خاطرات پت و مت از زبان پت

پت به اکباتان ميرود!

سلاممممممممم

خوبی؟ خوش میگذره؟  

می خوام این دفعه ماجرای تاکسی رو بگم برای همین زود میرم سر اصل مطلب که بعد نگین زیاد نوشتم!

خب....

یه روز صبح نسبتا زود که من هنوز چشمام کاملا باز نشده بودن سوار بر تاکسی به سمت ونک در حال حرکت بودم.... آقای راننده تاکسی به شیوه ای کاملا غیر علمی - اجتماعی از بریدگی کردستان-ونک رفت تو و خیابونه یه طرفه رو بر عکس رفت... در نهایتم ملاصدرا رو بر خلاف جهت خیابون دنده عقب با سرعت نور.... منم مثل بقیه ی مسافرا با تکیه به تجربه و مهارت آقای راننده محکم نشسته بودم که دیدم یه صدا اومد از پشت سرم و راننده نگه داشت و زد تو سرش.... بعدشم پیاده شد!.... اولش نگرفتم چی شده.... مردم دورمون جمع و شدن.... با مسافرا داشتیم پشت و نگاه می کردیم که دیدیم یه خانمه از صندوق عقب در اومد٬ خاک مانتوشو تکوند و بعدشم یه دونه گنده زد تو گوش آقای راننده که سعی می کرد از دل خانمه در بیاره!!!! من و بقیه ی مسافرا مونده بودیم که باید چی کار کنیم که با این صحنه من شخصا بسیار تعجب کردم و از یه طرفم خندم گرفته بود به کار خانمه و از اون طرفم برای راننده ناراحت شدم.... بنده خدا آقای راننده.... فکر کنم اونم مثل من هنوز کاملا بیدار نشده بود که البته با کتکی که خورد خواب از سرش پرید!!!!.... آقای راننده اومد سوار ماشین شد و به راهش ادامه داد... خانمه هم کیفشو برداشت و رفت!!! من و مسافرا و مردمم همینطوری با دهن باز مونده بودیم!!!! این گذشت و عصر شد..... عصرش باید میرفتم اکباتان.... از یکی پرسیدم که چطوری برم اکباتان بهم پیشنهاد داد که تاکسی هایی که از ملاصدرا میرن اکباتان و سوار شم.... منم رفتم سوار یکی از همین تاکسیا شدم..... داشتیم نزدیک اکباتان میشدیم ولی هنوز تو اتوبان بودیم که یادم افتاد آدرسو از اونی که کنارم نشسته بپرسم که بدونم کجا پیاده شم.... من عمرا بفهمم که فاز و بلوک و اینای اکباتان چطوریه!!! خلاصه داشتم دنبال آدرس می گشتم که دیدم یه صدا از پشت سرم اومد دوباره!!! سپر ماشین پشتی خورده بود به سپر ماشینی که ما سوارش بودیم!!! آقای راننده پیاده شد و کلی دعوا و فحش و اینا دو تا راننده ها به هم دادن و قضیه رو بین خودشون مسالمت آمیز (‌ یعنی به صلح و صفا! ‌ ) حل کردن..... یه ذره که رفتیم جلوتر.... زد به موتور!!! یعنی من دیگه داشتم دلواپس می شدم.... مگه میشه این همه ماجرا تو یه نصف روز اتفاق بیوفته.... خدارو شکر تو هیچ کدوم کسی جدی طوریش نشد ولی خب می تونست حداقل یه کشته بده..... بگذریم.... موتور افتاد.... دختره که کنار من نشسته بود فکر کنم از کارای کمک های اولیه بلد بود.... دستش درد نکنه.... آقای موتور که البته خیلیم طوریش نشده بود رضایت داد و ما به سمت مقصد راهی شدیم..... وگرنه باید احتمالا تا صبح تو اون بزرگراه می موندیم.... آخه یه بار عصر تصادف کردیم بعد تا ۱-۲ نصف شب تو خیابون اسیر پلیس و اینا بودیم..... نه مقصر بودیم نه هیچی!

یه روز دیگه من باید دوباره می رفتم اکباتان.... من اکباتانو دوست دارم ولی مت میگه نه..... من از خونه هاش خوشم میاد ولی مت میگه خونه هاشو دوست نداره!!!! اونجا یه آقاهه هست که کشک اینا می فروشه تو مغازش بعد کشکاش خیلی خوبه!‌!!‌ جدی می گما  .... تازه یه نون باگت فروشی هم هست که نوناش خیلی خوبه... یه قنادی هم هست که از این شیرینی لایه لایه ای ها می فروشه..... که روش خاک قند داره و توش خامه..... ناپلئونی!‌ (‌ با تشکر از عوامل مزدور برای یادآوری اسمش! )..... خداییش خیلی سخته خوردنش... من که هر وقت می خوام از این شیرینیا بخورم باید چهار زانو بشینم رو زمین بعد همه ی تمرکزمو جمع کنم رو شیرینی!!!! بگذریم.... کارم تو میدون فاطمی تموم شد و از یه آقاهه پرسیدم که بهترین راه برای رفتن به اکباتان از اینجا چیه؟..... آقاهه گفت که برم آزادی بعد از اونجا همه میرن اکباتان.... دوباره ازش پرسیدم که چون به آزادی آشنا نیستم بهتر نیست که برم ملاصدرا بعد از اونجا برم؟!.... بهم گفت که نه چه کاریه؟ برو سوار اون ماشینه شو به راننده اش بسپر که میخوای بری اکباتان.... بعدشم یه پراید بهم نشون داد.... من بسیار خرسند رفتم سوار شدم.... همین که نشستم دیدم دو تا راننده ها دارن سر مسافر باهم جر و بحث می کنن.... تا فهمیدم که من باید سوال ماشین جلویی می شدم چون نوبت اون بوده٬ یه مسافر دیگه پیدا شد که با اونا بره..... ماشینی که من توش بودم پر شد و راه افتاد.... به آقای راننده گفتم که می خوام برم اکباتان کجا باید پیاده شم؟!.... بهم گفت که من نمی دونم ما فقط میریم آزادی!.... یه آقاهه که کنارم نشسته بود گفت که اگه سر یه جایی که اصلا اسمش یادم نیست پیاده شم بهتره ولی از آزادی همه میرن اکباتان..... خلاصه رسیدیم سر همونجا که گفته بود آقاهه و بهم گفت که پیاده شم.... منم پیاده شدم و همین طوری سر گردون همه رو نگاه می کردم٬ آخه هنوز به برج (!) آزادی خیلی مونده بود..... هیچ کسی نمی رفت اکباتان.... همه می رفتن یه جایی که مال یه شهر دیگه است..... هی می گم می خوام برم اکباتان می گه ما میریم ورامین! میگم من کاری به ورامین ندارم..... اون یکیام می رفتن قزوین و کرج و این جاها..... یکی چند تا دونه دمپایی گذاشته بود جلوش که بفروشه..... یکی دیگه چاقو ( نه از چاقو های آشپزخونه ها! ) و این چیزا یه عالمه چیده بود رو زمین.... من هیچوقت فکر نمی کردم که این جور چیزا رو بشه از دستفروشم خرید!!! یکی دیگه هم یه عالمه فندک و پفک و اینا داشت..... و من در حالیکه اینارو نگاه می کردم دیدم که نزدیک بود برم زیر اتوبوس..... یهو دو نفر با هم دعواشون شد همه ی مردم جمع شدن دورشون!!!! دیدم چاره ای ندارم هیچکی نیست که ازش بپرسم.... یعنی بود ولی همشون یه طوری بودن اوناییم که نبودن یا مال شهرستان بودن که نمی دونستن من باید چی کار کنم یا اینکه مشغوله دعوا بودن یا اینکه عجله داشتن نمی تونستن به خاطر من صبر کنن!!!! زنگ زدم مت که بگم من موندم اینجا چی کار کنم..... مت مریض بود خوابیده بود جواب نداد.... زنگ زدم اونی که می خواستم برم پیشش دیدم جواب نمیده!!!! دیدم چاره ای نیست همینطوری رفتم برای خودم..... تا اینکه یکی بالاخره پیدا شد که بهم بگه اون اتوبوسه میره.... البته بماند که یه عالمه سوال جوابم کرد تا بهم گفت.... رفتم سوار اتوبوسه شدم و یک ساعت و خرده ای بعد رسیدم به مقصد!!! وقتیم که رسیدم صاحبخونه فرمودن که اتوبوسه کل اکباتان و دور زده و آخر سر رفته فاز ( بلوک؟ ) اونا که جا داره من همین جا مراتب قدردانی از ایشون رو به عمل بیارم! ..... و من البته خودم همون موقع که سوار اتوبوس شدم فهمیدم که راه طولانی در پیش دارم چون از یه مسافره که پرسیدم چپ چپ نگام کرد!!!! این بود ماجرای سفر من به اکباتان! البته من ۳ بار قبلشم تو روز رفته بودم آزادی.... یه بارش با مت داشتیم از یه جا میومدیم از اونجا رد شدیم ۲ بار دیگشم اون سمت دانشگاه صنعتی کار داشتم رفته بودم..... ولی هیچوقت سر همونجا که آقاهه گفته بود تنها نرفته بودم....

می خواستم این دفعه کلا در مورد تاکسیا بگم ولی این طلاجووووووون و یونیکو نمی ذارن که.... مجبور شدم بازسازی کنم نصفه نیمه..... بعد حالا این دو نفر دارن کامنت می ذارن تند تند......

موفق باشین همتون

+ پت ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٢
comment نظرات ()