعه درگیر امتحانات بودیم!..... بله..... امتحانات!...... به مرور رسم بر این شده بود که بعد از امتحان من زنگ بزنم مت که بیاد بریم پارک تاپ بازی کنیم بعد بریم خونه!...... البته گاها باعث خجالت هم میشد این رفتارمون!...... تا حالا از بچه ی فسقلی خجالت کشیدی؟! اشکال نداره..... ولی ما نکشیدیم!....... می خواستم بگم که یعنی وقتی بچه کوچولوها بودن ما میرفتیم یه بازی دیگه میکردیم که خجل نشیم!....... به هر صورت...... بعد از امتحانات این رسم تو ذهنمون مونده بود....... تا یه روز عصر مت زنگ زد که پت بیا بریم تاپ بازی...... خلاصه مت و داداشه مت اومدن دنباله من...... که تو راه مت اظهار داشت که بنزین نداریم و اول بریم بنزین بزنیم...... از اینجاش پت وارد بازیه پیچیده ی سیاست و اقتصاد میشه!.... پت دیده فیلتر شده٬ گفته آب از سر ما که گذشت!..... آهان..... بذار نکته اشو بگم...... مت این ماشینشونو تازه خریده بودن برای همین مت هنوز گذرش به بنزین زدنش نرسیده بود...... خلاصه رفتیم پمپ بنزین و دیدیم که به! به!‌ عجب صفی.... عجب پری! عجب بالی.... نیست بالاتر از سیاهی رنگ!..... ببخشید!.... دیدیم صف طولانی و قلندر بیدار!...... در همین حین مت پیشنهاد داد که تا تو صف هستیم خوبه دسته جمعی دنباله دکمه ی باک بنزین بگردیم چون گم شده!...... هر چی گشتیم پیداش نکردیم که نکردیم...... حتی دکمه ی باک دزدیده شده بود!...... خلاصه مت به تصور اینکه من به زبان های آسیای شرقیه خیلی خیلی خیلی دور  تسلط وافری دارم هر چی دفترچه و جزوه و کاتالوگ بود داد بهم که بشینم بخونم بلکه ببینم مدلش اینه که دکمه نداشته باشه آیا؟!..... منم نمیدونم چه زبونی بود فقط از رو عکساش فهمیدم که در مورد دکمه چیزی نوشته نشده...... نامردا فقط عکساشو زبون بین المللی کشیده بودن!...... خلاصه بعد از این که ۵۶۴ صفحه مربع مستطیل و نردبوم خوندیم دیدیم نوبته ما شده و در باک همواره بسته میباشد!...... حالا شما داشته باش صدای بوق و جیغ و ارتعاش فحش های متشاشع ( دیگه میدونین چیه دیگه؟!) شده از سمت خیل جمعیت توی صف رو!!!!!...... داداشه مت به عنوان نوجوان فرهیخته ی مملکت پیشنهاد داد که خوبه حالا که دکمه گم شده با کلید درو باز کنیم..... سوییچ و از مت گرفت و درو باز کرد و توپیه در باک رو داد دست من....... و من همواره غرق مطالعه ی کتب...... بنزین زده شد و مسائل حل گشت ولی من و مت داشتیم مطالعه میکردیم ساختار درونیه موتورو اونم به زبون مادریه خوده موتور! ببخشید زبون مادریه موتور هم حتی نبود!....... یه چند دقیقه بعد که رفتیم داداشه مت دید که هنوز درگیری برای یافتنه دکمه ادامه داره اعلام کرد که وقتی توپیه در باک به طور کلی کنده میشه و لولا نداره٬ میشه نتیجه گرفت که دکمه ای هم براش وجود نداره! چرا که اگه داشت دکمه باعث می شد که در کلا کنده شده و گم گردد!....... و البته من و مت بسیار از این استدلال مشعوف ( دارای شعف! - نویسنده خیلی داره سعی میکنه فارسیه روون رو ترویج بده!-) گشتیم و پند وی را در جوار مربع مستطیل ها به صورت نکته ی پنهان تحریر کردیم..... به امید آن که نجات عده ای از سر درگمی٬ ذخیره ای گردد برای توشه ی آخرتمان!

البته یه دفعه ی دیگه هم مشابه این کارو من و مت با کامپیوتره یه نفر کردیم که به علت نرخ بالای شرمندگی معذورم از بیانش....... خلاصه ما تاپ بازیمونو کردیم اون روز و روزهای بعد تصمیم گرفتیم که بریم تو کار ترجمه ی زبان های مستطیلی که بتونیم بنزین رو در صورت لزوم به نرخ سواحل قناری خریداری کنیم!...... باشد که چرخ صنعت روان گشته و مام بریم یه چاه نفتی تفتی چیزی برای رفاهه حال شهروندان قسطی بخریم!.......

ببخشید پت خیلی چرت و پرت قاطیه ماجرا کرد....... اگه نخواستین بعد از اینکه همه اشو خوندین بهم بگین یه دفعه هم بدونه توضیحات بگم!

همتون موفق باشین!

اوه! یادم رفت اولی رو بگم! ببخشید! همون بعدیشو..... همین دیگه...... روز همه ی مادرا و خانما و دختر خانما و فمنیست ها و عید همه ی بقیه مبارک باشه.......

دوباره همتون موفق باشین.......

+ پت ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٤
comment نظرات ()