خاطرات پت و مت از زبان پت

مهمونی رفتن من و مريم

يه روز جمعه در اثر خوردن زياد من و مريم  تا بعد از ظهر خوابيده بوديم که تلفن زنگ زد. مائده بود که می خواست ياد آوری که کنه که شب خونه دوست مامانش بايد بريم... البته من و مريم و مامان باباش بوديم... حالا بماند که چقدر دری وری گفتم تا مريم خانم رضايت دادن که تشريف بيارن و بنده رو سرافراز نمايند... قرار شد که تا نيم ساعت ديگش بريم... بايد قيافه ی خواب آلوده منو تصور کنين... انگار که صد ساله که از دنيا رفتم و حالا اشتباها به دنيا بر گشتم... به هر حال حاضر شديم... که البته روايت شده که اگه حاضر نمی شديم خيلی شيک تر بوديم!!!

مامان و بابای مريم اومدن دنبالمون... شب بود کسی نديد ما چی پوشيديم... خلاصه رسيديم... مامان مريم و مريم و من رفتيم بالا که تا بابای مريم ماشين و پارک می کنه  و با آقای صاحب خونه صحبت می کنه٬ ما از ترافيکه آسانسور (‌ بالابر خودمون)‌ کم کنيم... مامان مريم که رفتن تو٬ من و مريم پشت سرش کفشامونو در آورديم و ما هم داخل شديم و بعدشم بابای مريم ديده بودن که کفشای ما دم در٬ کفشاشونو در آورده بودن... البته من و مريم مجبور بوديم که اين کارو بکنيم... آخه هر دو تامون کفش اسپورت پوشيده بوديم و ماله من که فکر کنم کفش کوه بود!!!!!!!!!! خلاصه رفتيم و نشيتيم... هنوز مهمونای ديگه نيومده بودند... مامان مريم فقط يه نگاه که من واسه چی شما ها رو آوردم نمودن و اين آخرين باری بود که من به خاطر لباسم شرمنده شده بودم!!! حالا بذار بگم ديگه چی پوشيده بوديم... من که همون کفشام با شلوار لی که پاچشو تا زدم٬ شبه مانتوی مهمونی سدری که کمر و يقش مونجوق پولک داره!!! شالم که سرمه ای و ليزليزيه مريم و کش رفته بودم... ولی همه ی اينا يه طرف٬ جورابم يه طرف!!! جوراب کوچولوی چهار خونه آبی و بنفش و سبز و صورتی و دو سه تا رنگ ديگه... البته تمام اين رنگا که گفتم از نوع جيغ بودن... يعنی مدام داد می زدن که منو نگاه کن!!!!! مريم که از من شيک تر... کفش مشکياش( خيلی بی ربط نبود٬ از ماله من که آبی و سفيد و صورتی بود خيلی بهتر بود) شلوار لی (‌تا نشده!!)جوراب سبز فسفری! مانتوی نخوديه پر رنگ و روسری قهوه ای!!!! البته شايان ذکره که من کيف لی مريم و برداشته بودم و مريم کيف مشکی مائده که فکر کنم به علت پر شدن روزهای هفته٬ تو ماشين گذاشت... خب حالا برگرديم تو مهمونی... دختر صاحب خونه که آخر خجالت... پسرشونم که در حال بحث و همه پرسی نسبت به قضيه ی داروين!!! مادر و پدرشم که تمام سعی شونو می کردن که پسرشونو ساکت نگه دارن... بچهه خيلی شر بود از رو ميز می رفت از زير مبل ميومد می رفت تو يخچال و در نهايت بالای کمد نميدونم کی٬ دنباله تفنگ!!!!!!!!!!! بچه ی باهوشی بود... کشت مارو... خونواده ی ديگه هم اومدن... اونجا بود که من مردم از خنده... البته من و مريم به طور ميانگين حدود سيصد تا سيصد و پنجاه تا خميازه در ساعت کشيديم و بنابراين خيلی تو باغ نبوديم... مهمونای تازه اومدن تو... مادر و دختر که تا پشت بوم پاشنه بودن... مادر که پالتو و کت و دامن و روسری خيلی خوشگل و اينا... دخترشم که پالتو و شلوار لی ( اين با اون کفش خيلی تناقض داشت ولی ) بلوز گل بهی خيلی ناز با يه روسری گل بهی نازتر... پدر و پسرم که مثل بقيه آقايون ديگه... کت و شلوار و کراوات و کفش مهمونی... البته لازم به ذکره که هر چهار تاشون همين الان از خشکشويی اومده بودند... تنها چيزی که واقعا تو چشم بود و نمی شد ازش گذشت٬‌جوراب من بود و روسری مريم... البته بماند که کفشامون دمه در خود نمايی می کردند... بنده خدا صاحب خونه کلی زحمت کشيده بود... خورش خلال که واقعا لذيذ بود... با اينکه ناهار کلی خورده بودم و جايه يه سوزنم نداشتم٬ من کلی خوشم اومد... ولی خيليم نخوردم!!! دختر مهمونشونم که رو مود حرف زدن بود و تقريبا سه چهارم مغز منو خورد!!! متکلم وحده که ساکت می شد٬ من سعی می کردم يه چرت بزنم!!!!

خلاصه اين بود داستان مهمونی رفتن ما...

حالا اگه کسی سوالی داره بگه... بله؟... آهان اينکه ما چرا اينجوری رفتيم؟ بله دلايل زيادی درش دخيل بودن. به طور مثال مريم لباس متنوعی خونه ی ما نداشت و منم لباسی همرام نبرده بودم خونم!!!! از طرفی اينقدر خوابمون ميومد که حوصله ی فکر کردن نداشتيم!!! .... بله بماند که آبرويی ريخته شد يا نه!!!... ما سعيمونو کرديم که بگيم ما خيليم پرت نيستيم... مامان مريم در حين صحبتاشون ذکر کرده بودن که ما بيرون بوديم و سر راه برداشتنمون٬ اين به اين معنی نيست که ما رو از تو کوچه برداشتن ولی!!!....

+ پت ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۸
comment نظرات ()