خاطرات پت و مت از زبان پت

شبهه خونه تکونی!

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت محترم خودم به پاس امتحانی که دادم و امیدوارم آخرین امتحان دوران تحصیلم باشه!!!!!  خب همگی دست به آسمون برده و دعا می کنیم که پاس بشه و من پیرو آن براتون تند تند آپ کنم!!!! زیاده گویی ننموده و مستقیم به سمت موضوع اصلی طی طریق می نمایم!!!

خب بذار بببینم چی رو براتون تعریف کنم...... خب این دفعه خونه تکونی رو میگم به درخواست دانشجو..... در واقع خونه تکونی برای عید نبود ولی خب آدم خوبه اول زندگی خونشو خوب بتکونه که ضد زلزله بشه دیگه!

بذار از اول صبحش براتون تعریف کنم..... یعنی صبح روز اولی که من و مت قرار شد زیر یه سقف با هم زندگی کنیم!!!! لی لی لی! ای..... خب..... یعنی باید از نصفه شبش بگم که مت اصلا نخوابیده بود و منم که اصولا به وجد میام یه هفته قبل و یه هفته بعدش نمی خوابم اما بعدش به مدت یه ماه کامل به خواب میرم نظیر خرس های قطبی!!!!........ هیچی دیگه همین.... نصفه شبش که اتفاق خاصی رخ نداد..... ولی صبحش یه مقدار مت اشک شوق ریخت و به من گل داد! و منم متقابلا بغلش کردم و برای گلا تشکر کردم و رفتیم دیگه.... داشتیم می رفتیم خونه ی خودمون که دیدیم من کلیدو جا گذاشتم...... خلاصه زنده باشه پیک موتوری٬ قهرمان داستان٬  برامون آورد و ما رفتیم......

درو که باز کردیم دیدیم به به چه خونه ی تمیزی!!! زمین که تیره شده بود..... وسایل مبل و میزو این چیزا که به صورت زیپ شده در گوشه ای از منزل رویه هم چیدمان شده بودن..... بخشی از آشپزخونه٬ زنده باشه روزنامه ی سال هزار و دویصد و خرده ای٬ چه می دونم روزنامه اش چی بود...... سیاسی نکنین منو بی زحمت..... خب روزنامه ی صور اسرافیل بود...... آره دیگه مال همون زمونا بود...... خب..... بعد دیگه؟ آهان پرده هام که به صورت مربع یا مستطیل بسته با قاب پنچره سیاه شده بودن..... بذار بگم بعدا چی کار کردیم که دیگه خاک نیاد تو..... تمام پنجره ها و درهایی که به سمت کوچه و خیابون بود و چسب نواری زدیم! خیلی خوشکل شده بود خونمون... ولی دیگه پنجره ها باز نمی شدن! آخه کانال کولرم همینکارو کردیم باهاش!...... خب دیگه براتون بیشتر تعریف نمی کنم به وجد نیاین......

دیدم اینطوری که نمیشه گفتم بیا مت اول وسایل زندگی رو مرتب کنیم..... یعنی تلفنو که اگه کسی خواست حالمونو بپرسه بتونه! و قومی رو از نگرانی برهانیم!.... بعد از اونجایی که من یادم نبود اینی که روش چیزی ننوشته برقه٬ تلفن و زدم بهش و برق از گوشان نازنینم زد بیرون٬ چون یه زنگ به صورت جیغ زد و مرد!..... نگو باید با انگشتم تست می کردم که کدوم برقه!..... این از تلفن..... تازه بعدش دیدم که اونور نوشته تلفن..... خب به من چه که رو برق ننوشته برق......

بعد مت گفت که بیا از پذیرایی شروع کنیم بعد وسایلشو بچینیم بعد هر کس اتاق خودشو تمیز کنه که آسونه...... منم عین بچه های خوب اول زندگی قبول کردم...... حالا ادامش.....

مت: خب حالا با چی این سیاها رو پاک کنیم؟

من‌: با این پودرا دیگه....

مت:‌ دستمون کنده میشه..... دستکش نداریم؟

من: نه من که چیزی ندیدم..... میرم الان می خرم..... دیگه چی می خوایم؟

مت:‌ کفشامون که کف اینجارو سیاهتر می کنه دمپایی هم نداریم!

من: توقع نداری برم سوپر بگم دمپایی بدین!

مت: نه فعلا برو همون دستکش و این چیزای شوینده رو بگیر تا یه ذره پیش بریم ببینیم چی دیگه لازم داریم......

خلاصه رفتم مغازه ی سر کوچه و آقاهه بهم از این دستکش یه بار مصرفا که شله٬ از اونا داد...... یعنی مثل کیسه فریزر می مونه اما مدل دستکشه!......ولی خیلی بی خود بودن...... همین که می کردی تو دستت انگشتات از اون ور می زد بیرون..... بعد دوباره رفتم بهش گفتم از اون دستکش محکما بده که سفت باشه!

اومدم تو دیدم مت کیسه فریزر کرده تو پاش با پودر و آب و کف و این چیزا داره کف اتاق پذیرایی حرکات موزون انجام میده!!!! منم کفشامو در آوردم و پامو کردم تو کیسه و شروع کردم به بازی کردن...... خداییش انقدر مزه میده..... یه بار بهتون پیشنهاد می کنم که این کارو بکنین..... خیلی با حاله..... رو زمین آب بریزین با کف بعد لیز بخورین توش٬ البته قبلش مطمئن بشین که مامانتون اون نزدیکیا نیست!..... خلاصه تا بعد از ظهر فقط یه تیکه از پذیرایی رو شستیم!!!! بعد از این گلیم با مزه ها هست که توش لوزی داره٬ از اونا انداختیم رو زمین و زنگ زدیم ناهار..... الان لابد می خواین سوال کنین که تلفن که سوخت چطوری زنگ زدیم ناهار؟...... به شیوه ی مدرن.... رفتیم پشت بام دود درست کردیم بعد به زبون سرخ پوستی به پیتزاییه سر کوچه گفتیم که برامون پیتزا بیاره!!!!..... زنده باشه صا ایران! هر روز بهتر از دیروز ( الان صا ایرانیا دارن با این کارم خودشونو می کشن!‌)..... البته حالاها که مرده شده کلا از صفحه ی روزگار!............................................................. {اینجا یه دقیقه سکوت می کنیم برای آرامش روح مرحومه از دست رفته! }

قبول باشه.....

بعد از اندکی زمان موتوریه اومد.... حالا تصور کنین قیافه هامونو...... مت که کلا پاچه ی شلوارش تا زانو خیس و کفی و تا خورده و بقیه اشم یه چیزی که به شلوارش میاد!..... من که خاک از سر تا گردن.... و از گردن به پایین خیس و کفی....

مت: پت٬ درو برو باز کن..... {اینجا به رومون نمیاریم که صبح بهم گل داده بود و اینجا بهم داره دستور میده که برو درو باز کن!  ولی اینطوری نگفتا٬ خوب گفت!..... }

من: من که نمیشه.....

مت: می خوای من برم؟

من: نه لازم نیست خودم میرم٬ خیلی خوشکلتر از تو ام!

آخه هنوز که اساس خودمونو نیاورده بودیم که لباسمونو عوض کنیم بعد بریم سر کار برای همین با همونا که اومده بودیم خونه تکونی کردیم و در نهایتم مت با همونا رفت ولی من گشتم یه سری چیز میز از تو کمدا پیدا کردم که حداقل تمیز باشه.... بماند که هر کدومشون مال یه نفر بود!

خلاصه رفتم دم در که غذارو بگیرم..... دیدم موتوری یه طوری که انگار مجبوره ازم پولشو گرفت....... فکر کنم بنده خدا فکر کرده بوده که کارگری چیزیم! خدا رحم کرد که مت درو باز نکرد! وگرنه حتما ناهارمون مجانی می شد!.....

بعد به شیوه ی هم زبان های همسایه ی شرقی (‌ نمی گم کجا که نیاین بگین نژادپرستم! ) با مت نشستیم به ناهار خوردن٬ ساعت ۴ اینطورا......

بعد از ناهار دیدیم که خب ما که از صبح تا حالا فقط نصف یه اتاقو تمیز کردیم باید تا آخر هفته از صبح تا شب خونه تمیز کنیم که!..... به همین منظور تصمیم گرفتیم که کف بازی رو تا اطلاع ثانوی به حالت تعلیق در بیاریم و با استفاده از ابزارهای مدرن نظیر تی ( شایدم طی؟) بقیه ی اتاق مذکور رو تمیز کنیم...... من اصلا اونجایی که مت تمیز می کردو کثیف نمی کردما ولی هی به من می گفت که ببین از اینجا رد شدی جای پات مونده!!!! اصلا من از اون طرفا ردم نشده بودم..... من به کار خودم مشغول بودم همش...... خلاصه با همکاریه هم دیگه تا شب اون اتاق تموم شد!......

راستی نگفتم وقتی شیر آبو باز می کردیم از توش گل میومد! آخه کسی ازش استفاده نکرده بود آبش گلی شده بود.......

اون شب مت رفت خونه اشون چون کار داشت و منم دوش گرفتم و یه مقدار کارای خرده ریز کردم تا داییم اومد دنبالم و رفتم خونه ی اونا...... وقتیم که رسیدم اونجا دیدم مهمون دارن که اومده بودن دیدن من! منم که خوش تیپ! با دامن چین چینی صورتی  که مال عوامل مزدور بود و بلوزه که نمی دونم مال کی بود!  ( شایانه ذکره که بار اول و آخرم بود که دامن پوشیدم! ولی مت انقدر هیجان زده شده بود که تا تونست ازم عکس گرفت!  ).... در نهایت من به شیوه ای کاملا حرفه ای به دیار باقی شتافته و آنها را در غم از دست دادنم رها کردم!....... { الان خودتون به زبون خوش یه ربع سکوت اختیار نموده و مرا در غم خویش شریک گردانید! }

می فرمودم...... فردا صبحش من به همراه وسایلم و مت به همراه وسایلش راهیه خونمون شدیم..... آهان تاکسیه سوژه بود..... البته به زور من و چمدونم و وسایل و خوراکی هایی که زن داییم محبت کرده بودن و اینا جا شدیم توش!...... به راننده تاکسیه فقط اسم محله رو گفتم بعد دیدم قبل از اینکه من بگم رفت تو خیابون..... بعد دیدم رفت تو کوچه!!!!

من: ااا خونه مونو رد کردین!

آقاهه: ا خب چرا نگفتی؟

من: دیدم خودتون تا اینجاشو بلدین بودین گفتم لابد پلاکشم می دونین!

آقاهه:

من: واقعا چطوری تا اینجا اومدین؟

آقاهه: ما بیشتر مسافرامون که تو این محل میان تو این کوچه هستند دیگه غریزی اینجا رو میام!

نکنه فکر کرده بودین که اینم با فتوکپیه فامیله؟!.......

چند دقیقه بعد مت به همراه جهازش اومد!...... تازه یه چیزایی هم برای من آورده بود..... آهان تلفنم آورده بود.....

بعد هر کدوممون اتاق خودشو تمیز کرد و به بقیه ی جاها هم دست نزدیم...... ولی اتاق من تمیز تر شده بودا!.....

آهان بذار اینم تعریف کنم بعد برم..... یه چند روز بعد از اینکه مستقر شدیم٬ مت لباساشو از خشکشویی گرفته بود و روزنامه اش مونده بود رو مبل...... یه بار همینطوری که داشت تلفن صحبت می کرد یه چیزی تو روزنامهه دید که خیلی به دردمون می خورد..... برای اینکه شمارشو گم نکنیم زدیمش به میخی که سابقا روش آینه بود.... بعد دورشم با خودکار رنگی و شبرنگ و اینچیزا ستاره بارون کردیم که قاطی نکنیمش با موردای مشابه!...... یکی دو روز بعد یکی از فامیلامون زنگ زد که اگه خونه اید من بیام بهتون سر بزنم...... خداییش کلی حرصمو در آورد اون روز..... حالا طرف نزدیکه خونمونه و هر دوتامون هم درس داریم و هم مدل مردم تانزاگومالا شدیم از بس که عید نشد که ما بریم حموم!....... البته خونمونم به سبک همون مردم تانزاگومالا تمیززززززززززززز بود!.... خلاصه سریعا تمام زمینا رو در حدی که فکر نکنن ما شیپیش داریم تمیز کردیم و کتاب و دفترامونم به صورت زیپ شده فرستادیم تو اتاق و خودمونم تانزاگومالایی موندیم!..... ولی این روزنامهه رو یادمون رفت برداریم...... تصور کن بری خونه ی یکی بعد همه چی مرتب و تمیز و اینا باشه ولی یه روزنامه ی عهد بوق با شبرنگ و ستاره و این چیزا از دیوارشون اونم کج و کوله آویزون باشه!!! حداقل اگه صاف بود می گفتیم که توش در مورد شهرتمون نوشتن مام زدیمش به دیوار..... البته شما اون آگهی بازرگانی که گنده بالاش نوشته رو ندیده بگیر!

خب دیگه برای این دفعه بسه........

راستی اگه دیدین کلمه های اولش یه مقدار سخته هضمش خوب بجوید و بذارین به حساب اینکه قاطی غذا خوردم و بعدشم امتحان داشتم و نفهمیدم که کدومشو اول بنویسم..... آخه دو تا امتحان و گذاشتن جلوی آدم میگن بنویس! خب چی کارش کنم..... همین میشه که من ادبیاتم ارتقا میابد و در سطح استانداردهای جهانی محصولات عدیده ای رو عرضه و تولید می نمایم.....

و نیز معذرت می خوام از این که این مدت کمرنگ شده بودم..... حالا اگه بشه میرم برنزه می کنم!...... آپ کردن کاری نداره ها.... فقط این شکلک گذاشتنش یه ذره دچار کمبود وقت می کنه...... وگرنه به من باشه که هر روز می نویسم..... کلش شاید نیم ساعتم نشه...... حالا من می نویسم یکی داوطلب شه نقطه هاشو با قرمز برام بذاره!

خب دیگه من برم.....

موفق باشین همتون

+ پت ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤
comment نظرات ()