خاطرات پت و مت از زبان پت

متشاشع!

سلام به همه ی دوستان!

خوبین؟ خوش میگذره؟ چه خبرا؟

من اومدم با ماجراهای تاکسی!!!! فکر کنم ۳ تا باشه که می خوام امروز تعریف کنم......

بذار ببینم کدومو اول بگم......

خب..... یه روزی روزگاری٬ در واقع یه روز پنج شنبه صبح٬ من و مت حوصلمون سر رفته بود..... در واقع سر که نرفته بود چون مت عصرش کلاس داشت و من قصد نداشتم تمام روز بشینم خونه با ارواح گرگم به هوا بازی کنم و از طرفی مقداری هوس خود تحویلیه مزمن کرده بودیم پاشدیم و راهی شدیم به سمت کجا؟...... به سمت یه جایی دیگه!...... البته اینم بگم ( بعد از کامنت مت دیدم یادم رفته که اضافه کنم اینو! ) که اون روز ما متوجه شدیم که اگه بخوایم به همین روند زندگی کنیم احتمالا باید تا آخر ماه برای هم کمپوت ببریم اوین ..... و برای اولین بار به اندازه ای که فکر می کردیم کافی باشه پول برداشتیم....... خب..... رفتیم سرخه...... می دونی کجاس؟..... من می دونم!....... یه جایی که خرید داره!...... یادتون باشه اونجام میتونین ترشی و اینا بخورین ولی قطعا صبح پنج شنبه بیشتر مغازه هاش بسته است و آبروی زیادی به باد نمیره٬ اینکارو پنج شنبه عصر انجام بدین ....... اما می تونین مثل ما برین پشت ویترینه یه مغازهه بعد هر کسی که رد میشد و هوس می کرد یه چیزی بخره رو پشیمون کنین!!!!! آخه داشتیم یه مغازهه رو نگاه می کردیم بعد یه خانومه اومد..... بعد هر چی که گفت ما گفتیم که خیلی زشته...... یکی دیگه که انتخاب می کرد میگفتیم الکی گرونه!!!! ..... مردم چه دهن بین شدن!  خلاصه مشتریارو که پروندیم گفتیم خب بریم یه جا خرید کنیم!!!! رفتیم تو همون مغازهه بعد به قیمتاش بسی خنده نمودیم و اومدیم بیرون!!!! البته من همواره مشکل سایزو تکرار میکنم!......

خلاصه گفتیم که بریم ادامه ی کارمونو انجام بدیم....... بعد رفتیم آرین ( همونی که میرداماده! )...... بعد دیدیم که به! به! شال فروشیه تاپ حراج کرده........ همون اول تو ویترین دیدیم که شاله متو نصف کرده!!!! بعد حریص شدیم که حتما از همه ی جنساش یکی یه دونه هم که شده بخریم!!!!!........ نه بابا خیلیم نخریدیم..... در این حد که داشتیم میومدیم گفتیم احتمالا باید پیاده برگردیم....... یا شایدم بریم کنار خیابون این شالارو بفروشیم که بتونیم برگردیم خونه!!!!........ البته همش که مال خودمون نبود..... چند تا شو برای خودمون خریدیم بعد چند تاشو برای هر کسی که میشناختیم و فکر می کردیم دوست داره!!!!...... راستی یادم رفت بگم٬ تولد یکی از فروشنده هاش بود بعد شیرینی برای خودشون خریده بودن اما چون ما مشتری های خوبی بودیم و مغازه اشون خلوت بود و ما ( ببخشید یه لحظه جو رومانتیک شد با خودمون! ) قدممون خوب بود٬ به مام تعارف کردن...... از همون شیرینیا بود که گفتم ورقه ورقه اس....... ناپلئونی بود؟........ از همونا...... بعد من نخوردم که!..... چون دیدم باید چهارزانو بشینم رو زمین بعد تمرکز کنم رو شیرینیم....... بعد هر کی رد میشد فکر می کرد که دارم شالامو می فروشم..... امان از حرف مردم!....... چه شیرینیه نازنینی رو از دست دادم!

خلاصه...... اومدیم بیرون دیدیم به! درسا که دنبالش می گشتیم........ بعد یه حافظای خوشکلی  داشت...... با کیفای خوشکل و اینا...... رفتیم تو...... بعد اون آقای فروشنده اومد و برامون در مدحه چرماشونو اینا گفت و گفت که آره ما چرم صادر می کنیم ایتالیا!...... چه چیزا!...... بعد اومدیم بیرون چیزی نخریدیم چون انگیزه ای نداشتیم دیگه!...... دوستان اگه کسی از صحت و سقم ( داشتی کلمه رو؟!) این ماجرای صادرات درسا به ایتالیا خبر داره مارو نیز در جریان بذاره! باشد که دسته جمعی رستگار شویم!

خلاصه بیشتر مغازه ها رو تماشا کردیم و گفتیم که خب بهتره که برگردیم خونه!

اومدیم سوار تاکسی شدیم...... یه ذره جلوتر دو تا پسر دیگه هم سوار شدن..... حالا یکیشون جلو نشسته یکی شون کنار ما...... اونی که کنار ماست به جلویی به حالت داد زدن یه طوری که صداشو همه می شنون  این شکلی میکنه..... مهندس! مهندس! استاد فلانی اینطوری شده!!! بعد اونی که جلو نشسته با همون حالت جیغ....... مهندس!‌ مهندس! دکتر فلانی اینطوری....... خلاصه به مدت ۱۰-۱۵ دقیقه اینا به همین صورت همدیگرو صدا میکردن...... در همین حین آقای راننده هم در مدح ترافیک و مسائل سیاسیه مملکت فحش های نا فرم متشاشع (‌ این کلمه رو خودم  ساختم...... یه روز سر کلاس بودم بعد استادمون گفت که در مورد پروژه ام توضیح بدم..... بعد کلمه پیدا نکردم.... گفتم که این دستگاه موج متشاشع میکنه!!!! البته استاده بیشتر به دانش خودش شک کرد تا به ادبیات فارسیه من!  اما وقتی بغل دستیم و خودم منفجر شدیم دیگه اونم فهمید این کلمه فی البداهه ساخته شده!‌ ).......... می فرمودم..... آقای راننده هم داشت فحش  متشاشع می کرد به همه ی افراد موجود در صحنه...... بعد مت هم هر از گاهی سعی می کرد که آقای راننده رو روشن کنه در مورد مسائلی که به خواجه حافظ شیرازی ربطی نداشت..... بعد من می گفتم مت اونو ولش کن....... نمیذاشت ببینم بالاخره کی مهندسه چیه!!! تیریپ فضولی! همه ی تمرکزم رو این بود که ببینم این مهندسا کی مهندس شدن...... خلاصه بعد از اندکی متوجه شدیم که آقایون تازه اول راه بودن و در جو!....... در نهایت به روشهای بسیار جالبی مت رفت دانشگاه و من برگشتم خونه...... مت میگه بگم که چطوری برگشتیم خونه..... هیچی تا پاساژ ونک با تاکسی رفتیم..... بعد دیدیم که پولمون دیگه به اندازه ای نیست که کسی بتونه باهاش تا جایی بره...... برای همین گفتیم که زنگ بزنیم دوست مت بهش بگیم چی شده...... بعد دیدیم که هیچ کدوم از موبایلامونم شارژ نداره عین همیشه وقتی که یه چیزی رو نیاز داری کار نمی کنه!....... بعد گفتیم که بریم تاپ تو آینه ونک ( اگه اسمش همین باشه!) ازشون شارژر یا باطری بگیریم...... بعد نشد که! نه شارژر داشت نه باطریش به مال ما می خورد..... طرف حتی نکرد بگه خب سیم کارتارو عوض کنیم..... مام رومون نشد دیگه بیشتر ازش بخوایم..... بعد همینطوری راه افتادیم به سمت خونه ی دوست مت...... بعد اونجا خودمونو نجات دادیم دیگه!!!!

 

خب فکر کنم اون ۲ تای دیگه رو یه روز دیگه تعریف کنم..... آخه دیدم نمیشه همه ی ماجرارو نگم بعد که گفتم دیدم طولانی شد دوباره....... اون ۲ تا ماجرای دیگه در غیاب مت رخ داد........

قصه ی ما به سر رسید..... مت به کلاسش رسید.... پت به خونه اش رسید....... هر کسیم که نرسید زنگ بزنید ۱۱۰  نشونیاشو بدین تا براتون پیداش کنن!

پس من دیگه رفع زحمت می کنم......

امیدوارم که همتون موفق و شاد باشید

+ پت ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩
comment نظرات ()