خاطرات پت و مت از زبان پت

آقا مَهدی!!!!

سلام!

خوبی؟ خوش میگذره؟

امروز می خوام براتون داستای یه بچهه رو بگم که به من و مت ربطی نداره! یعنی میشه یکی از فامیلای دورمون ولی با ما خاطره ی خاصی نداره...... ولی برای اینکه راحت بنویسم از زبان خودم نقل می کنم.......

خب....

اول قیافه اشو براتون توضیح میدم...... یه پسر بچه ی ۳-۴ ساله با موهای فرفری٬ روشن٬ عینک گرد ( یعنی انگار با پرگار کشیده باشنش! )٬ قد کوتاه و تپل در نظر بگیرید..... اسمش آقا مهدیه که خیلی خیلی به قسمت آقای اسمش حسسسسساسه!!!!!!! (درضمن مَهدی! نه مِهدی!!! وقتی بهش میگی مِهدی٬ قیافش این مدلی میشه! ) این بچه علاقه ی مضاعفی به آشپزی خصوصا پخت انواع و اقسام آش ها داره.......

   

یه روز تولد مَهدی بود..... هر چی فکر کردیم به نظرمون نرسید که چی براش دوست داره کادو بخریم...... در نهایت ازش پرسیدم که آقا مَهدی چی دوست داری برات کادو بخرم؟..... بعد بچه کلی تعارف کرد و اینا در نهایت گفت که برام یه پلو پز بخر که توش پلو خوب پخته میشه و من مجبور نباشم که همش این قابلمه ها رو بشورم٬ آخه حواسم پرت میشه به کارای دیگه بعد پلو میسوزه ته دیگش خوب نمیشه!!!!! تصور کن! بعدشم توضیح داد که می تونه توش خورشم بپزه که خوب جا بیوفته و بره به کارای دیگه اش برسه!...... کارای دیگه که می گه یعنی مثلا اینکه بره نخود لوبیا خیس کنه برای آش!!!!.... خدا رحم کرد نگفت که زودپز میخواد!

 

یه روز دیگه این دفعه خودمم بودم٬ یه جایی مهمون بودیم که صاحب خونه آش پخته بود...... بعد بهش گفتم آقا مَهدی به نظر شما آششون خوب شده؟..... گفت که آره خوب جا افتاده ولی این نخوداش هنوز خوب پخته نشده یه ذره سفته!!!!  نمک و کشکش خوبه٬ باید بپرسم ببینم چه کشکی توش ریختن!....... یکی نیست بگه آخه تو چی کار به کشک داری؟! برو ماشین بازیتو بکن بچه جون!...... همین کارا رو میکنن که نیمروی سوخته ی من به چشم نمیاد دیگه! همچین نظر کارشناسی میداد که انگار سر آشپزی چیزیه!....

   

آقا مَهدی و مامان بزرگش تو یه مچتمع زندگی میکنن٬ یعنی آقا مَهدی میشه همسایه ی بالایی مامان بزرگش...... یه روز که مامان بزرگش خیلی کار داشته و منتظر بوده که یه خانمه بیاد کمکش برای خونه تکونی٬ مَهدی و قابلمه هاش راه میوفتن که برن خونه ی مامان بزرگش که آقا مَهدی ناهار بپزه و به تصور خودش کمک کنه به مامان بزرگش که گرسنه نمونه!..... هر چی در میزنه کسی درو روش باز نمیکنه...... از بس بچه شیطونه دیدن که اگه درو باز کنن باید فقط مواظب این بچه باشن!...... بعد می بینه که اینطوری نمیشه٬ میره کفش زنونه پاش می کنه میاد میزنه به در میگه من خانم فلانی ( من خودمم نمیدونم کی! ولی هیچ اسمی هم به ذهنم نیومد که بنویسم!‌) هستم..... اومدم خونه تکونی..... باورت نمیشه کفشمو ببین!!! آقا مَهدی نیستم من که٬ من تو راه که میومدم آقا مَهدی رو دیدم که رفت٬ درو باز کن!!!!..... بی جهت نیست که مملکت پیشرفت نمی کنه دیگه!......

  

یه روز دیگه داشت تو حیاط خونه ی عموش با بچه های عموش تو این استخر الکیا هست که باد می کنی بعد یه لیوان آب توش میریزی بچه رو میذاری سر کار٬ تو اونا داشت بازی میکرد..... بازیش که تموم میشه زن عموشو صدا میکنه که به من مواد بده٬ میخوام لباسامو بشورم!!!! بچه تو همون یه لیوان آب با مواد میخواسته لباس بشوره....... زن عموش بهش پودر لباسشویی میده که دیگه گیر نده بهش که مواد بده٬ اونم شروع می کنه به این که گفتم مواد بده نه از اینا که...... بعد به زور منظورشو می رسونه که مایع ظرفشویی میخواد که باهاش لباساشو بشوره!!!!...... آخه بچه همه چیزو در بعد آشپزخونه می بینه!!!!

  

خب دیگه...... بقیه اش یادم نمیاد!..... سنه دیگه مادر جون! ( برای همدردی با یونیکو! )

یه بارم من پست کوتاه بنویسم٬ چی میشه مگه؟!
موفق باشید همتون

+ پت ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢
comment نظرات ()