خاطرات پت و مت از زبان پت

ماجراهای من و مت ( قست دوم!!!‌ )

سلاممممممممممممم

خب مستقیم میریم سر اصل مطلب که مجبور نشم زنگ تفریح نگهتون دارم!!!  

پیشنهاد می کنم که این پست چون طولانیه و ۴ قسمته... قسمت اولشو یه روز بخونین... قسمت دوم و سومو یه روز... قسمت آخرشم یه روز دیگه... من جدا جدا ننوشتم چون به هم ربط دارن بعدشم دیدم اگه بخوام ۳ تا پست در مورد یه موضوع بنویسم خوب نیست!!!

یه شب مت زنگ زد که من باید صبح برم وزارت علوم آقای فلانی رو ببینم... میای؟ منم که پایه!!! گفتم باشه بریم... صبح پاشدیم و رفتیم اونجا....

رفتیم تو و آقای فلانی رو پیدا کردیم... حالا اصلا کاری به ظاهر آقای فلانی که با دمپایی و این صوبتا قدم می زدن و بقیه ی چیزا  کاری ندارم... رفتیم تو اتاق... بخشای مهم مکالممون رو براتون میگم...

آقاهه (‌به سمت من) : خب خانم شما کارتون درست شد؟

من: در واقع ایشون کار دارن منم همراهشون اومدم چون به اینجا آشنا نبودن...

مت: بله...

آقاهه: نه اون مورد ۶ ماه پیشتونو می گم

(‌حالا که فکر می کنم می بینم طرف چه مصمم بوده! )

مت:

من:

من (‌ به اون حالتی که جلوی آدمای زیادی کنجکاو-فضول- می گیرم! ) : ‌کار من مال طبقه ی سه بود... الان طبقه ی دومیم... اون بخش با این بخش فرق داره فکر کنم! ...

آقاهه: بله می دونم... می گم درست شد؟  اگه نشده...

که من نذاشتم بقیشو بگه... گفتم: بله اون کار مال خانم فلان بود و الان ۷ ماهه که درست شده!

آقاهه: بله این ماه می شه ۷ ماه!!!

مت ( با چشم و دهن اشاره کرد) : اگه می شه یه ذره مهربون باش... کارمو انجام نمیدها!

من ( به اون حالتی که جلوی آدمایی که بد نگاه می کنن -هیز- می گیرم! ) : مت جورابتو بکش بالا... یا شلوارتو یه کاری کن... پات اومده بیرون... نمی بینی این یارو چقدر هیزه!

مت تا زانوشو کرد زیر صندلی که آقا هیزه نبینه!  (  )

من ( رو به آقاهه - به خاطر مت یکم آرومتر! ) : شما از کجا متوجه شدین که من اینجا بودم؟ چون اصلا شمارو یادم نمیاد و مطمئنم هستم که کارم به هیچ عنوان دست شما نیوفتاده!

آقاهه: بله ولی شما رو دیده بودم که میاین!

من ( تو دلم! ) : شیطونه میگه پاشو میز و له کن تو سرش که دیگه هیز بازی در نیاره! حالا خوبه نه موجود عجیب غریبی هستم نه پر سر و صدام نه هیچی! که بگم همه ی عالم متوجه رفت و آمدم شدن!...

مت قبل از اینکه نقشمو عملی کنم حرفو عوض کرد...

مت: آقای فلانی گفتن که این مورد درسته... اگه می خواین خودتون ازشون بپرسین...

آقاهه: خب صفر اینجا بستس... بهش زنگ بزن من ازش بپرسم که ببینم آقای فلانی چی گفته!

مت در حال شماره گرفتن...

آقاهه با در خودکار بیک شیرجه زد تو گوشش... حالا مگه ول می کنه... از این گوش به اون گوش... همچین گوششو پاک می کرد که انگار داره با گوش پاک کن پنبه ای پاک می کنه... گفتم الانس که خون از گوشش جاری شه!!!

منم که مادرزادی وسواس دارم... از هیز بازیش شاکیم بودم... داشتم فکر می کردم که گوشیرو از مت بگیره موبایلش کثیف میشه بعد باید بهش بگم که حتما گوشیشو بشوره... بعدشم نیم ساعت تو آب ژاول بجوشونه!... در ضمن داشتم آقاهه رو همینطوری نگاه می کردم... یهو دید ماتم برده به کارش از گوشش در آورد... آخه من معمولا وقتی هم که یه چیزی رو نمی گم از مدل نگاه کردنم معلوم میشه که چی تو ذهنمه! تلفنو گرفت دستش بالاخره... بعدا برای مت تعریف کردم که گوشیش به چه چیزایی آغشته شده!!!!

آخرشم کار مت و نصفه نیمه انجام داد...

تبصره: این اتفاق مال زمانیه که وزارت علوم جابه جا نشده بود... فکر کنم این آقاهه الان تو وزارت خونه ی مذکور وجود خارجی نداشته باشه... آخرین بار که گذرم افتاد اونجا همه مرتب بودن و کفش پاشون بود و خودکاراشون در نداشت ( ممکنه در خودکاراشون تو گوششون مونده باشه هنوز! )... البته خب همه جا همه جور آدم وجود داره!!! ( اینم یه جمله ی قصار از پت! )

-------------------

بذار اینم بگم... این یکی کوتاهه...

یه بار با مت رفتیم یه جایی که اسمش اصلا یادم نمیاد... آدرسش یادمه ولی یه جایی بود که به راهنمایی رانندگی ربط داشت... رفتیم اونجا... دیدیم همه تیریپ سربازن و ما دو تا اونجا خیلی نا منظمیم!!!  اولین دفتری که دیدیم رفتیم تو... دیدیم یکی با یه شکم خیلی ناهنجار نشسته... ازش پرسیدیم که ما این موردو باید کجا پیگیری کنیم... بعد دیدیم که همینطوری که لم داده بود و داشت تخمه میشکست شروع کرد به سوال جواب الکی! همینطوریم که داشت سوال می کرد تخمه می ذاشت تو دهنش بعد پوستشو با تف و سایر موارد به صورت پرتاب مینداخت رو زمین !!!!‌ ( البته نشونه نمی گرفت- گاها به جاهای دیگه نظیر میز و پنجره و اینام می خورد! ) یعنی من که نزدیک بود بزنم تو دهنش!!!  ( چه خشن! ) هم حرصم گرفته بود که الکی سوال جواب می کنه... هم اینکه همه جا رو داشت کثیف می کرد... بعدشم خیلییییی بی ادب با دهن نیمه باز و نیمه بسته جواب می ده... بعدشم راستشو بخواین شدیدا هیز بود! منم که هم وسواس دارم هم هیز گریزی... دست متو گرفتم گفتم بیا بریم این حالیش نیست هیچی...

در نهایت خودمون رفتیم اونجا که باید می رفتیمو پیدا کردیم!!!

--------------------

اگه از این ماجراها بخواین یه عالمه دارم...

یه دفه رفتم فتوکپی... مت نبود٬ خودم بودم! فتو کپیش یه آقای خیلییییییی بد اخلاق و خیلی شلخته و کثیفی بود که با چند تا پسر منظم کار می کرد... یه مدت دیدم هر دفه که می رم چیزایی که میدم برای کپی رو می خونه و اظهار نظر می کنه در موردشون...

یه بار مثلا گفت که اینا چیه می خونین؟ تو دانشگاه اینا رو درس می دن؟ اینا مال هنرستانه! بعد منم بهش گفتم که نظرشو به وزارت علوم منتقل می کنم که از این به بعد سیلابس درسارو بدن براشون ایشون تنظیم کنه!!!  به استادمونم می گم ازشون کمک بگیره اگه جایی از درسو بلد نیست! 

خلاصه یه بار دیگه که بار آخرم بود رفتم یه چند تا چیز کپی کنم... مغازش شدیدا شلوغ و پلوغ بود... شروع کرد از اول زندگی منو تعریف کردن! یعنی یه چیزایی رو گفت که روحمم ازش خبر نداشت!!! بعد یه حالتیم به خودش گرفته بود که انگار خوشحاله از اول عمرم دوربین مخفی گذاشته تو زندگیم!!! ملتی که تو مغازه بودن انقدر بد نگاهم می کردن که انگار آدم ندیدن تا حالا!  از اون روز دارم فکر می کنم چطوری ممکنه تونسته باشه این همه چیز و بدونه! نه فالگیر بود ( آخه منم نکه خیلی به این حرفا اعتقاد دارم! ) نه تو چیزایی که تا حالا برام کپی کرده بود در مورد وزنم زمانی که به دنیا اومده بودم نوشته بود نه هیچی!!!

اینم از ماجرای فتوکپی....

-------------------

این دیگه آخریشه! دیدم بالایی رو تعریف می کردم حرص خوردم گفتم یکی بگم که خیلی حرص نخورده باشم!

یه بار دوباره خودم دوباره... مت اصفهان بود!... رفته بودم شهرک آزمایش... قبلا خیلی وقت پیشش رفت بودم اونجا... بعد همینطوری داشتم برای خودم مسیری که رفتم و یادآوری می کردم و می رفتم که رسیدم دمه اتاق یه آقاهه که نمی دونم سر چی چی بود... عمرا سر از این درجه ها در بیارم!!! رفتم تو... سلام و احوالپرسی رایج کردم و بعد سرچی چی شروع کرد...

سر چی چی: کجا رفتی اون دفه... چند ماهه الان... گفتم لابد ول کردی کارتو....

من: مطمئنین من بودم؟

سر چی چی: بله موردتونم این بود که....

من: ولی من اصلا شمارو یادم نمیاد!

سر چی چی: خب! باید الان بری بانک... این مبلغو واریز کنی... بعدشم بری فلانجا و ...

راه افتادم به سمت بانک... دیدم یه صف بلندددددددددددد با یه عالمه آدم که در تمام عمرم مشابهشون ندیده بودم... بی نظیر بودن! همه شون یه مدلی بودن... رفتم تو صف ایستادم... دیدم جلوییم برگشته داره چپ چپ نگاهم می کنه... بهش یه جوری حالی کردم که صف از اون وره! خلاصه دیدم همه یه جورین انگار...

بذار قیافه هاشونو اینکه برای چی اومده بودن اونجا رو بگم... یکی از این کاپشن چرم مشکی و قرمز کوتاها که یه عالمه زیپ داره با شلوار لی یه مدلی... موها آلمانی( از اینا که گوشه هاش هیچی مو نداره بعد بالاش یهو یه عالمه داره!) !!! برای رهاییه وسیله ی نقلیه اش اومده بود... یکی دیگه یه بلوز گل منگولی... شلوار بنفش بوققققق... سیبیل فرفری ( اسمشو نمیدونم چیه! )... دنباله یه چیزی برای کامیونش!!!! یکی دیگه یه کاپشن گنده... شلوار دور کمر چین دار... با کفش پاشنه دار... نفهمیدم برای چی اومده بود... البته اون یکیارم از قیافه هاشون حدس زدم برای چی اومده بودن! ( با هیچ کدوم حرف نزدم! ) بقیه شونم تقریبا تو همین مایه ها و یا ترکیبی از همین مدلا بودن... (‌ نمی دونم این مسائل چی کار به شهرک آزمایش داره؟! مثلا کامیوندار لابد یه جایی هست که به کارش رسیدگی کنه دیگه! نمی دونم اونجا چی کار می کردن!‌ )

خلاصه همینجوری که داشتم آدما رو نگاه می کردم دیدم که...

آقای بانکدار صدا کرد: خانم! خواهرم!‌ تشریف بیارین جلو...

منم که مصمم رعایت حقوق شهروندی گفتم: نه این آقایون جلوی من بودن از اول...

خلاصه به اصرار آقاهه رفتم جلو... البته شاکی که من خواهر شما نیستم الکی حرف در نیار!

گفت: دخترم این صف برادرانه! اون ور مال خواهراس...

هر چی نگاه کردم دیدم نه خواهری تو کل سالن وجود خارجی داره نه صف خواهرانی! همشون برادرن!!!

اومدم بگم من دختر شما نیستم که حرفمو نگه داشتم! گفتم: آقا چه فرقی می کنه... من که کسی رو نمی بینم...

در نهایت آقاهه کار منو خارج از صف انجام داد و تموم شد...

تو راه که بر می گشتم دیدم بنده خداها حق داشتن اونجوری نگاه کنن... بعد که فکر کردم دیدم آره بنده خدا سر چی چی راست میگفته... اون دفه هم همین رفته بودم چون اسمش برام خیلی آشنا بود و بعدشم اینکه فامیلیش یه جوری بود که یادم اومد! حالا خوبیش این بود که بنده خدا ویژگی شخصیت های اول و دوم و نداشت و گرنه متم نبود که آبروداری کنه... اون موقع من هنوز درگیر کارم بودم!

خب دیگه داستان تموم شد...

منم برم لالا تا خورشید بیدار نشده!

شب همگی خوش

+ پت ; ٤:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()