خاطرات پت و مت از زبان پت

چه کسی پنیر من را دوست دارد؟

پت و وروجک در شبی از شبهای بی غذایی تصمیم میگیرن برن خرید! تا بلکه از گرسنگی، این بلای معده سوز، جان سالم بدر ببرند! به همین منظور راه میوفتن به سمت فروشگاه. با دیدن پنیر ها و نون ها و خوراکی ها برق سه فاز* از چشمانشان میپرد و تمام پنیر ها و نون ها را میخرند. 

وروجک هی میگه بذار پنیری بخریم که میدونیم چیه. پت میگه باشه اما اینا هم خوشمزه ست و من خوردم و میدونم که خوبن. خلاصه چند تا پنیر آشنا میگیرن و دو تا پنیر غریبه! 

فردا صبح که میشه پت بیدار میشه صبحانه رو آماده کنه، میره سر پنیر غریبه. از بسته اش که در میاره احساس میکنه وای این چقدر چربه!!!!! وای این چقدر بو میده!!!! روشو که میخونه میبینه پنیر غریبه علاوه بر غریبه بودنش، پر چرب هم هست! میگه خب وروجک که عمرا اینو حتی نگاه کنه، بذار خودم یه خرده بچشم. یه ذره ی باریک ازش با چاقو میبره و به زور میاد امتحان کنه که میبینه به هیچ وجه نمیتونه چنین چیزی رو بخوره. تصمیم میگیره قبل از اینکه کارش به بیمارستان برسه بی خیال پنیر غریبه بشه! 

وروجک که بیدار میشه پنیر رو بو میکنه میگه این که بو نمیده!!!! ولی به توصیه ی پت نمیخوره ازش. چون وروجک کلا معده اش به لبنیات حساسه! دفعه ی بعد که وروجک بو میکنه ** تا نیم ساعت سرفه کرد!

خوووولاصه پنیر رو لایه هزار تا نایلون و کیسه و اینا میپیچن که پت با خودش ببره سر کار بده به یکی از دوستاش که کلا هر چیز مجانی رو دوست داره!!!!! یه بار باید براتون از این دوستش بگم! به هر حال این دوستش کلا تو این مدل پنیر خوردن ید طولانی داره و پت سرمست از اینکه برای پنیرش صاحب پیدا کرده راهی محل کار میشه.

یکی از دو تا پنیر رو از زندگیشون بردن بیرون و یکی دیگه مونده هنوز! پت بقیه ی روز رو به دنبال کسی میگرده که به پنیر غریبه علاقه داره، تا اون یکی رو هم فرداش برای اون بیاره، اما هیچ کسی گویا این پنیر رو دوست نداره، و یا حداقل این همه اش رو دوست نداره.

فردا صبح پت تصمیم میگیره هر طور شده پنیر رو از زندگیش ببره بیرون. برای همین پنیر دوم رو بر میداره و راه میوفته به سمت محل کار. با خودش فکر میکنه نگهبان محل کار حتما این پنیر رو دوست داره. لازم به ذکره که تو اتوبوس همه از دست پت و بوی پنیری که از تو کیفش میومد فرار میکردن!!!!!

میرسه سر کار و به نگهبان میگه تو از این پنیر ها دوست داری؟ که نگهبان چشمانش برق میزنه و پنیر رو میگیره و بو میکنه و به به میکنه و شاد و خوشحال فریاد تشکر! تشکر! سر میده!!!!! پت هم خوشحال و خندون میره سر کار! ظهر میره بیرون و وقتی بر میگرده میبینه بوی پنیر کل فضای جلوی ساختمون رو گرفته!!!!! بعله! نگهبان مشغول خوردن پنیره و احساس خوشبختی از چهره اش هویداست!!!!

 

 

 پاپستی!

* دکتر مهندسهای علم الکترونیک در زمینه ی شش فاز بودن آن هنوز مشغول تحقیق هستند!!! چون گویا رهگذری در آن شب بارانی برق را شش فاز روئت کرده!

** وروجک کلا تا متوجه نمیشد پت چه بویی رو میگه ول کن ماجرا نبود! ولو به قیمتش جونش!

 

 

بازی

دو تن از وبلاگ نویسان این مرز و بوم از ما خواستن که تو بازی شرکت کنیم که اون بازی باید بگیم قربون کی میریم!!!! عرضم به حضورتون که ما خیال نداریم تا زمانی که ملک الموت برای طلب جان بیاد، قربان کسی بریم. جان گرانبهاست پدر جان! شوخی که نیست! 

+ پت ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
comment نظرات ()