خاطرات پت و مت از زبان پت

شام با پت و مت!

سلامممممممممم خدمت دوستان!

خوبی؟ خوش می گذره؟ منم هی بد نیستم.... به جز بینیم که دیگه داره کنده می شه خوبم! قیافمم الان یه چیزی تو این مایه هاست....

خب بذار ببینم امشب چیو تعریف کنم؟!....

خب....

آهان.... یه روز بعد از ظهر٬ در واقع یه شب (چون هوا تاریک بود ) با مت دم در خونه ی دوست مت (من نه ها! یکی دیگه!.... ) منتظر بودیم که بیاد بریم.... کجاشو یادم نیست چون احتمالا جای خاصی نبوده که در نهایت سر از یه جای دیگه در آوردیم!.... همینطوری که نشسته بودیم دیدیم یکی داره از دور دستها میاد.... دیدیم نون دستشه.... حالا این ادامه ی حرفامونه....

مت: پت به نظرت چیه دسته آقاهه؟

پت: فکر کنم نون سنگکه!.... عمو نون سنگک داره!.... مت.... عمو نون سنگک داره!.... منم میخوام.... مت.... ( من اصولا هر کی که چیز خوشمزه داشته باشه عموم میشه یا خالم!!!! البته به جز پلیسا که همشون عمومن!!!!  )

مت: ای ول.... خوبه تا این حاضر شه بریم نون بخریم با پنیر بخوریم.... ناهارم نخوردیم.... داره گرسنم میشه.....

در واقع صبحانه ام به سبک هول هولکی خورده بودیم!.... صبحش فکر کنم دوتامون دانشگاه درگیر بودیم.... بعد ظهرش کلاس بودیم.... بعد مت رفته بود خونه ی دوستش.... منم نشسته بودم دم در  خونشون مشقامو نوشته بودم که مثلا تو وقت صرفه جویی بشه.... بعد دیگه نرسیده بودیم که ناهار بخوریم.... ولی خب میوه از صبحش برداشته بودیم! عین اینا که می خوان زمینی برن مسافرت.... میوه و لباس و چمدون اینامونو صبح که می خواستیم بیایم بیرون بر می داشتیم.... فقط یه فلاسک چایی کم داشتیم!....

پت: من پایه ام.... ولی بعدش شام دیگه جا نداریم که!

مت: یعنی تو واقعا می خوای بعدش شامم بخوری؟

پت: خب آره دیگه.... این عصرونه٬ بعدش شام بخوریم.... من شام جدی می خوام!.... قبول؟

مت: شام نداریم! همینی که هست.... نون با پنیر!.... شایدم با چایی اگه دختر خوبی باشی!.... سنگکه ها!‌ ( فکر کرده من با سنگک دانکی {توضیح مترجم: خر!.... نویسنده خواسته لابد فیلتر نشه! } میشم!.... )

پت: نه مت.... عزیزم الان میریم نون می خریم.... بعد یه ذره می خوریم بعد میریم شام می خوریم!

داشتیم با هم چونه می زدیم که دوست مت اومد.... آقاهه که نزدیک شده بود دیدیم نونش یه چیز دیگه بود....

دوست مت بعد از اینکه در جریان مکلمات قرار گرفت: من که سیرم....

پت: وا! حالا کی تو رو دعوت کرده که کلاس میذاری؟

مت: همین!.... حالا چی کار کنم؟

پت: من میگم بریم شام بخوریم این آقاهه ( توجه داشته باشید که دیگه عمو نبودا! ) هم که نونش فایده نداره.... شامم که نداریم.... منم که قصد ندارم بعد از یه روز فعالیت شام بپزم تو هم که درس داری!

مت: الان که هنوز شب نشده آخه!

پت: الان هوا تاریکه.... مام ناهار نخوردیم.... همیشه که نباید ۱۱ شام بخوریم.... اصلا خوب نیست این کار!

دوست مت: من که سیرم.... حالا که اصرار می کنین شاید یه نوشابه بخورم!

پت و مت:

.........

در نهایت به پیشنهاد من رفتیم خانه ی کوچک .... الان خانه ی کوچکیا ببینن کلی کیف می کنن تو تبلیغاتی که من براشون کردم!  ( اینطوری دیگه کسی اونجا نمی ره!‌).... خلاصه رفتیم دیدیم تازه آقای آشپز می خواد تصمیم بگیره که شام چی درست کنه!..... مقداری بازیگوشی های مفرط با سس و نمک و دستمال رو میزا انجام دادیم.... البته هر میزی که کثیف می کردیم جامونو عوض می کردیم!.... بعد متوجه شدیم که اهالیه اونجا دارن تو آینه مارو تماشا میکنن!.... خوبه هیچیم بهمون نمی گفتن اون همه مدت!

خلاصه بعد از اینکه همه ی میزا رو کثیف کردیم دیدیم که غذای مارو آورد.... من همیشه اونجا از این غذاهای غیر معمولیش می خوردم.... بماند که حالاها دیگه سوپر سر کوچه هم از این غذا ها داره!.... ولی این دفعه به پیشنهاد مت که اونم از یکی دیگه شنیده بود (!) پیتزاشو امتحان کردیم....

من یکی دو تیکه خوردم دیگه سیر شدم.... در واقع از گرسنگی سیر شده بودم!.... متم همینطور.... مت میگه سالاد با سس خوردیم سیر شدیم.... یه ذره که خورد اونم سیر شد.... ولی من با سالاد سیر نمیشم معمولا!.... بعد دیدیم دوست مت داره همواره به کار خودش ادامه میده!.... من و مت نشستیم مقداری با هم درد دل کردیم.... غیبت کردیم.... مت ماجرای طوطیه خونه ی دوستشو برام دوباره تعریف کرد.... بعد آسانسورشونم باز تعریف کرد.... فکر کردیم.... تا این که یه ساعت بعدش غذای دوست متم تموم شد!.... حالا خوبه سیر بود!.... لابد تو رو در واسی مونده بوده اولش!....

تازه یه بارم من خودم به تنهایی این کارو کردم!.... یعنی با مت اینا رفته بودیم همین جا دوباره.... بعد به مت گفتم که بیا من و تو با هم یکی بگیریم من سیرم.... ولی مت گفت که گرسنه اشه کامل می خواد.... در نهایتم من همه ی مال خودمو به تنهایی به اضافه ی مقداری از مال سایرین خوردم!

وقتیم که رسیدیم خونه یکی از فامیلای عزیز مارو شرمنده نموده بودن.... دیده بودن که نمیرسیم خودمونو تحویل خونگی بگیریم برامون غذا درست کرده بودن فرستاده بودن! تصور کن .... طرف کلی چیز میز برامون پخته بود بعد فرستاده بود دم خونه!.... نمی دونسته اگه تحویل خونگی نشه تحویل بیرونی میگیریم دیگه....

خب.... دیگه بسه برای این دفعه.... اینم به خاطر اونایی که میگن کوتاه بنویس....

همتون موفق باشین

+ پت ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٤
comment نظرات ()