خاطرات پت و مت از زبان پت

پت متاثر می گردد!

سلامممممممممممممم من اومدم! زنده ام همواره!

خوبین؟

منم خوبم! اولا که ۴ روز دیگه تا یه سالگیه وبلاگم مونده!‌ دارم میگم که هر کی خواست کادو بخره بره بخره که منم بهش کیک شکلاتی بدم....... در غیر این صورت کیک بی کیک!

خب! به دعوت مقتوله مرحوم MAT زندگی سگی بازی تاثیر گذارترین ها رو شروع میکنم! قراره تاثیر گذارترین های زندگیمو بگم........ حالا من واقعا نمیدونم یکی پت باشه نیازی هست از کسی تاثیر گرفته باشه تا پت بشه یا نه...... ولی براتون رو میکنم که چی شد که اینطوری شد.....

اولیش اونیه که امروز صبح متوجهش شدم....... بر اساسه یه اتفاق من تو اتاقم مزرعه درست کردم و همین امروز فرداس که ریسندگی و بافندگی هم بزنم!  شبی بین ساعت ۲ و ۳ شب مت و من و مادر پت ( یعنی خانم والده ی این بنده ی حقیر! ) مشغول صحبت در مقابل تلویزیونه خاموش بودیم..... آخه دیدیم مورچه های سیاه و سفید دارن خیلی کشته میدن برای جلوگیری از بد آموزی خاموشش کردیم........ برای شفاف سازی عرض می کنم که در واقع دو فرد مذکور در حال غیبت کردنه از بنده در مقابل چهره ام بودن!...... یکیشون ( نمیگم کدومشون) میگه دیدی پت چطوری غر میزنه؟! بعد اون یکی می گفت نگاهش کن! موهاشو سه ماهه شونه نکرده!....... خلاصه این بگو اون بگو کار به اینجا رسید که خانم والده فرموندن که پت الان یه ساله اتاقشو تمیز نکرده٬ رو میزش به اندازه ی یک سانتی متر خاک جلوس ( به معنیه نشستن!) کرده و از مت خواستند که خود ایشون وارد عمل بشه و به من حالی کنه که ممکنه چه امراضی بگیرم!!!! از آنجایی که مت نیز خود به نوبه ی خود در زمینه ی تولید ویروس و باکتری و این چیزا صاحب قلم ( شایدم ثابت قدم؟!) هستند٬ پیشنهاد دادند که بر روی میز ریحون کاشته و محصول آنرا در جهت خود اکتفایی مصرف کنیم!!!! این بود که من الانه تو اتاقم انواع و اقسام سبزیجات٬ صیفی جات و نیز برخی حیوانات کمیاب پرورش میدهم! امروز هم تصمیم گرفتم از حضور عنکبوت ها استفاده نموده و کارخانه ی ریسندگی و بافندگی احداث بنمایم!!!! انواع و اقسام سفارشات لباس و شال و کلاه زمستونی هم می پذیرم!

مورد دوم زمانی بود که تحت تاثیر یه اتفاق متوجه کاربرد دسته ی در ماشین شدم!....... اون زمان هنوز باید دو نفر تو تاکسی جلو می نشتند...... اون روز من اول سوار شدم و بعدش یه دختره سوار شد....... منم دیدم جا نیست دستمو بذارم٬ از پشت گردنه دختره بردم درو گرفتم...... یه ذره که تاکسی رفت جلوتر یه پیچ ۹۰ درجه رو با سرعت اومد رد کنه که من نا خودآگاه برای اینکه خودمو سر جام نگه دارم دسته ی در و کشیدم و ناگهان دیدم که چقدر جام باز شد!!!! و اندکی بعد دیدم که دختره داره با تمام وجود سعی میکنه که خودشو داخل ماشین حفظ کنه!!!!  سرمو که برگردوندم دیدم دختره غیب شد ولی گردنشو من هنوز با دستم نگه داشتم!!!!!  خلاصه آقای راننده یهو متوجه شد که یه درخت وسط این خیابونه در اومده و اومد مارو از اون نجات بده که من خودم به تنهایی ( هورااااااااااااااااااا!) دختررو کشیدم تو ماشین و معذرت خواهی کردم که نمیدونستم دستگیره ی ماشین به چه دردی میخوره و بعد بهش گفتم که خانم چقدر شلی!!!!......

مورد سوم....... آهان...... بر اساسه یه ماجرا که روم خیلی تاثیر گذاشت متوجه شدم که صداقت بهترین چیزیه که می تونه یکی داشته باشه...... یه روز که سر کار بودم یکی از همکارام میوه پوست کنده بود و به من هی اصرار که بردار...... منم از اونجایی که اگه میوه هسته داشته باشه نگاهشم نمیکنم  و از اونجایی که نارنگی دوست دارم٬ دیدم همکار عزیز نارنگی هم پوست کنده....... هی نگاه کردم تو بشقاب که جلوم گرفته بود بعد هی میگفتم نمیخورم مرسی ولی بازم نگاه میکردم بلکه یکی از نارنگیاش هسته نداشته باشه...... خلاصه فکر کرده بود من تعارف دارم میکنم میگم نمیخوام...... این شکلی کرد بهم بردار٬ بهت نمیاد که تعارفی باشی....... منم دیدم اینطوریه گفتم می دونی چیه؟! من از هسته متنفرم!..... در نهایت همکار عزیز برام هسته ی نارنگیا رو در آورد من خوردم!!!! از اون به بعد دیگه صادقانه میگم که برام هسته اشو در بیار!!!! در جریان باشین که این همکاری که گفتم مدیر پروژه امون بود!...... حالا نیاین بگین لوسما!  من هسته ی موز و نارگیل و آناناسو میخورم ولی هسته ی بقیه ی میوه ها رو بدم میاد ببینم! حتی انگور!...... همینکه میوره رو پوست میکنم ازش اشعه ی ایکس میگیرم ببینم هسته توشه یا نه٬ اگه بود میدم به یکی دیگه بخوره و اگه نداشت خودم میخورم!!!!

مورد چهارم هم بر میگرده به همون اوایلی بود که سر کار رفته بودم...... اینی که میگم اتفاق نیست٬ ولی منو تحت تاثیره یه سری ویژگیهایی که خودم هم خبر نداشتم قرار داد!...... یه هفته ده روز بعد از اینکه کارمو شروع کرده بودم٬ دیدم همکارام به جای پت٬ اسپل چکر٬ لاک غلط گیر و ۶۶۶  (الان شیطون میره خودشو بکشه! ) و غیره صدام میکنن!!!! و البته این مورد زمانی که سر کلاس موقع حضور غیاب استاد شیطان رحیم ( نه رجیما! رحیم! ) صدام میکرد برام روشن تر شد!......

مورد پنجم هم منو واقعا متحول کرد...... روزی روزگاری که هوا هم گویا گرم  بود و ساعت ۳ بعد از ظهر  بود با مت دیدیم که اون وره میدونه پونک با چراغ ( نئون سبز؟! ) نوشته حلیم موجود است!!!! گفتم مت بدو بریم حلیم..... هی مت اصرار که بعد از ظهر حلیم نمی فروشن و از من دوباره اصرار که اگه نمیفروختن این چراغ رو خاموش می کردن.... وقتی روشنه یعنی داره دیگه؟!..... خلاصه مت گفت من که نمیام تو! همین دمه در بپرس که خیلی نخنده بهت...... منم کلمو از مغازه کردم تو (مدل دالی بازی که بچگی میکردیم!  ) گفتم آقا حلیمتون تازه اس؟!....... بعد آقاهه گفت خانم ساعت دارین؟! گفتم نزدیکه ۳ست٬ حلیم ندارین؟...... گفت نه! خانم حلیمو صبح می خورن نه الان!..... حالا منم برایه اینکه جلوی مت ضایع نشم از آقاهه شروع کردم به پرسیدن که چطوری ممکنه همه ی حلیماتون صبح تموم شده باشه؟! وقتی نوشتین موجود است و موجود نیست فکر نمیکنین یکی می بینه هوس میکنه؟! و از این سوالا!..... در نهایتم رفتیم همبرگر  خوردیم!!!!..... اون روز من در دو زمینه تغییر کردم...... یکی اینکه حلیم و صبح فقط می فروشن...... و اون یکی هم اینکه حتی اگه نوشته باشه حلیم داریم یعنی نداریم! الکی میگه!

خب.....

فکر کنم پنج تاشو باید میگفتم..... خوب شد گفته بود پنج تا وگرنه من دیگه متحول نشده بودم خالی میموند بقیه اش.......

همتون موفق باشین......

+ پت ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱۱
comment نظرات ()