خاطرات پت و مت از زبان پت

پت بدو، مردک بدو!!!

به حول و قوه ی الهی میریم که آپ کنیم اساسی!!!

روزی روزگاری داشتیم از خرید برمیگشتیم که همراهان فرمودند پت! بدو برو از ملتی که کنار خیابون ایستادن سوال کن ببین ما داریم درست میریم؟!... خلاصه با سلام و صلوات سه کیلومتر جلوتر نگه داشتن و منو فرستادن دنبال نخود سیاه!.. مام رفتیم به اولین جنتملنی که رسیدیم گفتیم ببخشید! ما میخواستیم بریم... مردک نذاشت جمله ام تموم شه! این شکلی کرد: میخواستی بری... و شروع کرد به جیغ و نعره!!!! شما فکر کن چنان نعره میکشید که احساس کردیم الانست که امواج صوتیش، مارو پرت کنه!!!! چشماشو نگاه کردیم دیدیم اوه! طرف در عالم دیگه ایه و شوخی بردار نیست و نمیسه فنون رزمی بزمی پیاده کرد!!!! این بود که تصمیم گرفتیم منطقا فراااااارررررررر کنیم!

من بدو، مردک بدو!!!

با شتاب پریدم تو جمع پیرزنهای تو صف اتوبوس!!!!! اونام شروع کردن به زبان عجق-وجق یه چیزایی گفتن که من فکر کنم میخواستن بگن نگران نباش، مردک رفت!!!! خولاااصه با همون ابعاد گنجشکوارمون از کنار پیرزنها و غیره بدو بدو سه کیلومتر رو رفتیم تا به اتول رسیدیم!... مردک هم همینطوری از اون سمت خیابون زل زده بود به اینجانب و یه ریز یه چیزایی میگفت!... حالا بیا و به راننده بگو گازشو بگیر برو تا طرف نیومده سراغمون دوباره به نعره کشیدن!.. بعد از اینکه راه افتادیم و ماجرارو تعریف کردیم همراهان فرمودند که انقدر گرم صحبت بودن که متوجه ماجرا نشدن!!! و بعدش هم فرمودند این که تابلو بود مست و ملنگه!!!!!

خب درسته که گفتم اساسی! اما شما خودت باید درک کنی در این وانفسا که شبا کابوس میبینیم و روزا رویاپردازی میکنیم، پست اساسی یه همچین چیزی میشه!!! به زودی از خجالت شما و این وبلاگ در میام!

+ پت ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳
comment نظرات ()