خاطرات پت و مت از زبان پت

پت به دانشگاه مت ميرود!

سلام بر همه ی خوانندگان٬ صنف وبلاگداران٬ دوستان و نیز صنف بیلبورددارانه بیزینسمن!

اول اونایی که تولد وبلاگ اومده بودن بفرمایید کیک!..... هر کی بره شیرینی فروشی محلشون از کیک کاکائویی به اسمه پت سفارش بده برای خودش!......

خب دوم اینکه بذار ببینم امشب چی بنویسم؟!....... آآآآآآآآآ.... خب بذار از دانشگاه مت بنویسم..... البته دلم میخواست اینارو خودش بنویسه چون به مسائل اونجا بهتر از من آشناس......

کمربنداتونو ببندین! حرکت!......

روزی روزگاری مت تحویل پروژه داشت و من همانند روزهای دیگه در منزل بودم که تلفن زنگ زد...... بیشتر ماجراها داشته باشین که با تلفن شروع میشه! یا زن دایی زنگ میزنه یا مت یا من!........ مت زنگ زد که این برنامه ام اشکال پیدا کرده و یه کپی ازش بگیر الان که استاده میره ناهار٬ من میام ازت بگیرم٬ خودتم حاضر شو بیا........ مام شال و کلاه کردیم و کمتر از چند میکرو ثانیه مت دمه در بود!...... خلاصه رفتیم دانشگاه و دیدیم استاد محترم همینطوری کلاسو گذاشته و رفته و همین!‌ نه گفته که بر میگرده آیا؟! بر نمیگرده آیا؟! و از این قبیل سوالات!...... تست کردیم دیدیم کپی برنامه کار میکنه و همه چی مرتبه و با خیاله راحت به پیشنهاد دوست مت راهیه ناهار شدیم!....... دیدیم که استاده که نگفته کی بر میگرده یا کی برنمیگرده...... گفتیم بریم کوچه جلوی دانشگاه ناهارمونو بخوریم که با علامت همکلاسی های مت بپریم تو کلاس!...... همینطوری که مت داشت برامون در مدح استادشون میگفت که چه استاده ماهیــــــــــــــه و اینا دیدیم که یکی از تپه ها داره خاک و خلی میاد بالا...... پشت سرشم یه خانمه با همین وضعیت...... شایدم خانمه جلو بود!!!!...... مادر جون بعد از ۹۹۹۹۹ سال حافظه یاری نمیکنه! بذار به سنه من برسی٬ همینشم یادت نمی مونه!!!! (خب برگه های ارمغان بهزیستیمونم فروش رفت.....)...... هم اینک ادامه ی ماجرا!...... دیدیم دارن از تپه ها میان بالا..... که یهو مت با کلی هیجان این شکلی کرد.... این استادس!  این استادس!  این استادس! عجب حلال زاده ایه!...... و از این قبیل صحبت ها!...... ( مت یادته؟ ) حالا تصور کنین ما سعی میکنیم دیده نشیم و خودمونو استتار کردیم..... از این طرف سوژه خیلی هیجان انگیز شده و نمی تونیم از دست بدیمش!...... که ناگهان دیدیم خانمه با تمام وجود کیفشو برد عقب و محکم زد تو صورت استاده و یه تعدادی هم جیغ جیغ و داد و اینا....... فکر کنم این ادامه ی دعوای پایین تپه بود!...... در این لحظه مت به کلی زیر داشبورت بود که رویت نشه توسط استاد..... و البته اگه استاد من بود خودمو نشون میدادم بلکه مشکلی از کار جهانیان گشوده بشه و تحویل پروژه تعطیل گردد!....... خلاصه آقای استاد٬ خانم استادو کمی آروم نمود و همه چیز به خیر و خوشی گویا تموم شد...... البته اینارو مت ندید! چون سعی در شتر دیدی ندیدی میکرد!.... و البته من هم بودم شاید به خاطر ریسک جانم هم که شده بود خودمو غیب می کردم!...... وقتی کار به کتک کاری میکشه سریع باید ترک کرد عادت زشت فضولی رو!

خلاصه..... آقای استاد به همراه خانم استاد به سمت دانشگاه راهی شدند و پشت سر آنها ما سه عدد دانشجوی مطلع!...... پروژه ی یه سری از بچه ها رو قرار شد خانم استاد ببینه ماله یه سری رو هم آقای استاد..... حالا استادا اعصابشون تعطیل شده میخوان پروژه هم بگیرن...... به مت آقای استاد افتاد...... ازش هی پرسید و مت هم به همشون جواب داد....... در نهایتم آقای استاد فرمودند که اینو از کجا آوردی ( شرط می بندم الان طلاجوووون داره میخونه: بگو از کجا آوردی؟! بگو از کجا آوردی؟! ) و این کار خودت نیست و اینا!...... حالا من تصور می کنم دیده قبل از کتک خوردن٬ ماله مت کار نکرده بوده٬ گفته لابد وسط کتک از یکی بلند کرده!........ بعد رفت سراغه مال بقیه و به هر کی یه چیزی گفت ...... در نهایت مت گفت که من بعد از همه میمونم که ببینم بالاخره چیه ماجرا؟!..... بعد از پروژه ساعت شده بود ۶-۷ بعد از ظهر و دانشگاه تعطیل کرده بود و فقط ما پنج نفر + خدمه ی دانشگاه تو کل دانشگاه مونده بودیم....... به پیشنهاده مت٬ من و دوست مت قرار شد خودمونو غیب کنیم که اگه استاده مارو دید نگه شماها اینجا چی کار میکنید و از طرفیم اگه خدمه ی دانشگاه می دیدنمون٬ می فهمیدن که دانشجوی اونجا نیستیم و خلاصه سر کارمون با کیف خانم استاد بود!!!! ‌ بنابراین تا اونجا که می تونستیم رفتیم از پله ها بالا٬ تا جایی که انباریه دانشگاه بود!!!!..... همونجا پناه گرفتیم تا خانم استاد٬ آقای استاد و راضی کرد که پروژه اشو قبول کنه!!!!..... به نظرم کتکهای ظهر کارساز بود سر انجام!...... بذار بگم چطوری اومدیم بیرون از دانشگاه...... اومدیم دیدیم تمام درو اینارو بستن و از طرفیم این دو تا استاد دارن میان بیرون...... به صورت کماندو وار از پله ها و نرده ها و پنجره ها و غیره عبور کردیم و خود را به کوچه ی حادثه رسوندیم و از محل سریعا خارج شدیم!......

این بود ماجرای تحویل پروژه ی مت!..... آهان بذار بگم یه روز دیگه هم رفتم اونجا چی شد...... چیزی نشد فقط داستانش نکات عبرت آموزیه زیادی توش نهفته داره!!!!

یه روز پنج شنبه بود و به مت گفتم که منم باهات میام دانشگاه...... مت یه کلاسی داشت که یادم نیست دقیقا کلاس چه درسی بود ولی قبلش بهم گفت که به استاده بگم که میخوام برم سر کلاس چون عادت داره که اگه یکی جدید باشه یا یه مدت ندیده باشدش سر کلاس یه چیزی بگه و ممکنه حتی بگه پاشو برو بیرون!!!!..... منم برای جلوگیری از این اتفاق قبل از کلاس وایستادم دمه و در و با نشونیایی که مت داد شناختمش....... این شکلی کردم بهش...... دکتر فلانی؟! (<- نصیحتام که یادتونه؟! )...... گفت بله؟!..... گفتم من از دانشگاه خودم اومدم و میخواستم اگه اجازه بدین از کلاستون استفاده کنم امروز!...... وای باید می بودین قیافه ی استاده رو میدیدین!...... حالا من اون درسو قبلش پاس کرده بودم..... ولی خب بیشتر که اشکال نداره یاد بگیرم؟!........ بعد استاده شروع کردم ازم پرسیدن که استادتون کیه و از این به بعد همیشه میاین و از این حرفا..... منم بهش گفتم که این درسو اون ترم دانشگاه ارائه داده بود!!!! اونم نکرد بپرسه پس چرا این ترم میخوای استفاده کنی از کلاسام!!!!..... فکر کنم دیده بوده استاده خودم مشهورتره گفته همینشم غنیمته!..... خلاصه رفتم سر کلاس و اصلا به روم نیاوردم که مت و میشناسم و عین بچه های خوب رفتم یه گوشه نشستم و شروع کردم به ترجمه نوشتن!...... هر از گاهیم یه نگاه به تخته و استاده مینداختم....... که دیدم یهو این شکلی کرد..... خانم به شما اینارو درس دادن؟! الان کجا هستین؟!....... حالا تو بگو من اینارو اون ترم گرفتم! اون که نمیشنوه!...... گفتم بله این دومی رو گفتن٬ اولی رو نگفتن ولی همین دوروراییم مام٬ حالا یه ذره عقب تر یه ذره جلوتر که طوری نیست!!!!..... و اندکی بعد دیدم که بقیه ی حضار در کلاس تازه حرفمو درک کردن و دارن نگاه میکنن که این از هپروت یهو افتاده رو زمین؟!..... دیدم هیچی از درسه یادم نیست که..... بگم بلد نیستم میگه استادتون اسم در کرده فقط..... بگم بلدم میگه بیا توضیح بده..... بعد استاده گفت بله اشکال نداره..... و به خیر گذشت......

این بود ماجرای دانشگاه مت رفتنه پت!

دیگه بیشتر مزاحم نمیشم.......

شمام برید به کاراتون برسید و منم برم یه چایی چیزی بخورم انگشتام درد گرفتن!

موفق باشین

+ پت ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۳
comment نظرات ()