خاطرات پت و مت از زبان پت

پت و همسایگان!

تا یادم نرفته امروز صبح رو تعریف کنم! داشتم حاضر میشدم که از در بیام بیرون و در عین حال هم داشتم با خودم مشورت میکردم که چی بگم و چطوری بگم و اینا. یعنی رسما داشتم با خودم بلند صحبت میکردم. در همین حال که داشتم تند تند مشورت میکردم درو باز کردم و دیدم خانم همسایه روبرویی هم اومده بیرون!!!!‌ گفتم ته مونده ی آبروم رفت! برگشتم تو که مثلا چک کنم ببینم گاز رو خاموش کردم یا نه که دیدم خانم همسایه تو آسانسور منتظرمه!!!!!! گفتم بیخیال اون یه چکه آبرو. سلام کردم و اینا. یه خرده که گذشت خانمه پرسید تنها زندگی میکنی؟! گفتم نههههههه! چرا فکر کردی داشتم با خودم صحبت میکردم!؟

یه خرده دیگه گذشت گفت میدونی این خونه یه اشکالی داره که وقتی در گاز رو باز میکنم آژیر میکشه. با خودم گفتم اوههههههه فکر کنم از صدای آژیر ما کر شده! آخه وقتی داشتم نون تست میکردم (الان وروجک میاد میگه داشتی نون میسوزوندی) آژیر شروع کرد به جیغ زدن تا یه نیم ساعت اینطورا بعدش!!!!! گفتم آره اتفاقا! ببخشید فکر کنم خیلی اذیت شدین آژیر ما هیچجوری ساکت نمیشد!

خلاصه تا رسیدن آسانسور از طبقه ی سه به همکف فقط مونده بود زنگ بزنه امین آباد!

اینو گفتم این یکی رو هم بگم! همسایه کناریمون یه زوج با کلاس و این صوبتا هستند. از اون مدلها که ۶ صبح میرن خلبانی و ۵ عصر شامشون رو هم خوردن! چند هفته پیش ها یه جا بودیم که تو قابلمه بهمون غذا دادن مام آوردیم خونه و خوردیم، جاتون خالی خوشمزه هم شده بود. در عالم مجردی هر جا که بری بهت یه قابلمه هم غذا میدن ببری خونه دیگه! یه روز عصر که داشتم قابلمه رو میبردم پس بدم این اتفاق افتاد. فکر کنید پت با یه تیپ عالی، چیزی در حد اونچه که قبلا از فشیون بودن تعریف کردم، با یه قابلمه ی گنده ی سوخته و کج و کوله دم آسانسور ایستاده! تا اینکه آسانسور اومد، در باز شد و یه جوجه.... ا! خط رو خط شد... در باز شد و آقای همسایه کناری اومد بیرون و یه نگاه "راه گم کردی بچه جون؟!" بهم کرد و راهشو کشید رفت! حالا خدا رحم کرد هوس نکرده بودم با قابلمه بندی بزنم برقصم! جاتون خالی! کلی خاطرم منبسط شد!

بریم به کار و زندگیمون برسیم که ته پروژه ست و قلندر بیدار!

شعر مرتبت: بردی از یادم! با یادت شادم! هاااااااااییییییییی هاهاییییییییی

+ پت ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
comment نظرات ()