خاطرات پت و مت از زبان پت

فرانچسکو!

با وروجک که رفته بودیم فرنگ... آره بابا! همون دفعه رو میگم!

میفرمودم! با وروجک که رفته بودیم فرنگ یکی از مشکلات بنیادیمون، بعد از بلد نبودن زبون اجنبی های نژادپرست، غذا سفارش دادنمون بود!

به طور مثال یه شب همینطوری راه افتادیم رفتیم که شاید یه رستوران پیدا کنیم. گفته بودم جایی که مستقر شده بودیم یه ده کوره بود تو دل کوه؟ حالا که گفتم! خولاصه همینطوری که رفتیم دیدیم یه جایی هست شبیه خونه ولی دم درش تابلو داره و توانایی رستوران بودن رو داره! این بود که رفتیم تو و دیدیم که آره بابا! رستورانه! چه رستورانه راحتی هم هست! نشستیم اونجا و گارسون یه خانم درشت بود که رفت برامون منو آورد. حالا ما هی نگاه میکنیم هی چیزی نمیفهمیم. هی نگاه میکنیم هی چیزی نمیفهمیم! آخر سر صداش زدیم گفتیم ببین خواهر! بگو اینا چیه محض رضای خدا! که اونم چون زبون بین ال*ش خوب نبود رفت دیکشنری آورد. اما اگه شما تونستی اون الفبای تو منو رو تو دیکشنری پیدا کنی منو وروجک هم تونستیم. خولاصه غذا سفارش دادنمون یه نیم ساعت یه ساعتی طول کشید! آخرشم یه چیز دیگه آورد!

یه شب دیگه رفتیم یه ده کوره ی دیگه که مثلا آب و هوا عوض کنیم. باورتون نمیشه مردم و مغازه ها که میدیدیم انگار کنی که سی سال تو غار زندگی میکردیم! خولاصه اونجا چون یه خرده جنبه ی روستا بودن داشت و دیگه ده کوره نبود، میشد کسی رو پیدا کرد که یه ذره بین ال بلد باشه! رو این حساب اون دو شبی که رفتیم اونجا دلی از عزا در آوردیم! شب اول که دیدیم یه رستوران خوشکل اونجا هست که به نظرمون اومد میشه توش غذا پیدا کرد! این بود که بدون فوت وقت حمله کردیم توش! شب دوم گفتیم شاید اگه بگردیم دونر کباب پیدا کنیم!!!!!! لازم به ذکره که اینجانب هوس دونر کباب کرده بودم و هر چی هم که بهم میگفتن نداریم میگفتم میخوام! اول رفتیم تو یه رستوران-مانند آسیای دور (چین!) بعد یکی داوطلب شد برامون از رو کتاب دونر کباب پیدا کنه! که بعد گفت نداریم همچین چیزی!‌ فقط یکی هست که اگه برید میمیرین از مریضی از بس کثیفه!!!! که خب مام جوون بودیم و نرفتیم! خولاصه به درخواست خودمون زنگ زد تاکسی اومد. تاکسی که اومد آقای رستوران دار پیشنهاد داد که بریم یه رستوران سنتی. راننده تاکسی هم یه خانم متشخص بود که با سر تایید کرد و به هم یه چیزهایی گفتن که به نظر میومد داشتن از خاطراتی که تو اون رستوران داشتن میگفتن!!!!! مام گفتیم به تشخص این دو نفر نمیخوره که بد جایی باشه! راهی شدیم و قبل از اینکه کرایه ی تاکسی رو بشمریم رسیدیم!!!!!‌ چون دو تا کوچه اونورتر بود!!!!!

بهمون گفت رستوران اون دره! حالا من توقع جای تیره و تاریک با مثلا موسیقی زنده داشتم، ولی وروجک فکر میکرد الان میریم دربندی فرحزادی جایی!!!!!! رفتیم تو... خدا نصیب کسی نکنه! یه بوهایی میومد که من رسما سرم گیجی ویجی میرفت. کلا سه تا میز شاید تو رستوران بود که سر یکیش تعدادی پیرپاتال داشتن ورق بازی میکردن و انگار بومی از کودکی اونجا بودن و هیچوقت از پای میز بلند نشدند! چند ثانیه داشتیم با خودمون فکر میکردیم که چی کار کنیم و چی کار نکنیم که یه خانمه با یه پیشبند و ساطور و چاقو اومد!!!!! حالا نه به این افتضاحی ولی یه همچین حسی بهت القا میشد! خب باشه بابا! با ساطور نیومد ولی منو دستش بود! منو رو داد دستمون و شروع کرد به گفتن یه سری چیز که من و وروجک هیچیشو نفهمیدیم! دیگه نزدیک بود به استیصال برسیم که کشون کشون مارو برد نشوند رو مبل. حالا شما داشته باش که پیرپاتالها رو ما اجنبی ها زوم کردن و هر لحظه امکان داره بپرن ازمون عکس بگیرن!!!!! خولاصه ما نشستیم رو مبل و سعی کردیم رابطه ای بین منوی جلوی رومون و منوی شبهای قبل و کلمات تو دیکشنری چند شب قبل پیدا کنیم. هر چی بیشتر تلاش میکردیم، کمتر تشابه پیدا میکردیم! این بود که گفتیم بریم! ما که نمیفهمیم اینا چین، اینجام که خیلی بو میاد. داشتیم جمع میکردیم که بریم دیدیم خانمه اومد دوباره مارو نشوند و شروع کرد به بلند بلند داد زدند که فرانچسکو! فرانچسکو!!!!! یه لحظه احساس کردیم احتمالا فرانچسکو نقش آمبولانسی، ٩٩٩ای چیزی داره که داره میاد کمک!!!! چند دقیقه در اون حال بودیم (در این حال که خانمه جلومونو گرفته بود که از جامون تکون نخوریم و یه ریز آژیر میکشید که فرانچسکو!).....

دیگه خسته شده بودیم و میخواستیم زودتر یه چیزی بخوریم و بریم ده کوره ی خودمون. اومدیم راه بیوفتیم که دیدیم یه پسر بچه ی ١۶-١٧ ساله با موهای آب و جارو کرده ی فرق از وسط باز شده و کت و شلوار و بلوز سفید و پاپیون و کفش واکس زده پرید جلومون و تعظیم کرد!!!!!! و قبل از اینکه ما بفهمیم این آدم بود یا جن گفت good evening! may I help you? اینو که گفت من و وروجک رسما رو زمین ولو شده بودیم از خنده! هنوز به تصویر عادت نکرده بودیم که صوت هم رسید! شرط میبندم تمام مدتی که خانمه داشت آژیر میکشید فرانچسکو داشته لباس میپوشیده و جلوی آینه تمرین میکرده که چی بگه!!!! یا شایدم مثلا کتابهای کلاس زبانشو مرور میکرده!!!!! 

خولاصه با هر فلاکتی بود خودمونو نجات دادیم و گفتیم که فلان غذا رو میخوایم که بعد از اینکه از اون خانمه پرسید گفت نداریم ولی بذارین براتون غذای سنتی بیارم. مام به اندازه ی کافی بوی غذای سنتی خورده بودیم و گفتیم نه و خداحافظی کردیم. در واقع به زور خودمونو از کف زمینشون جمع کردیم و پرت کردیم تو خیابون!

اومدیم بیرون دیدیم ای بابا! حالا کجا بریم که از دم رستوران چینی رد نشیم!؟ طرف به محض اینکه میدید ما هنوز سر گردونیم صدامون میکرد و مجبور میشدیم هشت پا بخوریم!!!! بنده خدا انقدر آدم خوبی بود (چینی نبود اونی که کمکمون کرد). اولش که پیدامون کرد رفت برامون لپتاپشو آورد که از رو اینترنت ببینه میتونه دونر کباب پیدا کنه یا نه!!!! باز بگین این اجنبی ها نژاد پرستند!

در نهایت رفتیم همون رستوران خوشکله فکر کنم یا رفتیم یه رستوران سنتی ایتالیایی!!!! حداقل چهارتا غذای سنتی ایتالیایی تو همون ولایت خودمون خوردیم میدونیم چی چی هستند!

 

 

* بین ال: بین الملل! زبان بین ال میتواند هم حرکات موزون باشد،‌ هم اصوات موزون و هم زبان انگلیسی! ما بسته به توانایی های طرف از یکی از این سه استفاده میکردیم!

+ پت ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()