خاطرات پت و مت از زبان پت

ضعيفه!

سلامممممممممممم بر همه ی دوستان٬ آشنایان٬ رهگذران و آنانی که برای تبلیغ مارو شرمنده می نمایند!

خوبی؟ خوش میگذره؟ چه خبرا؟ ( این مقدمه ی صحبت های تلفنیه من و مته تا مخابرات مشکلاتشو حل میکنه ما اینارو میگیم و بعدش میریم سر اصل مطلب! )

خب امروز قرار بود براتون ادامه ی تاکسیارو بگم.......

یه روز بعد از ظهر مت خونه ی خودشون بود و منم خواب بودم  که تلفن زنگ زد...... زن دایی عزیز...... سلام پت٬ خوبی؟ خواب بودی؟ دیدم شب شده گفتم بیداری حتما!...... و من از عالم ملکوت به صورت نهنگوار  ( یعنی اصواتی به فرکانس صوت صدای نهنگ! ) اعلام میدارم که نه دیگه داشتم بیدار میشدم!  مگه ساعت چنده؟........ و از همون عالم ملکوت دعوته شامو می پذیرم!...... میخوای سر راه بیام دنبالت؟...... نه خودم میام..... پس به مت هم بگو...... باشه.....

و میرم چایی درست میکنم و می خورم و میچرخم و یه مقدار استراحت بعد از خواب می کنم تازه می فهمم که من که قرار گذاشتم و گفتم که نیاد دنبالم چطوری ساعت ۹ شب جمعه ی زمستون که هیچ بشر زنده ای تو خیابون نیست خودمو برسونم؟!...... آخه من این مدلیم که اگه وسط روز بخوابم بعدش طول میکشه تا از اون دنده ی خوش اخلاقیم  بیام پایین و اگه چایی نخورم هیچ وقت بهبود پیدا نمیکنم! و خداوند همگی اطرافیانم رو قرین رحمته خود قرار بدهد در این زمان!..... به مت زنگ میزنم و همونطور که انتظار داشتم میگه که احتمالا نمیرسه بیاد...... آخه بچه رفته بود خونه که به کاراش برسه.... و اگه بتونه خودشو در آخرین مرحله به صورت جِت وار ( یعنی با سرعت جِت ) به ما ملحق میکنه!

خلاصه با خودم تفکرات زیادی اندیشیدم..... البته من بعد از خواب یه چند ساعتی طول میکشه تا درک و فهمم به روال عادی برگرده..... دیدم که خب شامو که نمیشه از دست داد٬ چون کی حال داره شام درست کنه؟!..... بنابراین دیدم خب زنده باشه آژانس های مفرطی که در نزدیکیه ما سکونت گزیدن!..... آخه زن داییم گفته بود که به دلایل امنیتی هر دفعه از یکیشون ماشین بگیریم!.....

اولین آژانس.... برای کجا؟...... نه نداریم!..... اگه خیلی ضروریه ۴۵ دقیقه ی دیگه!..... من: آقا شما خیلی زحمت میکشید به جاهای ترافیک دار ماشین نمیدینا!‌ پیاده برم خیلی بهتره!

دومین آژانس...... خانوم چرا خب از محله خودتون نمیگیرین؟..... همون سر کوچتون هست..... حالا من هی میگم که میدونم خودم اما ماشین نداره! کی گوش میده!...... میگه نه آخه ما سختمونه بیایم ۳ تا کوچه اونورتر چون ترافیکه!...... منم گفتم شما سرویستون خیلی ضعیفه!

سومیشم که ۱۳۳...... به حدی ۱۳۳ یه محلمون بده که مت که خیلی خونسرده از دستشون یه بار شاکی شد بعد زنگ زد بهشون شکایت.... تا یه مدت مسیره خونه ی ما تا مت اینارو یاد گرفته بودن و سر ساعت میومدن ولی بعد روز از نو روزی از نو! (برای ضرب المثل! )..... مثلا از خونه ی ما تا خونه ی مت اینا که میخواد بره میره کل تهرانو دور میزنه بعد میرسونه..... حالا تو هی بگو که این کوچه و اون کوچه!......

خلاصه بعد از اینکه به خودم مقادیره متنابهی صفات هیجان انگیز  نسبت دادم که خب چرا نگفتم که زن دایی بیاد سر راهش برم داره گفتم میرم خیابون تاکسی میگیرم...... آخه همیشه زن دایی یه ساعت زودتر سر قرار حاضر میشه٬ دیدم زشته که باز بیاد دمه در منتظره بشینه که من خواب از سرم بپره!.....

رفتم سر بزرگراه...... دیدم که خب خیلیم  خلوت نیست.... من و چند نفر دیگه و تعدادی روح  که داشتن میرفتن سر خونه زندگیشون ( آخه ارواح جمعه ها مرخصی اند..... جمعه شب میرن تو قبراشون! ) بودیم..... که البته هیچ کدومشون توحید نمی رفتن...... بالاخره یکی داوطلب شد که منو برسونه به مقصد...... اومدم سوار شم که دیدم راننده میگه بشین جلو دخترم!..... با دقت صندلی های عقب و نگاه کردم که چیزی از قلم نندازم و نشستم جلو....... آخه یه دوستم همیشه می گفت که وقتی سوار ماشین حتی خودتم میشی صندلی های عقب و نگاه کن!..... منم پند دوستامو آویزه ی گوشواره ی خود نمودم!!!!

یه ذره که رفتیم جلوتر چند تا مسافر دیگه هم عقب سوار شدن...... بعد از اینکه اونا پیاده شدن آقای راننده شروع کرد.....

: ببین دخترم.....

 من تو دلم : من دختره شما نیستم!

: من که گفتم جلو بشین برایه اینه که جلو هم جاش راحتتره و هم اینکه مسافرایه دیگه اذیت نمیکننت.....

:

: یه دختره یه روز مسافرم بود.... اونم مثل شما٬ جایه دخترم..... بهش اولش که گفتم جلو بشینه لجبازی کرد و رفت عقب نشست..... بعد که چند تا مسافر سوار کردم از تو آینه دیدم که دختره رو دارن اذیت میکنن و صداش در نمیاد!

من تو دلم : خب اونم همین کارو باهاشون می کرد!

من تو قیافم :

: خلاصه یه جا پارک کردم و به دختره گفتم که جاشو با آقاهه که جلو نشسته بود عوض کنه..... دخترم...... اگه بدونی چقدرررررررررررر این دختر خوشحال شد! وقتی می خواست پیاده شه به دست و پام افتاده بود که من نجاتش دادم!

من تو دلم : فکر کنم متوهم شده!

من تو قیافه ام :

: خلاصه دخترم..... شماره امو گرفت و بعد ها باهام قرار گذاشت و یه عالمه بهم پول داد که اون شب نجاتش داده بودم..... اما من قبول نکردما!..... و بهم گفت که باباش گفته که من خیلی آدمه خوبیم و ......... ( این نقطه ها رو خودتون با تصاویری از فیلم هندی پر کنید! )

:

و بعدش برام از چی کاره بودنه بابای دختره گفت و گفت که چقدر آدم کله گنده بودن و چقدر اینو دوست داشتن به خاطر سوپر من بودنشو این چیزا.....

: حالا دخترم من که به شما گفتم بیا جلو بشین به خاطره این بود!

: نه اشکال نداره..... ولی خب نه همه مدله اون دختره اند  و نه همه مدله شما سوپر من! ( البته به اون نگفتم سوپر من! دیدم بعد میره همه جا میگه بهم یه دختره گفته برندن روث! بیا و درستش کن! )

خلاصه اون شب من به زن دایی رسیدم و مت چند دقیقه بعد به همون صورت خودشو بهمون رسوند....... چند روز بعد برای مت و مامان باباش تعریف کردم داستانه فیلم هندی رو و کلی مشعوف ( دارای شعف! ) گشتیم!...... و در نهایت دسته جمعی رستگار شدیم!!!!.... خب.... شاید هنوز نشده باشیم ولی بالاخره که میشیم!

  

خب..... این یکیش..... فکر کنم اون یکی از این کوچولوتر باشه....

روزی در سحرگاهان این بنده ی حقیر سوار بر تاکسی به سمت مهد علم و دانش ( نکنه فکر کردین میخوام بگم مهد کودک؟! ) در حاله حرکت بودم و عین بیشتر اوقات رادیو روشن..... البته من شخصا رادیو رو با همه ی چرت و پرتایی که گاها میگن به موسیقیه نازی جون به زبان ترکی ترجیح میدم!..... جدی میگما.... یه بار سوار تاکسی شده بودم.... بعد هی میدیدم این موزیکش آشناس ولی هیچی نمی فهمم.... خلاصه با یاری مسافرا فهمیدم که این نازی جون در دیار ترکستانه!!!! و البته بنده به شدت احساس حقارت کردم که خودم نتونسته بودم تشخیص بدم که این زبانه شیرینه ترکیه!..... خلاصه رادیو روشن در حال ارتقای درک مسافرا از میزان حضور زنان در اجتماع بود...... مهمون برنامشونم یکی بود که در این زمینه ها گویا کاره ای بوده!......

مجری: یعنی شما می فرمایید الان خانم ها در اجتماع چگونه باید فعالیت کنن؟!

مهمون برنامه: باید به صورت زیاد فعالیت کنن..... (من : خسته نباشین! )

مجری: شما به عنوان نمیدونم چی چیه مملکت چه کاری در این راستا انجام دادین؟

مهمون برنامه: ما کارهای بسیاری انجام دادیم! نتیجه اشو تو کنکور دیدیم! ( من هنوز متوجهه ربطش به کارای آقاهه نشدم!  )

مجری: بسیار عالی...... شنوندگانه عزیز توجه دارین که چقدررررررر مسئولان به فکره حضوره زنان در جامعه هستند! (من: بعله!‌  )

من تو دلم: شیطونه میگه پاشم برم بهش بگم درست در مورد خانما صحبت کنا! این یارو معلوم نیست کی هست که برایه ما بخواد کاری بکنه!

مجری: برنامه های آتیه شما در در زمینه چیه؟

مهمون برنامه: ببینید ما خیلی داریم تلاش میکنیم اما خانما باید خودشونم بخوان..... ( من: )

که راننده میدونو میگیره دستشو رادیو به حداقل صدا میرسه.....

راننده: معلوم نیست اینو از کجا آوردن..... آقا همین ماشینای خیابونو نگاه کن..... ببین چند تاشون خانمن چند تاشون آقا..... پس پریروز رفته بودم مخابرات دیدم همشون زنن! گفتم یه مرد نیست باهاش حرف بزنم؟!.... بعد دیدم همه کارشون یه خانمه! یه ضعیفه!..... آقا من چی کار کنم؟! ( تمام اینا رو داشت به آقاهه که جلو نشسته بود می گفت و اونم ساکت بود!).... یه مرد نیست آدم حرفه دلشو بهش بزنه! همه جا زنن!..... این ضعیفه ها همه جا هستن..... اصلا همه کارارو دارن میکنن..... یکی نیست بگه آقا بیا بیرون ببین داره نسل ما مردا منقرض میشه ( من و خانما : )...... جونه هر کی دوست دارین به فکر ما باشین( من و خانما : )......

خلاصه دله همه ی مسافرا برایه آقایه راننده کباب ( جوجه و برگ ) شد که بنده خدا کسی رو پیدا نکرده تو جامعه که مرد باشه!...... هر کاری کردم دلم نیومد بهش بگم ضعیفه خودتی! دیدم خیلی دلش پره.....

  

دیگه..... همین دیگه.......

بسه برایه این دفعه.... فکر کنم خیلی شد.......

خب منم دیگه رفعه زحمت میکنم......

مواظبه خودت باش..... کاری چیزیم داشتی بهم بگو...... ( اینم قسمت آخره مکالمه هامونه! )

خداحافظ.....

+ پت ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٩
comment نظرات ()