خاطرات پت و مت از زبان پت

پت به خريد ميرود

سلامممممممممممممممم خدمت دوستان!

شدیدا سریع میرم سر اصل مطلب که دچار کمبود وقت مزمن شدم!

خب! بذار ببینم چی می خواستم بگم؟!

آهان بذار از همین ماجرای چند روز پیش شروع کنم....

چند روز پیش بعد از دانشگاه به ذهنم اومد که برم یه پالتو خودمو مهمون کنم!!!!  به همین منظور بعد از دانشگاه رفتم خرید.... رفتم تو یه مغازه که معمولا نمی رم... چرا؟ خب معلومه! هنوز وضعم اونقدر خوب نیست که ۶۰۰ هزار تومن پول یه شلوار پارچه ای بدم... تو اون مغازهه همه چی بر همین اساسه...

خلاصه رفتم تو دیدم که پالتو هاش همش مدلای عجق وجقه... مثلا دامنش ( یعنی کمرش! ) چین داره و سر آستین و دوره یقه و همه ی اینا چین چینیه.... انگار چین چینی مد شده!!! حتی پروشونم نکردم که ببینم چه مدلی میشن تو تنم!!!!  همینطور که داشتم فکر می کردم که چی کار کنم٬ دیدم یه پالتوی ناز اون دور داره منو صدا می کنه ... رفتم دیدم که آره نسبتا معمولیه و خیلیم شلوغ نیست و به درد کار من می خوره... قیمتشو همینجوری که آویزون بود نگاه کردم دیدم نوشته ۲۴۴ گفتم خب قیمتشم خیلییییییییییی معقولتر از قیمت بقیه ی چیزاشه... بعد با خودم حدس زدم که لابد چون مارکش خیلی معروف نیست انقدر ارزونه!!!  برداشتم که برم پرو کنمش دیدم قیمتش دنباله داره!!!‌ تصور کن! ۲۴۴۵ یعنی تقریبا ۲.۵ میلیون!!!!  اول فکر کنم کدشه!  داشتم با خودم کلنجار می رفتم که دیدم یه پیراهن زیرش آویزونه... گفتم لابد پیراهنشم روشه٬ که دیدیم نخیر... پیراهنش خودش به تنهایی یه ۹-۱۰ رقم کد داره!!!  هیچی دیگه همین... گفتم که گفته باشم! نکنه فکر کردین ۲.۵ میلیون پول یه لا پالتو میدم؟!  البته میگم که این مثلا از همه ساده تر و ارزونتر بود! تازه خوبه فکر کردم که مارکش همچین معروف نیست!!!‌ خب به من چه من فقط مارکایی که تا رقمای زمینی اند رو میشناسم!!!!  تازشم اصلا اصلا اصلا پالتوش مناسب سن من نبود... جدی میگم! شاید ۲۰-۳۰ سال دیگه!  دیدی بعضی چیزا به بعضی سنا نمیاد؟!

خب حالا بذار یه ماجرام از مت بگم بعد برم سر درس و مشقم که شدیدا درس لازم شدم!!!

یه روز نمی دونم چی شد که به سرم زد برم شلوار بخرم... یعنی رفتم از یه مغازهه یه مانتو خریدم بعد دیدم شلوارم داره همون مغازهه٬ اومدم خونه فکر کردم من که هر چیم شلوار داشته باشم بازم کمه خوبه برم از اون شلوارا بخرم.... البته بماند که از ته دل شلواراشو دوست نداشتم ولی خب نمی دونم چی شده بود که به سرم زده بود! ( معمولا این اتفاق نمیوفته که به یه چیزی گیر بدم٬ اونم لباس مخصوصا!!! ) خلاصه عصرش به مت گفتم پاشو بریم من یه شلوارم بخرم... رفتیم و از اونجا که همه ی دخترای هموطن ( دور از جون شما البته! ) شدیدا لاغر و -- (‌ا من که نگفتم هر چی خواستین بذارین!‌ می خواستم ببینم می تونین حدس بزنین که واژه ی جاخالی گل () هست!  دو تا خط برای دو تا حرف!!!  ) هستند همه ی شلوارای موجود در مملکت در سایز مارمولک ( اینم دور از جونه همه ی شم عزیزان! ) تهیه و توزیع میشن! و از اونجا که من اصلا عادت ندارم از خوراکی پرهیز کنم  معمولا این قبیل مشکلات زیاد دارم!!!! ( حالا یکی ندونه فکر می کنه سایز الفنتم! ( مترجم : فیل!-نویسنده فارسی نگفته که هوش هموطنان عزیز بره بالا!!!) )

خلاصه رفتیم تو مغازه و ۲-۳ تا از شلواراش بردم که پرو کنم... هیچ کدوم اندازم نبود!!!  تصور کن هیچ کدومشون.... خلاصه هی من شلوارارو می دادم بیرون مت یکی دیگه میداد تو... ( بین خودمون بمونه دوباره همون سایز یه مدل دیگه می داد - بعد که گفتم چرا همش همین سایزو میدی؟ گفت که اینا مدلاش با هم فرق داره سایزاشم استاندارد نیست!!! بعد آقاهه می شنید می گفت نه خانم اینا خارجیه! استاندارد نمی دونم چی چی داره و از این چرت و پرتا!!!  خیال کرده ملت از پشت کوه اومدن!  )... در نهایت خسته شده بودم و کلافه و نزدیک بود که سر فروشنده و متو یه جا بکنم... هی می گفتن این با اون یکی فرق داره... خلاصه در نهایت آقای فروشنده اعلام کردند که خانم (‌منظورش من بودم!!!‌ ) خسته شدن الان یکی دیگه بهش بدیم میاد می زنتمون! ( ماشالا این فروشنده ها رو عصاب راه میرن بس که! ) ... اومدم بیرون و دوباره یه مانتوی دیگه خریدم!!!  البته این دفعه دیگه فروشندهه جرات نکرد اظهار نظر کنه!!!  آخه صبحش که اون مانتو اولی رو خریدم هی می گفت این رنگیش و بخر اون رنگیشو بخر تا اینکه آخر سر بهش گفتم چی کار داری من چه رنگی می خوام بخرم؟! هی یه آبیه نافرم بد رنگ می داد که روش یه چیزای زرشکی بود نمی دونم قهوه ای بود بعد اصرار که اینو بخر! در حالیکه صدریش ( الان مت میگه این سبزه؟ این توسیه! نکنه کوررنگی داری پت؟!  ) خیلی خوشگلتر بود!

راستی امروز یه چیز خیلی خنده دار از مت شنیدم... می گفت که زمانی که دانشگاه می رفت سر همه ی کلاساش می رفته!!!!  ولی من تا اونجا که یادمه کلاسای صبح که خواب می موند... بعد از ناهارشم حوصلش نمیومد که بره.... ۵ شنبه عصراشم معمولا یه چیزی می شد که نره!!!! نمی دونم تابستون همشو رفته یا چه جوری حساب کرده! ( خوبیش اینه که اسباب کشی دارن نمی رسه حالا حالا ها اینارو بخونه!!! وای وای وای چه دوست بدی! اونا اسباب کشی دارن من نشستم اینجا دارم وبلاگ بازی می کنم!  )

خب دیگه من برم سر درس و مشقم که صبح داره  میشه دیگه!

موفق باشید

+ پت ; ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
comment نظرات ()