خاطرات پت و مت از زبان پت

بیمارستان!

لابد الان که عنوان مطلب رو دیدین میگین اون دفعه گفت خوابش میاد ها! الانم که رفته بیمارستان لابد دفعه ی دیگه میره قبرستان!!!!!

نه عزیز دل برادر! ما سالم استیم و به کوری چشم دشمن فرضی دیشب از 12 خوابیدیم تا همین پیش پای شما که مزدور تلفن رو از جا در آورد بس که زنگ زد! حالا خوب شد زنگ زد وگرنه تا الان چیزی از سرم نمونده بود از بس فشارش داده بودم به بالش! خودم صداشو شنیدم که وقتی پاشدم گفت آخیش!!!! 

بگذریم...

اون هفته مزدور اومد گفت حالم خوب نیست. بعد دوباره اومد گفت حالم خوب نیست. بعد دوباره با عزم جزم شده تعریف کرد که چطوری حالش خوب نیست!!!! خدارو شکر که عملی نخواست بگه! اعصاب که نداره! و بعد گفت میرم میخوابم. بعد ما رفتیم دوش بگیریم. بعد اومدیم دیدیم نه حالش اصلا خوب نیست! نصف شب مزدور رو بار اتول کردیم و راهیه حکیمخونه شدیم! اونجام ابراز داشتیم که یکی اومده که انگار آنفولانزای خوکی گرفته! چون.... توقع ندارین اینجا تشریح کنم که!؟ اونجا براشون گفتم که یعنی بابا! مورد اورژانسی! اگه راه نندازین کارشو میگم یه عطسه کنه همتون همین الان خوک بشین!!!!

خلاصه رفتیم تو و خانم پرستار قلقلی و خنده رو فرمود که میخوام خون بگیرم ازت و یه کمربند بست اون بالای دست مزدور و یه نیم ساعتی دنبال یه رگ تو دست و پا و دماغ مزدور گشت تا آخر سر یه مویرگ تو همون دستش که کمربند داشت پیدا کرد! و بعد شروع کرد به پنبه مالی کردن همون مویرگه! یهو دیدیم قلمبه شد مویرگش و من و مزدور با هیجان زیاد این چی بود تو پنبه هه؟! مگه به جز الکل هم چیزی بود؟! وایییی چه جالب بود! چه همه تکنولوژی! ما داشتیم ذوق مرگ میشدیم از هیجان که خانم پرستار فرمودند که خب اون کمربنده رو که بستم اون بالا اینطوری شده!!!!! و البته الان میدونم که چرا اون وقت شب انقدر خنده رو بود! چهار تا مثل ما بهشون مراجعه کنن از فرط خنده میمیرن! حالا بماند که اون وسط مزدور کامنت میداد که این ربطش به الکترونیک اینه که اون الکترون های خون!!!! با الکترون های پنبه نمیدونم چی چی میشه که این انفجار رخ میده!!!! مریض بود ولی از حرف کم نمیاورد!

خلاصه خونش گرفت و یه دستگاهی هم گذاشت رو دستش که مثل ژنراتور بود!!!! یعنی خب نبود ولی منو یادش مینداخت!

بعدش هم رفتیم یه جا که تخت و اینا داشت و مزدور دراز کشید و آی سرم خورد! آی سرم خورد! یعنی دو تا خورد خب! و من هم نشستم به حرفهای پرستارا با بقیه ی مریضا گوش میدادم! نه که تصویر نداشتم فقط صدا بود و کلی هم خنده دار! آقای اتاق بغلی فشارش رفته بود رو هوا از بس سر کار حرص خورده بوده و بعد خانمش با همون لباس حموم (بعععله! ما میریم حموم لباس مخصوص میپوشیم! بی حیا! به همه کار کار داره!) آورده بودش. یه مورد هم بود که طرف مست و ملنگ بود و خیلی باعث انبساط خاطر شد! چون پرستار هم جوابشو میداد که آخر سر فرستادش بره دنبال نخود سیاه! یه دختره هم اومده بود که اولش فهمیدم دوستاش بهش گفتن برو بیمارستان و البته نفهمیدم که چرا چون بقیه ی حرفاشون صداش نمیومد! دیگه کس دیگه ای نیومد و هاسپیتال خصوصی شد برای من و مزدور و اون پیرزن پیرمردهایی که اونور ساختمون خوابیده بودن!

آخر سرش هم اونجا مستقر شدیم تا نزدیکهای صبح. من داشتم درس میخوندم و مزدور خوابیده بود. دکتر اومد بگه مرخصین برین خونه اتون که دید من راحت نشستم با لپ تاپ و کاغذهام دارم درسامو میخونم و زیر نکات مهم رو خط میکشم و مزدور هم پتورو کشیده رو سرش انگار نه انگار که سرم تو دستشه و اینا! البته داوطلب شد بهمون نسخه بده که ما چون دیشب بیمارستان بودیم و مریضیم نمیتونیم امروز بیایم مرررردسه! لازم به ذکره این و فقط به مزدور گفت که خوابیده بود! نمیدونم چرا توقع نداشت منم دلم نخواد یه روز برم مرررردسه!

خولاصه مزدور حالش خوب شد و تا خود خونه داشت تعریف میکرد که موقع سرم خورد چه احساسی داشته و کلیم به خون گرفتن خنده کردیم!

این بود انشای من در یه روز بارونی در پس روزها و شبهای بی خوابی!  "ی" بده!

باشد که دوستان رستگار شوند!

+ پت ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٤
comment نظرات ()